هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۶۳ مطلب با موضوع «حرص نوشت» ثبت شده است

.

دل تنگی چیز کوفتی ایست، یک چیز مثل یک هیولای وحشتناک، هیولای لعنتی ای که من اسیرش شدم.

 دلم تنگ شده برای آن شهر، آن شب های خنک و پرستاره، برای خانه مان و حتی برای نگهبان سیگاری اش. دلم تنگ شده برای رفیق جان، برای رفیق جان ها، برای تئاتر رفتن ها، برای خارج از شهر رفتن ها. دلم تنگ شده برای گالری مان، همان چهار دیواری ای که با عشق پرش کردیم. دلم تنگ شده برای همه چیز آنجا و این دلتنگی چیز کوفتی ایست، چیز خیلی خیلی کوفتی...

نارِن° جی

.

خانه همان خانه است، همان خانه ای که روی دیوارهایش هرچه قدر بخواهم میتوانم میخ بکونم. اتاقم همان اتاق است، همان اتاقی که آیینه اش را ساعت ها درست کردم و مستاجرها همان طور که بوده نگهش داشته اند. اما انگار من همان طور که بوده ام نماندم‌. با همه جای خانه مان احساس غریبی میکنم، شب راحت خواب نمیروم. اتاق خودم را میخوام! حتی حمام رفتن اینجا برایم سخت است، حس میکنم چند ساعت دیگر برمیگردم خانه مان و آنجا راحت تر دوش میگیرم. اینجا حتی سازم را هم‌ نمیخواهم، حتی تمرین خطاطی ام را. اینجا من با همه چیز و همه چیز با من غریبه است...

نارِن° جی

.

خوبه که آدم فرق درد و دل کردن و غر زدن رو بفهمه
نارِن° جی

.

اون روزی که توی سطل زباله اتاقم کلی پوست لواشک یا هسته زیتون سیاه پیدا میشه یعنی اون روز، زور سختی بوده ولی نامبرده میخواست به روی خودش نیاره!

نارِن° جی

.

اگر شب روی تختش مچاله شود، اگر سرش را زیر‌ پتویش کند و اگر چشم هایش چکه کنند یعنی آن روزش سخت گذشته. و من امشب روی تختم مچاله شدم، سرم را زیر پتویم کردم و چشم هایم‌...

نارِن° جی

.

《 خاک تو سرت! روز دانشجو بود و روز تو نبود 》

* نامبرده خطاب به رفیق جان

توضیح نوشت: نامبرده و رفیق جان هم سن اند!

نارِن° جی

.

گوگولو با همه ی عزیز بودنش مرد موقعیت های حساس نیست! در بدترین شرایط باطری خالی میکند!

نارِن° جی

.

و چه چیزی غم انگیز تر از از دست دادن ۳ نمایشنامه خوانی و ۲ تئاتر است؟

+ وجود گالری در برنامه ی تئاترمان اختلال ایجاد کرده و من دلم تنگ شده برای پلاتو ها، برای منتظر ماندن پشت درها، برای نشستن روی صندلی سالن ها، برای دست زدن آخر نمایش ها و برای سکوتی که بعد از دیدنشان دارم...

نارِن° جی

.

ما گفتیم اگه شما نگین یکی‌ دیگه میاد میگه، اونوقت بیا و جمعش کن؟ گفتیم یا نگفتیم؟ حالا با این اوصاف آیا شما حقتون نیست با عمود بر از وسط نصف شین؟ یا با دریل و مته سوراخ شین؟خزینه هم بشین بعد بتونه تون کنیم؟ یا اینکه با میخ کوب بهتون میخ بکوبونیم؟ یا حتی با دستگاه سی ان سی نقش هایی رو از بدنتون خالی کنیم؟ یا حکاکی؟ هان؟

نارِن° جی

.

درد کشیدن های بدی دارم. گوشه ای میفتم و به خودم میپیچم. کاری از دست کسی برنمیاید، فقط باید ساعت را نگاه کرد تا کی آن قرص ژلوفن لعنتی قرمز رنگ اثرش را میگذارد و کاری میکند که آرام به خواب بروم.
 بعضی وقت ها در حین این درد کشیدن ها با یک بچه هیچ فرقی ندارم! یک وقت ها به اطرافیانم اصرار میکنم به خدا بگویند بس کند! بگویند دیگر بیشتر از این‌ نمیتوانم تحمل کنم! و امروز بین درد کشیدن ها گریه میکردم که چرا مرد ها این درد های لعنتی را ندارند! که چقدر نامردند این مردها!
نارِن° جی

.

و خداوند همه ی انسان ها را از شر پشه ها محفوظ بدارد!


 همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

 آنکه در خواب نرفت چشم‌ من و خارش نیش پشه بود!


+ بعدا نوشت: درحالیکه ساعت دو بامداد را نشان میدهد، نامبرده بغض کرده و به این‌ فکر‌ میکند دیگر سر کار‌ نرود! آنجا یا جای من است یا جای موذی ترین موجودات روی زمین...!

+ قبلا نوشت: موجود بسیار بسیار پشه خوری هستم! آنقدر که دلم میخواهد بعضی شب ها که از خواب بیدار میشوم، مثل بچگی ها گریه کنم، میم جان بیدار شود، جای قرمزِ باد کرده ی نیش پشه ها را آرام آرام ناز کند تا کم کم سنگینی پلک هایم مرا با خود ببرند

+ اکنون نوشت: لعنت به جای قرمز باد کرده ی نیش پشه ها

نارِن° جی

.

هر چند عادت کردند به دختر بودنمان و دیگر عجیب و غریب نیستیم برایشان. هر چند بالاخره بعد از این‌ همه مدت دوهفته ای میشود که خانوم ح با ما خوب شده، آنقدر که به شوخی میگوید میخواهد برای ما کار‌ کند. هر چند پی وی سی یک میل برایمان میخرند و متری ۶۵۰ میزنند. هر چند پرتی هایشان را برای ما ارزان تر حساب میکنند، هرچند رنج سنی همه شان، از صاحبش گرفته تا کارگرانش بین ۲۰_۲۷ سال است‌. هرچند دیگر میدانیم برای برش پیش میم برویم و برای پی وی سی پیش عین و برای سی ان سی پیش ز. هر چند آنقدر مشتری شان هستیم که سوال تکراری کسی که متریالمان را ازش میخریم این است که از طرف کارگاه آقای نون دنبالش میایند و ما هر دفعه میگوییم بله و زیر فاکتورهایمان را امضا میکنیم و مینویسیم تحویل گارگاه آقای نون.

هر چند که عادت کردیم،  اما باید یک‌ کارگاه جدید پیدا کنیم، یک کارگاه که آقای نون درش نباشد...!

نارِن° جی

.

ندیده بودمش، ولی خودم عکس‌ هایش را مات میکردم، خودم متنش‌ را برای گذاشتن در کانال آماده میکردم، خودم خبر دادم عمل پیوندش با موفقیت انجام شده. خوشحال شده بودم از اینکه میگفتند هر وقت به دیدنش‌ میروند پشت هیچ‌ چراغ قرمزی معطل نمیشوند. بغض کرده بودم وقتی‌ فهمیدم تومور جدیدی در مغزش... ندیده بودمش و دیگر هیچوقت نمیبینمش...


+ خوابش را دیده بودند که برای مادرش پیغام‌ داده ناراحت نباشد، چون حالا دیگر میتواند ساندویچ بخورد

نارِن° جی

.

"غمباد" دقیقا از ترکیب دو کلمه "غم" و "باد" تشکیل شده.

 "غم" توی دل و "باد" توی لب، پلک و بینی

+ و لعنت به این ورم های لعنتی

نارِن° جی

.

" از آنجا که کودکی های سرشار از اندوه و آوارگی مان، سخت با ما بود، همیشه ی خدا با ما بود، و در خواب و بیداری با ما بود، و دیگر نمیتوانستیم به این واقعیت تردد ناپذیر پشت کنیم که بچه های ما خیلی بیش از بزرگ هایمان نیاز های فرهنگی و اخلاقی و روانی دارند، تصمیم گرفتیم به خدمت کودکان وطن در آییم و گناهان پیشینیان خود را به سهم خود جبران کنیم 

< نادر ابراهیمی >


+ هر چند قبل از خواندن این نوشته هم در خلوتِ خودم اعتراف کرده بودم ولی خواندن این نوشته باعث شد از زاویه ای دیگر نگاه کنم و دلم بخواهد همه جا جار بزنم که دلیل کارهای هر چند ناچیزم بچگی هایم بوده و هست، یعنی اگر ته تهش را نگاه کنی کارهای هرچند ناچیزم میشود یک خودخواهی و من یک خودخواه که میخواهد بچه ای غصه نخورد تا اینگونه بچه ی کوچک غصه خورده ی درونش را آرام کند...

+ دلم میخواهد جار بزنم لقب هایی که به من میدهند را لایقشان نیستم، که ته همه شان خودخواهی است، یک خودخواهی برای آرام کردن کودک غصه خورده ی درونم...

نارِن° جی

.

آنها بین آنتراک های کوتاه کلاسِ طاقت فرسا سوار ماشین هایشان میشدند و میرفتند محله ای در پایین  شهر،  در یک قهوه خانه که لابد کمی هم قدیمی و قراضه است دور هم قهوه ی اسپرسوی دو هزار تومنی میخوردند و برمیگشتند.

ما بین آنتراک های کوتاه کلاس طاقت فرسا سوار ماشین مان میشدیم و میرفتیم سینمایی در همان حوالی، یک عدد کافی میکس نسبتا بدمزه ی پنج هزار تومنی میخوردیم و برمیگشتیم.


میدانی؟ از بچگی در گوشمان خوانده اند بودن در بعضی جاها معنای خوبی ندارد برای دخترهایی متشخص!  و لعنت به این محکوم بودن

نارِن° جی

.

+ در آن سن به حرفش اهمیت نداده بودم، حتی به کل فراموشش کرده بودم حرفی را که تجربه ای بود از گذراندن بیست و اندکی سال زندگی

+ چند روز قبل بود که همان حرف از دهانم خارج شد، همان حرف که سال ها قبل برایش هیچ ارزشی قائل نبودم و بی توجه به آن راه خودم را انتخاب کرده بودم. حالا همان حرف شده بود تجربه ی من

+ چیزی به نام "تجربیاتت را در اختیار دیگران بگذار" بی فایده است انگار. دیگران در صورت داشتن آزادی همان راهی را انتخاب میکنند که خودشان دلشان میخواهد، همان راه را میروند تا ناگهان در یک روز همان تجربه که سال ها قبل شخصی در گوششان خوانده بود، به کمک تارهای صوتی از میان لب هایشان خارج شود!

ولی میدانی؟ دیگر فایده اش برای خودشان چه میتواند باشد؟! هیچ...

نارِن° جی

.

ذهن لعنتی من رفت توی باز کردن در بطری 

در بطری ای که با زورِ کمِ من باز نمیشه

در بطری ای که

لعنتی

نارِن° جی

.

+    اون طرفِ در صدای گریه مو خفه میکردم وقتی میزدم به در که چی شده که باز کن این لامصبو که اخه دیوونه چرا اینجوری میکنی...

+    بلند بلند زدیم زیر خنده وقتی اون در لامصب باز شد، وقتی همدیگه رو دیدیم، بلند بلند گریه کردیم، بلند بلند خندیدیم، باز  بلند بلند...

+    اخه میدونی؟ دو تا رفیق جانِ دیوونه داشتن حرف میزدن، از رسیدن شهریور، از  جدایی، از اینکه یکی از دیوونه ها باید برگرده شهرش، از اینکه چقد سخته...

نارِن° جی

.

میشه اینطور فکر کرد که درس خوندن برای ارشد اونقدر ها هم بد نیست وقتی راهت رو باز میکنه برای خوندن کتاب های تاریخ هنر؛ البته لازم به ذکره که فقط "میشه" اینطور فکر کرد! و چیزهای دیگه ای هم برای فکر کردن هست که به ذهن آدم خطور میکنه، مثل اینکه: 

                   لعنت به هرچی کنکوره، حتی وقتی اونقدرها هم مهم نباشه

نارِن° جی

.

وقتی آدم کنترل تلویزیون را برمیدارد و میبرد روی رادیو آوا یعنی فقط میخواهد بشنود، یعنی فقط تو بخوان و بنواز که اینجا دو گوش فقط منتظر شنیدن است، که یعنی پس زمینه ات فقط یک صفحه ی سیاه باشد و بس... که رادیو آوا باید برای همیشه آوا میماند، که این "نما" پشت "آوا" اضافی ست

نارِن° جی

.

شبی که شانه های برادرش توی بغل مادرش لرزید و بین ستون های فرودگاه ناپدید شد، خودش بود که کلاه مسخره دوران دبیرستانش را روی سرش بگذارد تا سایه ی نقابش بیفتد روی چشم های قرمزش، خودش بود تا دل پدر و مادرش گرم باشد به بودنش، اما حالا قرار است خودش بین ستون های فرودگاه ناپدید شود. دیگر دل پدر و مادرش گرم نیست به بچه ای که کلاه گپ روی سرش گذاشته باشد

نارِن° جی

.

دو عدد دانشجوی لعنتی (البته از نوع عزیز دل!) چند ماه تمام پی یک مجوز توی نیروی انتظامی، اداره ثبت، تشخیص هویت و چندین و چند جای کوفتی دیگر دویدند و دویدند به این امید که کارهایی که میکنند تحت عنوان قانون باشد! که خیال مردم راحت تر باشد! که بتوانند چند زندانی ازاد کنند تا بچه هایشان از پرورشگاه برگردند خانه شان! که موسسه شان میتواند یک محک شود برای خودش!

آن دو عدد دانشجوی لعنتی تمام فکرهایشان نقش بر آب شد، مردم به موسسه ها مخصوصا از نوع تازه اش اعتماد ندارند. آن دو دانشجوی لعنتی حتی کمتر از قبل میتوانند کمک جمع کنند، آن دو دانشجوی لعنتی چه فکرها که نمیکردند

 حالا دیگر آن دو عدد دانشجوی لعنتی حتی در فکر تمدید مجوزشان نستند، همان مجوزی که برای داشتن هر یک از آن چهار رقم  اش کلی خون دل خورده بودند...

نارِن° جی

.

توی یکی از صفحات دفترچه خاطرات مربوط به دبستانم نوشته بودم کاش یک مورچه بودم که له میشد زیر پای یک آدم! 

+ عجب وحشتناک بچه ای بودم!

نارِن° جی

.

 وقتی زینب هفت ساله ی پرورشگاه سرجایش میخکوب شد، ادامه ی نگاهش را دنبال کردم، چشم هایش گره خورده بود به دختر بچه ای همسن خودش. دختر بچه ای که دستش در دست پدرش بود...

نارِن° جی

.

با بغض بهش گفت "تو دیگه نمیشد نری؟ ما دیگه واقعا نمیتونیم یه بار دیگه بیایم فرودگاه و..." 

+ بستن اون ساک های لعنتی، عکس های شب آخری، اون فرودگاه لعنتی با ستون های لعنتی ترش، اون تابلوی در حال پذیرش کوفتی،  آخرین لحظه ی برگشتن و دست تکون دادن، دوباره راه تموم نشدنی فرودگاه تا خونه و باز هم دور شدن یکی دیگه از اعضای خانواده... میدونی؟ ما دیگه واقعا نمیتونیم یه بار دیگه بیاییم فرودگاه و...

نارِن° جی

.

هنوز مدرسه نمیرفتم که تصمیم گرفتم اسم هیچ ماشینی رو یاد نگیرم، آخه میدونی؟ دخترخاله اسم ماشین ها رو از شوهرخاله میپرسید

نارِن° جی

.

اگر از آن وقت ها بود که از زمین و زمان بیزار شده بودید هیچوقت از خودتان نپرسید "زندگی چیست" ، آنوقت وقتی از خواب بیدار میشوید وحشت میکنید از کانسپت زندگی ای که کشیده اید...!

نارِن° جی

.

سال 84 بود. چند ساعتی میشد لب پنجره منتظر دیدن میم جانی بودم که دیر کرده بود و موبایلش هم خاموش. دیگر شاید یک ساعتی میشد که لب همان پنجره گریه ام گرفته بود...

هوا گرگ و میش بود که تلفن زنگ زد، میم جان حالش بد شده بود، قرار شد بیایند دنبالم با هم برویم پیشش. تا آمدند مردم و زنده شدم، اما توی ماشین هیچ خبری نبود از دختر بچه ای که چند ساعتی لب پنجره منتظر بود، گریه کرده بود، مرده بود و زنده شده بود. حتی هیچ سوالی نمیپرسیدم، بجایش هرازگاهی حرف هایی هم میزدم راجع به ماشین کناری، فلان ساختمان اداری، فرم لباس مدرسه ام و...

 وقتی رسیدیم میم جان روی یک تخت بود، حالش بد بود، توان آن طور دیدنش را نداشتم. هرازچندگاهی ناله ای هم میکرد، ناله هایی که من توان شنیدنشان را نداشتم، انگار با هر ناله تکه ای از وجودم کنده میشد. گفتم خوابم میاید، میروم روی تخت اتاق کناری بخوابم. روی تخت اتاق کناری درحالیکه بی صدا زار میزدم، گوش هایم را گرفته بودم...

+ میدانی؟ همه فکر میکنند من یک آدم بی احساسم، ولی کاش میدانستند که من فقط یک آدم کوفتی درون گرا هستم

نارِن° جی

.

دفتر را که ورق میزدم در بالای یکی از صفحاتش نوشته بودم:

" کتابخونه مرزداران، فروردین 91، ساعت 4:56 و این یعنی حداقل 3 ساعت و 4 دقیقه دیگه درس خوندن و من هم مسلما در حال جون دادن! "

خوب یادم آمد درحال کشیدن چه زجری بودم، اصلا مگر آن 3 ساعت و 4 دقیقه لعنتی میگذشت؟ مگر روز کنکور لعنتی میرسید؟ نه، نمیرسید، مطمئنا نمیرسید، اما نمیدانم یک دفعه چه شد، چه شد که الان من دانشجوی ترم هشت در این نقطه از تاریخ و در این مختصات جغرافیایی ایستاده ام و درحال نوشتن این پست کوفتی ام!


نارِن° جی

.

یازده سال پیش روی صندلی عقب ماشینش نشسته بودم، من ساکت بودم و او جک میگفت؛ آن زمان صدایم در نمیامد، شلوغ کاری هایم برای خانه بود و مظلوم بودنم برای بیرون از خانه؛ ان روز شاید حتی در واکنش به جک هایش لبخند کمرنگی هم میزدم ولی خوب یادم هست چقدر عصبانی بودم، فکر کرده بود با ان جک های لعنتی اش حالم خوب میشود، همان حالی که سالها قبل زده بود لت و پارش کرده بود...

نارِن° جی

.

یکیشان که صدای جیغ جیغویی دارد مدام این طرف و آن طرف میدود و آشوب به پا میکند؛ آن یکی یک گوشه کز کرده و های های گریه میکند؛ دیگری خودش را بالای منبر فرض میکند و مدام سخنرانی میکند؛ یکی دیگر از آنها در حالیکه سرش را پایین انداخته پیاده روی میکند و با خودش بلند بلند صحبت میکند؛ دیگری همه وسیله های دور و برش را پرت میکند و مدام فریاد میزند؛ یکی شان...

 اه، کاش همه شان باهم صدایشان را ببرند،

 این فکر های لعنتی من

نارِن° جی

.

این پست حاوی تعداد زیادی غر است لذا خواندن ندارد.


من لعنتی با بوق بوق های مترونوم لعنتی هماهنگ شدنی نیستم انگار. دل لعنتی ام در حال قار و قور است. ساعت شیش کوفتی ام درد میکند. جناب سرهنگ ماموریتش انگار تمام نشدنی ست. هیچ وقتی برای انجام کارهای طرح نهایی پیدا نمیشود. چقدر سخت است دست راستت عادت وار (!) روی سیم های زرد بالا و پایین برود و دست چپت روی سیم های سفید کار دیگری بکند. کاش این دارو های زهرمار مانند عطاری زودتر تمام شوند. دل لعنتی ام مدام میگوید زیتون سیاه میخواهد، بیشعور. تئاتر های لعنتی عزیز دل چندوقتیست همه از نوع لعنتی غیر عزیز دل شده اند. شریک عکاسمان برایمان شریک نشد که نشد. باز هم من و یک مضراب شکسته دیگر. شبکه مستند در حال پخش مستندی درباره قالی ایرانی است، میگوید نوازنده رنگ، چقدر جای دار قالی اینجا خالی ست.


اصلا خودم هم خسته شدم از این اراجیف های بی سر و ته. کاش جرئت نوشتن دلیل همه این بهانه های بیخودی را داشتم، من لعنتی.

نارِن° جی

.

یه لحظه هایی هست به نام:

" بش فک نکن فک نکن فک نکن، بزرگ شی یادت میره "

این لحظه ها خعلی لعنتی ان.

نارِن° جی

.

به برنامه ای که برای خودم نوشته بودم نگاه میکنم و سریعا عرق شرم نشسته شده بر پیشانی ام را پاک میکنم مبادا کسی ببیند!

نارِن° جی

.

یکی از غم انگیز ترین تراژدی های دنیا به پایان رسیدن تعطیلاته

نارِن° جی

.

گفته بود انگار دلم یک قاچ از یک هندوانه است و فردی که دیوانه وار عاشق ته هندوانه است با یک قاشق به سمتش حمله وره...

و من هربار که یاد این تشبیه لعنتی میافتم بیشتر از قبل زیر و رو میشم

نارِن° جی

.

لعنت به اون مقطع هایی از زندگی که با آدم کاری میکنه که با هیشکی حرفش نیاد؛ و منِ لعنتی دقیقا در مقطعی از زندگی هستم که با هیشکی حرفم نمیاد 

نارِن° جی

.

ایشالا گیر گرگ بیابون بیفتین،

ولی اداره جاتی های سادیسم دار نع!

نارِن° جی

.

اوضاع طوری شده که با خودم میگم:


اگه بخوام ارشد بخونم چیکار کنم؟

اگه ارشد نخونم چیکار کنم؟


اگه ازدواج کنم بعدش چیکار کنم؟

اگه ازدواج نکنم چیکار کنم؟


اگه بخوام برم سرکار چیکار کنم؟

اگه نرم سرکار چیکار کنم؟


+ یعنی اوضاع داغون، داغونِ داغون

نارِن° جی

.

من حق دارم برای این اتفاق

و

تو هیچ دلیلی نداری برای این اتفاق

و

همه چیزهای کوفتی از همین نقطه لعنتی شروع میشه

نارِن° جی

.

چهار ستون بدنم در حال لرزیدنه, همینطور قلبم هم در حال گولوپ گولوپ کردنه و دلیل همه این ها یک سوسک به اندازه یک بند از یک انگشته.

+ و من برای اولین بار توی عمرم یک سوسک کشتم!

نارِن° جی

.

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی 

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی

لعنتی لعنتی

لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی لعنتی

لعنتی لعنتی لعنتی

نارِن° جی

.

بنده بیزارم از وقت هایی که مجبورم بگم :

میدونی؟ هیچیش به هیچیش نیست.

واین یعنی اوضاع داغونه, اونم از نوع خفن

نارِن° جی

.

لعنت به شما قرص های قرمز ژله ای... تا اثر کنین جان از بدن رفته...!

نارِن° جی

.

من یه موجود کلی کار روی دستش مونده ی سرما خورده ی تب دار فین فین کن ام که یک یا چند پشه بیشعور چندین و چند نقطه از بدن مبارک رو به نیش خودشون مهمون کردن :((


پیوست: البته که شکر.

نارِن° جی

.

میل شدیدی به شکستن ظرف ها، یا بلند داد کشیدن، یا کوبوندن سر خودم به دیوار دارم، ولی امان از منطقی که جلوی این کارها رو میگیره و به یه چکه کفایت میکنه

نارِن° جی

.

نامبرده به شدت احساس فرتوت شدگی داره. اون هیچوقت فکر نمیکرد به همین زودی برسه روزی که دیگران از روی قیافه اش بفهمن که اون یه دانشجوئه. درواقع اون عادت داشت با یه بچه دوم، سوم دبیرستانی اشتباه گرفته بشه

+ اینجانب اصلا توانایی درک و هضم این مساله که سال دیگه یک شخص ۲۲ ساله لیسانس گرفته است رو نداره. تمام

نارِن° جی

.

یک استاد دارم ایشون میفرمایند:

 «هر کی بیشتر بفهمه،‌زندگی براش سختر میشه، مثلا الان زندگی برا من خیلی سخته»

یعنی من واقعا هیچ حرفی واسه گفتن ندارم :|

نارِن° جی

.

درواقع هیچیش به هیچیش نیست، میدونی چی میگم؟!

نارِن° جی