هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

.

شاید همان موقع که آن آقا میگوید "شما به رادیو آوا موج fm ردیف 93.5 مگا هرتز گوش می دهید"  گوش تو هم در اختیار همان موج، همان ردیف و همان صدا باشد،  اصلا شاید گوش هایمان در یک فرکانس خاص بهم گره خورده باشد، یا چشم هایمان در یک نقطه ی خاص در ماه شب چهارده در یک آسمان پر از ستاره...

نارِن° جی

.

تا قبل از هجده سالگی انگار هیچوقت نمیرسد زمانی که شده باشی فردی هجده ساله؛ اما به محض اینکه به هجده رسیدی آنوقت همه چیز عوض میشود، انگار همه چیز سرعت میگیرد، سرعتی وحشتناک، آنقدر وحشتناک که چشمانت را ببندی و باز کنی رسیدی به بیست، همان سنی که چند سال قبل به نظرت خیلی بزرگ می آمد و آنوقت است که با خودت فکر میکنی فقط کافی است یک بار دیگر چشمانت را ببندی و بعد باز هم بوووووم! تو شدی فردی بیست و دو ساله...!

نارِن° جی

.

ته دلم قنج میرود از این صدا و این ردیف اوازی ^_^ فقط کاش جناب محمودی روی صورتشان یک عدد سبیل کت و کلفت هم میداشتند! اینطور صدایشان بیشتر به صورتشان میامد :))

+ مطلقا این جناب محمود کریمی با آن یکی محمود کریمی که هفت تیر میکشد اشتباه گرفته نشود


نارِن° جی

.

اگر از آن وقت ها بود که از زمین و زمان بیزار شده بودید هیچوقت از خودتان نپرسید "زندگی چیست" ، آنوقت وقتی از خواب بیدار میشوید وحشت میکنید از کانسپت زندگی ای که کشیده اید...!

نارِن° جی

.

نه اینکه آدم بالا وپایین کردن شبکه های مزخرف تلویزیون باشم، نه، اما همینکه چشمانم از خواندن فلان کتاب خسته میشود دلم هوای بیرون رفتن و فشار دادن پا روی پدال گاز میکند. کاری که میگویند بعد از دو هفته ی دیگر استراحت میتوانی انجامش دهی.

نه اینکه آدم یک گوشه دراز کشیدن و نگاه کردن به سقف باشم، نه، اما همینکه دستم میرود روی پیچ رادیو و میرسد به رادیو آوا دلم هوای نشستن پشت پشنگ خان میکند، پشنگ خانی که میگویند بعد از یک هفته ی دیگر استراحت میتوانی بروی سراغش.

 نه اینکه آدم حرام کردن این روزها باشم، نه، اما همینکه گوشم فارغ از شنیدن کتاب های صوتی یا چشمم فارغ از دیدن فیلم های سلکشن شده میشود به این فکر می افتم که...

 لعنتی! بس است! غر نزن، شکر کن، کیفش را ببر و اینقدر نازک نارنجی نباش!

+ پیوست: شکر :)

نارِن° جی

.

کاش همیشه ی خدا ماه، ماه شب چهارده باشد،

و کاش همیشه ی خدا تو زیر نور ماه شب چهارده باشی، همانجا، کنار من

+ بالا آمدن ماه - کاندینسکی

نارِن° جی

.

تولده تولده، عید شما مبارک :))

+ نامبرده از خود تحویل گیری مزمن اش شرمنده اس :))




نارِن° جی

.

بعد از به هوش آمدنم شاید یک ساعتی میشد که مدام در حال چرت و پرت گویی بودم، آن هم فقط در مورد سنتور! درواقع از پرستارها میخواستم سنتورم را روی تخت کناری بگذارند، رویش پتو بکشند که سردش نشود، بعد هم آهسته آهسته نازش کنند! حتی اصرار داشتم مضراب هایش را هم بیاورند تا  برایشان مقدمه ماهور میرزا حسین قلی بزنم! بلند بلند برایشان میخواندم می می فااااا سل لااااا سل! دیگر خلاصه انقدر در مورد سنتور صحبت کردم که خودم هم احساس کرده بودم دارم زیاده روی میکنم، برای همین از پرستار هاخواستم تمبکم را هم بیاورند بگذارند روی تخت کناری تا یک موقع حسودی اش نشود به این همه توجه درمورد سنتور!

نارِن° جی

.

از همان بچگی اصطلاحا "بد مریض" بودم. مثلا واکسن کلاس اولم را که زدم یک هفته ی تمام روی تخت افتاده بودم.  حالا دقیقا مثل همان موقع ها افتاده ام و به گذر زمان نیاز دارم. میدانی؟ من کلا از همان بچگی بد مریض بودم...!

نارِن° جی