هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۲۱ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

.

اینکه تو بر خلاف هم سن هایت از کافه ببزاری چیز لعنتی است.

همینطور اینکه تو به جای گوش کردن به دوپس دوپس های رپرها به شجریان ها و‌کامکار ها گوش میدهی چیز لعنتی است.

اینکه تو از موهای بلوند شده فرق وسط که نصفش از سمت راست یا سمت چپ بیرون زده باشد متنقری چیز لعنتی ای است.



+ همه این ها چیزهای لعنتی ای هستند وقتی تو بین یک‌مشت ادم که موهای بلوند شده شان را از یک سمت شالشان بیرون ریخته اند و تفریح شان رفتن به کافه است، از همان کافه ها که اهنگ های دوپس دوپس بگذارند گیر کرده ای. همه اینها چیز های لعنتی ای هستند، از همان لعنتی هایی که عزیز دل نیست

نارِن° جی

.

خبر: تحولات هسته ای

        تشعشات هسته ای

        تنوعات هسته ای

خبر: تکبرات هسته ای

        تنفرات هسته ای

خبر: تهوعات هسته ای

دلم‌ جایی بدون خبر میخواهد


« بزرگمهر حسین‌پور»

نارِن° جی

.

+ ادم بزرگتر که میشود میفهمد کنکور هیچ است،چیز مهمی نیست.

همه کنکوری ها خیالشان راحت، در دانشگاه ها چیز خاصی نیست!

نارِن° جی

.

ای سرو بلند بالا

رویت را به ما بنما :))

نارِن° جی

.

بعضی ها همانقدر عبوس به رانندگی ادامه میدادند، بعضی ها میخندند و دست تکان میدادند، بعضی ها زبان درازی میکردند و من ته دلم از همان زبان دراز ها بیشتر خوشم میامد


کاش باز هم میشد زانوهایم را روی صندلی ماشین بگذارم و از شیشه عقب به جاده نگاه کنم و منتظر رسیدن یک ماشین باشم تا بخندم و برایش دست تکان بدهم و منتظر دیدن عکس العمل راننده اش باشم


نارِن° جی

.

واژه « لعنتی » در فرهنگ لغت من به دو معناست:

لعنتی ای که عزیز دل نباشد

لعنتی ای که عزیز دل باشد

:))

نارِن° جی

.

میم جان حق داشت وقتی میگفتم من بی وطنم بخندد و بگوید وطن تو انجاست،همانجا که بدنیا امدی و ۱۹ سال زندگی کردی و من مصرانه تاکید میکردم دیگر هیچ تعلقی به آنجا ندارم، در نتیجه آنجا وطنم نیست و قرار است یک یا دو سال دیگر به آنجا برگردم،پس اینجا هم وطنم نیست؛ درنتیجه من بی وطنم‌.

میم جان حق داشت بخندد و بگوید به هیچ چیز تعلق نداشته باشی به آب اناری روبروی گلدیس که تعلق داری.

+ وطن لعنتی من، حالا که نزذیکت شدم میفهمم همه چیزت به من تعلق دارد، شلوغی ات، کثیفی ات، همت ات، جمعه بازار پارکینگ پروانه ات، بنر های بزرگت، خانواده ام، ایستگاه قطار کوفتی ات و اب اناری روبروی پاساژ  گلدیس ات‌. حالا که نزدیکت شدم میفهمم میم جان حق داشت بخندد، من ساده لوحانه ۱۹ سال زندگی را هیچ انگاشتم، فقط، فقط کاش آن شهر لعنتی را دوست نداشتم، کاش میشد دلم تنگ‌ نشود برای سینما نیمه اختصاصیمان، میدان ازادی اش، مادریزرگ، رفیق جان، فالوده ها و بستنی هایش، هوای خنک شب هایش، دانشگاهش، لهجه مردمانش، چایخانه سنتی با موزیک ‌زنده اش و خلاصه برای تمام‌ چیزهتی لعنتی دوست داشتنی اش

نارِن° جی

.

دیگه با ما مثه خاله نیستی؛ خاله! مثه عمه‌ ای!

نارِن° جی

.

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

دل خراب من دگر خراب تر نمیشود

که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند

« هوشنگ ابتهاج »

نارِن° جی

.

زندگی باید چیز‌ لعنتی ای باشد، چیز لعنتی ای که مثل برق میگذرد، چشمانت را میبندی و کمی بعدتر باز میکنی، فقط کمی بعدتر، ولی گویا واژه کمی برایش کم بود، چشمانت را که باز میکنی همه چیز عوض شده است، همه چیز انقدر زیاد عوض شده است که شکه میشوی، انقدر شکه میشوی که به خودت یاداوری میکنی کافی است چشمانت را ببندی و کمی بعدتر‌ باز کنی، کمی بعدتری که شاید به دنیایی ختم شود که تو دیگر در آن زندگی نکنی.

+ چند ساعت که به عقب برگردم، و بعد از آن بیست و‌یک سال فلش بک بزنم یک زن جوان مادر شد و یک‌ مرد جوان پدر، مادر و پدر کودکی با سه‌کیلو‌ و ‌هشتاد گرم وزن و پنجاه سانت قد.

کودکشان چشمانش را بر هم گذاشت، کمی بعدتر بازشان کرد، فقط کمی بعدتر، ولی گویا واژه کمی برایش کم بود، چشمانش را که باز‌کرد همه چیز عوض شده بود، میان خطوط صورت مادر جوان چروک های لعنتی لانه کرده بودند، میان خطوط صورت پدر جوان حتی نمیدانست چه میگذرد.

+ کودک بیست و یک ساله ی بزرگ شده برای خودش لالایی گذاشته بود، به یاد دقایقی پیش که تازه چشمانش را باز کرده بود...

نارِن° جی

.


اتاقم رو‌تمیز میکنم

اونقدر تمیز و‌مرتب تا فردا صبح همه چی عوض شده باشه، حتی اگه وسعت عوض شدن به اندازه اتاق خوابم باشه

اتاقم رو‌ تمیز میکنم

اونقدر تمیز و‌مرتب تا روز تولدم با بقیه روزها فرق داشته باشه، حتی اگه فرقش به‌اندازه یک‌اتاق خواب باشه

نارِن° جی

.

مگه وقتی من ساختمان افتادم اینا ناراحت شدن؟! حالا که اینا دارن میبازن من چرا ناراحت بشم؟!

+ توجیه من برای بازی والیبال!

نارِن° جی

.

همیشه قسمت لواشک های مامان دوز اینه که قبل از تبدیل شدن به لواشک، یعنی در‌همان مراحل ابتدایی سفت شدن توسط یک انگشت خبیث خرده شوند :))

نارِن° جی

.


- فردا باید زودتر بریم کار کنیم؟

+ هرچی تو بگی

- من چی بگم؟! هرچی خودت گفتی همون

+ نمیدوم والا، حالا خودت یه نظر بده

پیوست: تاثیر گرفته از مشکلات ماتحت ۲ و عملیات پاس دادن توپ به زمین حریف برای نه آوردن :))

نارِن° جی

.


گفته ام و گویم بارها که زندگی باید یه جایی وسط تعطیلات متوقف بشه و از اون روز به بعد تا ته دنیا یک روز تعطیل باقی بمونه!

+ تاثیر گرفته از مشکلات عدیده در قسمت ما تحت

نارِن° جی

.


هیچوقت بسته های پستی نداشتم و همیشه هم یک پستچی با یک بسته کوچک توی دست یا یک‌بسته بزرگ زیر بغل و یک‌ کیف کج بر روی شانه به همراه یک لبخند به پهنای صورت میخواستم

نارِن° جی

.


دلم انقلاب فرهنگی میخواهد

انقلابی دو ساله

دو سال تعطیلی تمامی دانشگاه های کشور!

نارِن° جی

.

اینکه تصمیم بگیری چهارسال وبلاگ نویسی را سروسامانی بدهی، آدرست را تغییر دهی، همه چیز را نو کنی چیز خوبی است، البته تا وقتی خوب است که در جایی زندگی نکنی که وقتی شب چشمانت را میبندی و صبح بازش میکنی همه چیز پووووووف با یک اجی مجی لاترجی ناپدید شود ... 

+ با حرکت نهایی بلاگفا بنده وبلاگم را از نو میسازم با نسخه نصفه نیمه پشتیبان...

نارِن° جی

.

ای موهای دوباره تازه به کش رونده، لطفا از سرعت خود بکاهید

نارِن° جی

.

اینقدر پرو شده اند این اس ام اس هاس تبلیغاتی که حد ندارد، اول حال مرا میخواهد بداند شاد است، غمگین است، دلتنگ است و خلاصه چه مرگش است و انوقت برایم فال حافظ بگیرد!

نارِن° جی

.

بی شرف کارساز نبود، فحش های آب و نون دارتر لازم ام
نارِن° جی