هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

.

خانه همان خانه است، همان خانه ای که روی دیوارهایش هرچه قدر بخواهم میتوانم میخ بکونم. اتاقم همان اتاق است، همان اتاقی که آیینه اش را ساعت ها درست کردم و مستاجرها همان طور که بوده نگهش داشته اند. اما انگار من همان طور که بوده ام نماندم‌. با همه جای خانه مان احساس غریبی میکنم، شب راحت خواب نمیروم. اتاق خودم را میخوام! حتی حمام رفتن اینجا برایم سخت است، حس میکنم چند ساعت دیگر برمیگردم خانه مان و آنجا راحت تر دوش میگیرم. اینجا حتی سازم را هم‌ نمیخواهم، حتی تمرین خطاطی ام را. اینجا من با همه چیز و همه چیز با من غریبه است...

نارِن° جی

.

چند ساعت بعد از آن زلزله ی بزرگ اخبار را نگاه میکردم. گوینده ی اخبار، خبر زلزله را خواند و رفت سراغ بقیه خبر ها. به این فکر میکردم شاید زندگی من و خیلی های دیگر در آن زلزله تمام میشد و هیچوقت آن خبر و خبرهای بعدش را نمیشنیدم. همان خبرهای همیشگی، همان خبر هایی که حکایت از جریانِ زندگی داشت...



حالا دیگر من در آن شهر نیستم تا از خیابان های آن شهر رد شوم، تا بخندم، گریه کنم، کلاس بروم، کار کنم، خرید کنم، در خیابان هایش رانندگی کنم و در خانه مان تمرینِ موسیقی. حالا دیگر آنجا نیستم، ولی آنجا هیچ تغییری نکرده، آنجا مثل گذشته زندگی جریان دارد، چه من باشم، چه نباشم و همه ی این ها عجیب است و حسی به همراه دارد که کنارش درد غریبی است

نارِن° جی

.

+ میبینی چه قدر پر کردن فرم اهدای عضو آسون شده؟ یادته ما برای پر کردنش یه صبح تا ظهر سختی کشیدیم؟!

- البته ما سختی نکشیدیم، سختی رو مسئولش کشید! همون که آخرش گفت فقط زود برین بیرون، دیگه نبینمتون!


[و هر دو میزنند زیر خنده]

نارِن° جی

.

میم جان فکر میکند از خوبی من است که همچنان اینقدر برایشان وقت میگذارم و با گذشت زمان و توضیح دادن چند باره ی همه چیز باز هم برایشان توضیح میدهم که چطور عکس بگیرند و ادیتش کنند، چطور فالوور هایشان را بیشتر کنند، چطور بسازند و چطور با نرم افزار کات مستر کار کنند، فلان چیز را از کجا و به چه تعداد و به چه قیمت بخرند. میم جان وقت گذاشتن هایم را میبیند و دعا میکند همانطور که من آنها را راهنمایی میکنم، کسی باشد که اگر نیاز داشتم او هم مرا راهنمایی کند. میم جان فقط میبیند و دعا میکند، اما نمیداند از خوبیِ من نیست که برایشان وقت میگذارم، میم جان نمیداند انگار که من بچه ای با خونِ دل بزرگ کردم و حالا عروسش کرده ام و فقط دلم نمیاید داماد با ندانم کاری هایش بچه ام را اذیت کند! میم جان نمیداند که این کمک کردن ها از خوبیِ من نیست...

نارِن° جی

.

فکر میکردیم روز واگذاری گالری مان خیلی دردناک باشد، فکر میکردیم نکند وقتی کلید ها را تحویل میدهیم بغض کنیم و مجبور باشیم گوشه چشم خشک کنیم؟ فکر میکردیم شب که برسیم خانه لابد در تنهایی مان کلی قطره ی شور از چشم هایمان میریزد.


روز واگذاری گالری مان دردناک نبود، از صبح زود رفتیم برای جمع کردن باقی وسیله هایمان. میخندیدم و سنگ کاغذ قیچی میکردیم تا سرنوشت وسیله های مشترک مان مشخص شود. تمام که شد وسط کارگاهی که برای اولین بار تمیز شده بود، فالوده بستنی خوردیم. بعد آنها آمدند. شروع کردیم به آمار برداری. ظهر رفتیم و عصر دوباره برگشتیم و باز هم آمار برداری. آخر شب هم پولمان را در کارت خوانمان کشیدند و کلید ها را گرفتند و رفتند. آن شب من و رفیق جان میخندیدیم و میگفتیم چرا گریه مان نمیگیرد؟!


روز واگذاری گالری مان گذشت و بغض نکردیم. فردایش هم گذشت و باز هم بغض نکردیم. اما فردای فردایش من سوار ماشین شدم و رفتم. کجایش را نمیدانم، فقط میدیدم تابلوی حد ترخص شهر را هم رد کردم و باز پایم را روی پدال گاز فشار میدادم و میرفتم. البته گریه نمیکردم! میشود گفت نعره میکشیدم! آخرِ آن روز فهمیدم رفیق جان هم روز مشابه ای را گذرانده.


فکر میکردم روز کارتن کردن وسیلهایمان دردناک باشد. اما دردناک نیست. ولی تجربه نشان داده گریه کردن ها و بغض کردن ها خیلی بهتر از آن نعره کشیدن ها و سر به کوه و بیابان گذاشتن هاست...


نارِن° جی

.

اوضاع طوری شده که باید بیست و چهار ساعته هندزفری تو گوشم بخونه:


تنها منشین، برخیز و ببین

گلهای خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را


با گوشه گرفتن، درمان نشود غم 

برخیز و به پا کن، شوری تو به عالم


تو که عزلت، گزیده ای 

غم دنیا، کشیده ای

ز طبیعت، چه دیده ای تو

تو که غمگین، نشسته ای 

ز جهان دل، گسسته ای

به چه مقصد، رسیده ای تو


زین همه طراوت از چه رو نهان کنی

شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی

دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای

جانِ من، مگر تو عمر جاودان کنی


تا کی تو چنین باشی، عمری دل غمین باشی

گل گشت چمن بهتر، یا گوشه نشین باشی

تا کی باید باشی، افسرده در بند دنیا

خندان رو شو چون گل تا بینی لبخند دنیا

نارِن° جی

.

و فرمودند:

به تقدیری ک واست رقم خورده احترام بزار و در راستاش تلاش کن و نزار جبر جغرافیایی روت اثر بزاره!


و فرمودم:

تکبیر!


+ و با وجود قصار بودن جملات، من با لحن مسخره ی فیلسوف مآبانه ای خواندمشان، و هی تکرارشان کردم و آنقدر تکرار میکنم تا ملکه ذهنم شوند!

نارِن° جی

.

دست هامو مشت میکنم و فیگور قهرمانی میگیرم و با خنده میگم:

خوبیش اینه که حداقل هر کدوممون به اندازه یه پراید پول دراوردیم!

نارِن° جی

.

یک عدد شانه لطفا

نارِن° جی