هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۱۲۵ مطلب با موضوع «نارنجی نوشت» ثبت شده است

.

چند ساعت بعد از آن زلزله ی بزرگ اخبار را نگاه میکردم. گوینده ی اخبار، خبر زلزله را خواند و رفت سراغ بقیه خبر ها. به این فکر میکردم شاید زندگی من و خیلی های دیگر در آن زلزله تمام میشد و هیچوقت آن خبر و خبرهای بعدش را نمیشنیدم. همان خبرهای همیشگی، همان خبر هایی که حکایت از جریانِ زندگی داشت...



حالا دیگر من در آن شهر نیستم تا از خیابان های آن شهر رد شوم، تا بخندم، گریه کنم، کلاس بروم، کار کنم، خرید کنم، در خیابان هایش رانندگی کنم و در خانه مان تمرینِ موسیقی. حالا دیگر آنجا نیستم، ولی آنجا هیچ تغییری نکرده، آنجا مثل گذشته زندگی جریان دارد، چه من باشم، چه نباشم و همه ی این ها عجیب است و حسی به همراه دارد که کنارش درد غریبی است

نارِن° جی

.

[ مونولوگ] 

خدایا فرمان بده چاله برام تبدیل به راه شه، راهی که توش سعادت باشه، خدایا حالمون بده، خدایا بیشتر از همیشه بتاب به ما.


[ دیالوگ ]

+ امید در دستان خداست

_ معنیش چیه؟

+ معنیش اینه که امید جاش امنه، دست امثال آدمایی مثل منو شما نیست که گمش کنیم. تو که میدونی من آدم اهل معنا و این حرفای بزرگ نیستم اما باید یه چیزی رو بفهمم که بتونم بگم. میدونی چی میگم؟

_ الان چی فهمیدی؟

+ فهمیدم که امید داشتن این نیس که یه چیزی بخوایی بعد بشینی پاش

_ یعنی چی بشینی پاش؟

+ یعنی منتظر باشی که اون چیزی که میخوایی بدست بیاری. این اسمش امید نیست

_ پس چیه؟ امید چیه؟

+ امید؟ امید یعنی که بدونی خدا هست، خدا بهترین ها رو واسه ادم میخواد.

_ اگه خدابهترین ها رو برامون نخواست چی؟

+ به نسبت گندی که زدیم اون چیزی که خداوند برامون تقدیر میکنه مطمین باش بهترینه، بهتره انگولکش نکنیم چون خراب تر میشه بعد خدا دوباره مجبوره به نسبت خرابکاری جدیدمون.‌‌..

_ خیله خب دارم میفهم، دیگه نمیخواد حرف بزنی.


[ مونولوگ] 

خدایا امیدوارم، یعنی باور دارم که هستی. خدایا امیدوارم، یعنی ایمان دارم که تنها یکی هستی. خدایا امیدوارم ، یعنی ذره ذره وجودم حضورت رو احساس میکنه، همینجا نزدیک من. خدایا امیدوارم، چون میدونم نگام میکنی و من زیر نگاه تو جام امنه.  نا امیدی کتمان توئه ‏و کتمان گرِ قدرت تو حقیر زندگی میکنه‌. خدایا توبه میکنم از نا امیدی.


+ فیلم سایه

نارِن° جی

.

همه چیز داره عوض میشه

آسمونِ بالای سرم

زمینِ زیر پام

اطرافیانم

کارم

و حتی گوگولو هم قراره عوض شه

در یک کلام: قراره زندگی جدیدی شروع شه

نارِن° جی

.

چند وقتیست فقط و فقط به زندگی خودم مشغولم، آنقدر که گذری میشنوم فلانی سفر رفته و نمیپرسم برای ارائه مقاله یا دیدن بچه هایش؟ میشنوم عروسی فلانی است و نمیپرسم کی قرار است برویم؟ میشنوم فلانی بیمارستان است و کاری ندارم مریضی اش چیست و مرخص شده یا نه. میشنوم فلانی دکترایش را گرفته و نمیپرسم قرار است برگردند ایران یا ماندگارند. میشنونم عروسی فلانی عقب افتاده، نمیپرسم برای چه؟ میشنوم نوه خانواده بزرگ شده، حتی نمیگویم عکس‌ ها و فیلم هایش را ببینم. چند وقتیست فقط و فقط به زندگی خودم مشغولم، آنقدر مشغول که کاری به کار هیچکدام از این فلانی ها که همگی از اعضای نزدیک خانواده ام هستند ندارم. از بیرون که نگاه کنی شاید  ترسناک بنظر برسد، شاید بنظر خودخواهی باشد و شاید ده ها شاید دیگر. اما من آنقدر به خودم مشغولم تا سرانجام پوست بیندازم، تا سرانجام آدم جدیدی از میانِ "من" سرش را بیرون بیاورد و لبخند بزند

نارِن° جی

.

http://rainymood.com گوش کنین و بخوابین...
نارِن° جی

.

گفت:

 از دار دنیا هیچی ندارم که بریزم به پاش

میگم حداقل اخلاق داشته باشم واسش

خندید و گفت:

مرد آدم هیچی نداشته باشه طوری نیست

فقط کافیه اخلاق داشته باشه

نارِن° جی

.

نوشته های کتاب را توی نور کمِ چراغِ کنار تخت دنبال میکردم. میخواستم وقتی بخوابم که تمامش کرده باشم. خوشحال بودم هم کوپه ای های خوش خوابی دارم، اگر خوش خواب نبودند نمیتوانستم اینطور راحت اشک‌هایم را سر بدهم روی صورتم

+ دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست داشت نوشته ی شهرام رحیمیان

نارِن° جی

.

آقای پیرمرد جلومونو گرفت و گفت:

خوشبختی یه اما داره:

الفِ اولِ کلمه ی اعتماد

میمِ اولِ کلمه ی محبت

الفِ اول کلمه ی احترام

+ باشد که یادمان باشد :)

نارِن° جی

.

فلانی ما رو نشناخت! فک کرد دو تا بچه ایم که همش‌ پاستیل و لواشک میخوریمُ به چیز های مختلف میخندیم! اون یک درصد هم فکر نمیکنه با لولا گازور تو کار و روکار و ریل ساچمه ای و آچار ال و خزینه و مته شماره سه سر و کار داشته باشیم!


بهمانی ما رو نشناخت! فکر کرد دو تا شیر زنیم با جثه های کوچیک! اون یک درصد هم فکر شو نمیکنه با پشنگ خان و تئاتر و سینما سرکار داریمُ کیفامون پر از پاستیل و لواشکِ و علاوه بر این ها خیلی وقت ها خنده هامون گوش فلک کر میکنه!


+ آدم ها یک بعدی نیستند.

نارِن° جی

.

پشت هر پنجره رازی است...!

















تصویر سازی: pascalcampionart

نارِن° جی

.

قابلیت ادیتِ تلگرام از نمونه ظلم‌ های پیشرفت تکنولوژی به بشریت است! حرفی را میزنی بدون اینکه از قبل به پیچ و خمش فکر کنی و بعد آنقدر ادیتش میکنی که پیام باقی مانده هیچ شباهتی با پیام فرستاده شده ندارد...! 


+ چگونه میشود به آدم های نسلی که مکالماتشان قابلیت ادیت شدن دارند تکیه کرد؟!

نارِن° جی

.

عشق آمده است از آسمان؟

تا خود بسوزد بی گمان؟

عشق است بلای ناگهان؟


+ سوالی خوانده شود!

نارِن° جی

.

و در چشمانت چیزی بود که ادامه داشت...

نارِن° جی

ای مهربان، ای اجابت کننده دعاها، ای آمرزنده گناهان، ای دهنده ی خواسته ها، ای پذیرنده توبه ها، ای بهترین یاران، ای برطرف کننده بلاها، ای منتهی امیدها، ای بخشنده ی هدیه ها، ای روزی دهنده ی بنده ها، ای برآورنده ی آرزوها، ای شنونده ی شکایت ها، ای غمزدای هر غمزده، ای دلگشای هر اندوهگین، ای رحمت بخش هر رحمت خواه، ای یاور هر بی یاور، ای عیب پوش هر معیوب، ای پناه هر آواره، ای ذخیره ی هنگام سختی، ای امید من در برابر پیش آمدهای ناگوار، ای همدم من هنگام ترس، ای فریادرس من در غم، ای پناه من هنگام درماندگی، ای گرداننده ی دلها، ای طبیب دلها، ای همدم دلها، ای زداینده ی اندوه ها، ای فریاد رس فریاد خواهان، ای پناه پناهجویان، ای اجابت کننده دعای درماندگان، ای صاحب فضل و نعمت، ای مایه امن و امان، ای دارنده ی رأفت، ای صاحب بخشندگی، ای آسان کننده، ای که بر بندگان خویش مهربانی، ای که رحمتش همه چیز را فرا گرفته، ای که مانندش هیچکس نخواهد بود، ای راست وعده، ای وفادار پیمان، ای رحم کننده به اشک های دیده ها، ای محو کننده بدی ها، ای شنواترین شنوایان، ای بیناترین بینندگان، ای بزرگوارترین کریمان، ای پشتیبان کسی که پشتیبان ندارد، ای پناه آن کس که پناهی ندارد، ای فریادرس آن کس که فریادرس ندارد، ای کمک آن کس که کمک ندارد، ای همدم آن کس که همدمی ندارد، ای امان بخش آن کس که امانی ندارد، ای یاور کسی که یاری طلبد، ای مهربانتر از هر مهربان، ای برطرف کننده گرفتاری، ای که در پیمانش وفادار است، ای کفایت کننده، ای شفا دهنده، ای وفادار، ای تندرستی بخش، ای بهترین دوستان، ای بهترین همدمان، ای پیوند دهنده، ای یاری دهنده، ای برطرف کننده گرفتاری، ای که هم در خشکی و هم دریا راه رسیدن به او هست، ای که در سرار گیتی نشانه های او هست، ای که در این نشانه ها برهان او هست، ای که به او پناه برند، ای نزدیکتر از هر نزدیک، ای محبوب تر از هر محبوب، ای بینا تر از هر بینا، ای آگاه تر از هر آگاه، ای شریف تر از هر شریف، ای بخشنده تر از هر بخشنده، ای مهربان تر از هر مهربان، ای هموار کننده راه ها، ای نیکو طبیب، ای نیکو نگهبان، ای نیکو نزدیک، ای نیکو پاسخ ده، ای نیکو دوست، ای که بندگان شماره نعمت هایشان را نتوانند، ای که خاص اوست برترین اوصاف، ای که برای اوست نام های نیکو، ای که در هر چیز لطف و مهرش را آشکار ساخته، ای دوست آن کس که دوستی ندارد، ای طبیب آن کس که طبیبی ندارد، ای دلسوز آن کس که دلسوزی ندارد، ای رفیق آن کس که رفیقی ندارد، ای فریاد رس آن کس که فریاد رسی ندارد، ای مونس آن کس که مونسی ندارد، ای رحم کننده آنکس که رحم کننده ای ندارد، ای همدم آن کس که همدمی ندارد، ای کفایت کننده آن کس که از او کفایت خواهد، ای بهبود دهنده کسی که از او بهبود خواهد، ای بی نیاز کننده کسی که از او بی نیازی خواهد، ای نیرو هنده آن کس که از او نیرو خواهد، ای که میداند خواسته دل هر خواهنده را، ای ک میشنود ناله خسته دلان را، ای بخشنده ترین بخشندگان، ای شنوای دعا، ای که چیزها را جفت آفریدی، ای پناه ده، ای پشت و پناه پناهندگان، ای بر همه توانا، ای بی نیاز کننده ی درمانده، ای برطرف کننده رنج، ای کننده ی هرکار، ای کامل کننده، ای پیوست دهنده، ای که انجام دهد هر چه خواهد، ای که بیامرزد هر که را خواهد، ای که عزت بخشد هر که را خواهد، ای کارگشا، ای که چیزی مانندش نیست، ای نعمت بخش، ای عطاده، ای ثروت ده، ای نجات بخش، ای بهترین انیس و مونس، ای بهترین رفیق و همنشین، ای بهترین دوست و محبوب، ای که به هر که دوستش دارد نزدیک است، ای که برای هرکس که از او نگاهبانی خواهد نگهبان است، ای که نسبت به هر کس به او امید داشته باشد کریم است، ای که سرگرم نکند او را شنیدنی از شنیدنی دیگر، کاری از کاری دیگر، گرفتاری از گفتاری دیگر، ای که به ستوهش نیاورد پافشاری اصرار ورزان، ای بخشنده ای که بخل ندارد و ای بزرگی که در وصف نگنجد...

" جوشن کبیر "

نارِن° جی

.

+ بچه که بودم شب های قدر میم جان منو مینشوند کنار خودشُ قرآنُ میذاشت روی سرمُ میگفت هر چی میگم تو ام بگو.

+ یکی از همون شبا بود که قهر کردم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم میم جان گفت اومدم بالای سرتُ قرآن گذاشتمُ از طرف تو خوندم.

+ از اون سال به بعد شب های قدر جور دیگه ای واسم بود، جوری که نتونم بخوابم، جوری که یکی از دعا هام باشه برای مردمی که خوابنُ این شبُ از دست دادن

نارِن° جی

.

استادم میگفت سه رنگِ خدا:

اکر، لاجوردی، فیروزه ای

نارِن° جی
قبل تر ها نوشته بودم:
آیا نباید وقتی رییس جمهور یک مملکت فرمودند: "آب را بریزید همانجایی که میسوزد. انقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دان تان پاره شود. از تره بار نزدیک خانه ما خرید کنید، چرا از جاهای گران خرید میکنید؟ در محله ما قیمت ها ثابت است و.."
 همگی مثل نهنگ ها خودکشی دسته جمعی کنیم؟


الان مینویسم:
سوپر مارکت محل تصمیم جدیدی  برای راحتی کارش میگیرد، تا شب که مغازه اش را میبندد جعبه هایش را توی پیاده رو ول میکند. استادمان تصمیم جدیدی در مورد شیوه تدریسش میگیرد، حالا دیگر مشکلی در درک آن درس نداریم. مدیر فلان کارخانه تصمیم جدیدی در مورد نیرویش میگیرد، برادرش قرار است جای برادرمان را بگیرد. میوه فروش سر کوچه برای افزایش مشتری تصمیم جدیدی میگیرد، قرار است سود میوه هایش را کمی کمتر کند. کافی شاپ مورد علاقه مان تصمیم جدیدی در مورد دکوراسیونش میگیرد، دیگر میز همیشگیمان وجود ندارد. رییسمان تصمیم جدیدی درمورداضافه کاری و اضافه حقوق میگیرد. دیگر نمیشود تا فلان تاریخ خانه مورد علاقه مان را بخریم. همسایه تصمیم جدیدی در مورد نظمش میگیرد، دیگر کفش هایش دم در پخش و پلا نیستند. خواهر زاده مان تصمیم جدیدی در مورد زندگی اش میگیرد، میخواهد از همسرش جدا شود. فلان کارگردان تصمیم جدیدی در مورد ساخت یک مجموعه میگیرد، پس از دیدن اثرش بینشمان نسبت به فلان مسئله کاملتر شده.
+ تصمیم های بزرگ و کوچک اطرافیانمان که ریشه در تفکر و بینش هر فرد دارد، خواه ناخواه روی زندگی ما هم تاثیر میگذارد.
حالا میگویید فرقی نیست بین بینش و رفتار و صحبت و عمل هرکس؟
نارِن° جی

.

از بین بچه های دایی، فقط یکی شان فارسی حرف زدن را بلد است. چند وقت پیش بود که با ناباوری جلوی تلویزیون نشسته بود و با همان لهجه خاص خودش میگفت باورم نمیشود قرار است چهار سال این مرد را توی تلویزیون ببینم، حرف هایش را بشنوم و کارهای عجیب و غریبش را تحمل کنم.

 میترسم قرار باشد چند روز دیگر من با ناباوری جلوی تلویزیون نشسته باشم و بگویم باورم نمیشود قرار است چهار سال این مرد را...

نارِن° جی

.

بادکنک های بدِ خاطره را بترکانیم، خوب هایش را نگه داریم...!

+ scott bergey

نارِن° جی

.

+ توضیحاتی پیرامون تغییر رنگ قالب از نارنجی به سبز:

نارنجی ای که دیگر نارنجی نباشد باز هم نارنجی است! گرچه در چرخه رنگ، آبی مکمل نارنجی است و هر چند ممکن است کمی عجیب به نظر برسد اما من دوست دارم بگویم :

رنگ سبز مکمل رنگ نارنجی است

و در فرهنگ دهخدا کلمه ی "مکمل" یعنی "کامل کننده"

نارِن° جی

.

برای آغاز نود و شش تا پایانش:

بیا تصمیم بگیریم، تصمیم خیلی جدی، که سه روز، فقط سه روز دروغ نگوییم؛ هیچ نوع دروغی نگوییم، به هیچ عنوان، به هیچ صورت، به هیچ دلیل و بهانه، به هیچکس... فکر میکنم بعد از این سه روز، خیلی چیزها درست بشود، و یا کاملا خراب. یعنی مسلما دیگر چیزی به این صورت نیمه ویرانِ تهدید کننده ی عذاب دهنده باقی نخواهد ماند...

" نادر ابراهیمی "

نارِن° جی

.

گفتم اگه اتفاق x نیفتاد عقل حکم میکنه کار y رو انجام بدیم، حالا اگه اتفاق x نیفتاد و من هزار تا دلیل اوردم که کار y رو انجام ندیم، تو توجه نکن، هر هزارتا دلیلم دلیِ حتی اگه بوی منطق بدن..!

نارِن° جی

.

+ حرف های میم جان و همکارش را شنیده بود و خودش را به میم جان رسانده بود تا اگر بشود برای مستندش یک مصاحبه کوتاه با من داشته باشد؛ در رابطه با همان کاری که من کرده بودم و او از بین حرف های میم جان و همکارش شنیده بود.


+ وقتی دلیل کارم را پرسید گفتم به مرگ دومم فکر کردم، گفت مرگ دوم یعنی چه؟ گفتم وقتی آنقدر از مرگ اولت گذشته باشد که دیگر هیچکس را روی کره ی زمین نداشته باشی تا به هر دلیلی لحظه ای به یادت بیفتد آنوقت مرگ دوم اتفاق افتاده...


+ پیرو پست قبل

نارِن° جی

.

 از بودن من چه میماند؟  *


چند سال قبل بود که با پرسیدن چنین سوال مشابهی، چند نهال سرو خریدم، و به این فکر کردم شاید وقتی بودنم به انتها رسیده باشد، سایه اش به درد کسی بخورد...


* برگرفته از وبلاگ "مثل باد"

نارِن° جی

.

بارون بود

پیاده روی بود

سقف سرم آسمون بود

شالِ قرمز بود

باد بود

تنهایی بود

دردِ سینوزیت بود

کاپشن￷￶￵ ِ خیس بود

توی گوشم " ببار ای بارون ببار" بود

" با دلم گریه کن خون ببار" بود

چاله های آب بود

صدای بارون بود

غم بود

درد بود

فکر بود

پیاده روی بود

بارون بود

نارِن° جی

.

ضمن عرض پوزش از روشن شدن چراغ زرد در صفحه ی وبلاگتان،

باید عرض کنم این پست حاوی "هیچ" است؛

یک "هیچ" که پر است از چیزهای مختلف...!

 یک "هیچ" که آنقدر پر است که نمیتواند کلمات را در بر بگیرد...!

نارِن° جی

.

+ و قسم به جادوی مقداری چوب و تعدادی سیم...


+ امشب هم مثل بچگی ها که بعد از کوتاه کردن موها از پله ها آهسته آهسته بالا میرفتم تا بهم نریزن؛ بعد از شنیدن ناب ترین آوا ها، حرف نمیزدم که مبادا جادوی صداش از گوشام بیرون بره


+  و قسم به جادوی مقداری چوب، تعدادی سیم و دو دست...

نارِن° جی

.

نگاه متفاوته که به زندگی معنای متفاوتی میده

نارِن° جی

.

اگر نوع نیروی وارد شده به مصالح ساختمانی مدام تغییر کنه، مثلا اول کشیده شه، بعد فشرده و بعد این اتفاق بارها تکرار شه، اونجاست که مقاومت مصالح کمتر و کمتر میشه تا نهایتا به گسیختگی برسه، این کار دقیقا همون کاریه که ما برای بریدن سیم انجام میدیم، خمش میکنیم، بعد همین کارو تو جهت مخالف انجام میدیم تا نهایتا اون دو قسمت سیم از هم جدا شن

اسمی که واسه این اتفاق گذاشتن "خستگیه" ...

نارِن° جی

.

تنش توی یک عنصر سازه ای میشه:

 عکس العملِ داخلیِ اون عنصر در مقابل نیروی خارجی ،

در واقع نسبت نیروی وارد شده به سطح مقطعُ میگن تنش؛


 حالا برای اینکه تنش توی عناصر کم باشه و اون عنصر بتونه بهتر کار خودشو انجام بده باید سطح مقطع اون عنصرُ زیاد کنیم، چون نیروی خارجی ای که وارد میشه تحت کنترل ما نیست و ما نمیتونیم اونو کم کنیم تا به تنشِ کمتری برسیم.


 از طرفی اسمی که خارجی ها به تنش دادن stress ِ که میشه همون استرس خودمون، پس میشه گفت استرس همون نیروهای خارجی ای هست که به ما وارد میشه، که باعث میشه یک نیروی عکس العملِ ناخوشایندِ داخلی توی ما به وجود بیاد و همونجور که گفته شد راهکار کم کردنش افزایش سطح مقطعِ، که این یعنی ادم باید "دل گنده" باشه تا بتونه اثر اون نیروی خارجی ای که بهش وارد میشه رو کم کنه￷￷؛ چون ما نمیتونیم نیروهای خارجیُ کنترل کنیم پس تنها راه مقابله مون اینه که دلامونُ گنده کنیم؛

 ایشالا دلاتون همیشه گنده :)

نارِن° جی

.

رنگ نارنجی هیچوقت برای من فقط رنگ خرمالو، ماهی عید، پاییز، یا غروب خورشید نبود؛ رنگ نارنجی همون رنگ لعنتی عزیز دلی بود که هیچ وقت توی هیچ لباسی، وسیله ای، و یا هیچ جای دیگه ازش استفاده نکردم، اصلا رنگ نارنجی یک نماد از همه ی چیزهاییه که همیشه توی خودم و برای خودم نگهشون داشته بودم￷￶￵؛     البته فقط تا قبل از اینکه یک مداد نارنجی سر و کله اش پیدا شه و شروع کنه الفبای زندگیُ هجی کردن :)

نارِن° جی

.

+ من مبتدی یک سال و نیم کار، خوش و خرم در کارگاه درک ریتم استاد نوید افقه اسم نویسی کرده بودم، وقتی وارد کلاس شدم فهمیدم همه ی شرکت کنندگان یا خودشان استاد هستند، یا حداقل  شش سالی سابقه ی کار کردن روی یک یا چند ساز آن هم از نوع کوبه ای را دارند، اصلا آنجا فهمیدم خیلی از استاد ها جرئت شرکت در این کلاس را بخاطر رفتن آبرویشان ندارند!

+ جلسه ی اول هماهنگ بودن با بقیه و پریدن از تقسیمات شش تایی آن هم از یک راست دو چپ یک راست دو چپ به تقسیمات پنج تایی یک راست یک چپ یک راست دو چپ بعد پریدن به تقسیمات دوتایی برایم سخت بود، در آکسان دادن به نت های مختلف که واقعا افتضاح بودم، آن هم بین آن همه ادم های حرفه ای!

+ استاد هنوز نمیدانست که من فقط یک سال و نیم کار کرده ام، آن هم ساز زهی، نه کوبه ای، برای همین وقت هایی که دست هایم از عقلم تبعیت نمیکردند و جاهایی که باید آهسته میزدند و خلافش را عمل میکردند کلافگی توی چشم هایشان موج میزد، من بدتر هول میشدم، همه چیز بدتر و بدتر میشد.

+ از یک جا به بعد تصمیم گرفتم به استاد و نگاه کلافه اش نگاه نکنم، حواسم را فقط و فقط به خودم جمع کردم. دقیقا از همانجا به بعد بود که در حد توان خودم از کلاس بهره بردم...

+ بعضی وقت ها توی زندگی آدم باید چشم هایش را روی همه چیز و همه کس ببندد، فقط و فقط به خودش نگاه کند، تلاش کند، امید داشته باشد، یادش باشد که زمان محدود است، که باید از همانجا که زمین خورده بلند شود، باید از همه ی داشته هایش نهایت استفاده را بکند، که زندگی در "حال" است که معنی دارد...

نارِن° جی

.

داشتیم میگفتیم وقتی ورودی های جدید به دنیا آمدند ما دختر بچه هایی چهار ساله بودیم، دختر بچه هایی که شیرین زبانی میکردند و مامان هایشان  موهایشان را دو طرف سرشان میبستند...!


داشتیم میگفتیم یک روز میرسد که وقتی ورودی های جدید دانشگاه ها بدنیا آمدند، ما ورودی جدید دانشگاهمان بودیم...!

نارِن° جی

.

هنرمند کسی نیست که نقاشی می کند یا بازیگری یا نوازندگی ، هنرمند کسیست که همه اشیاء برایش حس دارند ، همه ادم ها برایش معنا دارند ، و همه اطرافیان برایش درد دارند ، ادم هنرمند ، حس و معنا و درد اطراف یک لحظه رهایش نمی کند ، پس نازک می شود از این  رنج اطراف ، همین نازکی مقابل جهان اوج هنر است ، حالا کشیدی اش یا سرودی اش یا نواختی اش ، یا درون تک تک سلول هایت نگه اش داشتی ، چه فرقی دارد؟ 


" سید مجید حسینى "


نارِن° جی

.

شب و 

ساز و

 ماه و

 آرامش 

^_^

تصویر سازی: کامبیز درام بخش

نارِن° جی

.

مثلا یکی شان گفت میترسد فرم اهدای عضو پر کند! به نظرش کار خیلی وحشتناکی می آمد! یکی دیگر مسلط به آشنایی کامل با انواع و اقسام پاستیل ها و لواشک ها بود! یکی دیگر بعد از قبولی دانشگاه، توی راه رسیدن به شهر دانشگاهش، وقتی اتوبوس برای نهار و ... ایستاده بود طاقت نیاورده بود و مستقیم برگشته بود خانه! یکی دیگر علاوه بر اینکه بلد نبود آتش درست کند حاضر نمیشد دست به جوجه کباب ها بزند! یکی دیگر، از آن مدل بازو گنده ها برای جابجا کردن بیست بسته پیتزا و تعدادی دوغ، یا بار دیگر برای جابجا کردن سی عدد ساندویچ خواستار کمک بیش از دو نفر آدم بود!

اما اشتباه نکنید! این مورد ها در مورد دختران نازپرورده نیست! این ها همه درمورد پسر های همکلاسی، آشنا و... اتفاق افتاده!

+ میم جان میگوید همه ی جوان های این دوره از زیر مسولیت هایشان در میروند، پسر ها به نوبه ی خود، دختر ها هم همینطور؛ میم جان میگوید حتی خودت هم نه به شکل پسرها، به شکل خودت از زیر مسیولیت هایت در میروی؛ من توی دلم میگویم کاش هیچکدام از ما آدم ها اینطور نشده بودیم، کاش کارمان به اینجا ها کشیده نمیشد...

نارِن° جی

.

باید از تک تک اکسیژن های موجود توی هوا لذت برد، از آسمان آبی، مسیر های کم ترافیک، آرامش زندگی، شب های سرد و پتویی.  باید رفت سراغ خطاطی، گره چینی، گلیم بافی.  باید کتاب خوند و فیلم دید.  باید راه باقی مونده تا داشتن مدرک واقعی رو با خوندن، کلاس رفتن، تمرین کردن تمام کرد.  باید یک پشنگ نواز خوب شد.  باید به فکر بچه ها بود.  اصلا باید تک تک لحظات این یک سال باقی مانده در این شهر را زندگی کرد. باید یک مجسمه ی خوش تراش آماده کرد، یک مجسمه ی خوش تراش که آماده باشد برای ادامه ی زندگی

+ به زودی خواهی دید که من چگونه از درون این قطعه سنگ عظیم حجیم بدهیبت، مجسمه یک آواز مهرمندانه را بیرون میکشم... یک آواز، به نرمی پر کاکایی ها، به نرمی نگاه یک کودک گیلک، به نرمی نگاه یک عاشق صادق محتاج به معشوق مهربان دست نیافتنی

" نادر ابراهیمی " 

نارِن° جی

.

توی قرون وسطی اینقدر مسائل فرعی و نامعقول و خرافات و... رو به دین گره زدن که بالاخره مردم کم کم سعی در کنار گذاشتن اون خرافات  کردن و توی این کنار گذاشتن بود که دین مسیحیت هم که به اون خرافت چسبیده بود کنار گذاشته شد! 

و ای کاش که ما همه چیز رو به دین گره نمیزدیم...

نارِن° جی

.

+ برسد به دست پوران عزیزم. علی شریعتی

نارِن° جی

.

جناب ده نمکی فرمودند کف فروش فیلم هایشان معادل فروش کل فیلم های فلانی است!  دلم میخواست میتوانستم به ایشان بگویم جناب! ملتی که سریال های مورد علاقه شان شده سریال های بی سروته شبکه های ماهواره ای، قطعا فیلم های مورد علاقه شان هم میشود اخراجی ها و رسوایی ها!

 اینقدر چیزهای بد به خورد ملت داده اند که فرهنگ مان، سلیقه مان، درک زیبایی مان همگی کاهش پیدا کرده. جناب! خوشحال نباش از کف فروش فیلم هایت! پشتش چیز دردناکی نهفته است...

نارِن° جی

.

تا قبل از هجده سالگی انگار هیچوقت نمیرسد زمانی که شده باشی فردی هجده ساله؛ اما به محض اینکه به هجده رسیدی آنوقت همه چیز عوض میشود، انگار همه چیز سرعت میگیرد، سرعتی وحشتناک، آنقدر وحشتناک که چشمانت را ببندی و باز کنی رسیدی به بیست، همان سنی که چند سال قبل به نظرت خیلی بزرگ می آمد و آنوقت است که با خودت فکر میکنی فقط کافی است یک بار دیگر چشمانت را ببندی و بعد باز هم بوووووم! تو شدی فردی بیست و دو ساله...!

نارِن° جی

.

ته دلم قنج میرود از این صدا و این ردیف اوازی ^_^ فقط کاش جناب محمودی روی صورتشان یک عدد سبیل کت و کلفت هم میداشتند! اینطور صدایشان بیشتر به صورتشان میامد :))

+ مطلقا این جناب محمود کریمی با آن یکی محمود کریمی که هفت تیر میکشد اشتباه گرفته نشود


نارِن° جی

.

نوشته بودم:  نوشتن نوشته ای برای بعد از نبودنت کار سختیست. باید حواست به تک تک کلماتت باشد، به اینکه "غصه" عزیزانت را "غصه تر" نکنی...   ولی با هر جان کندنی بود بالاخره نوشتمش، طوری که امیدوارم غصه عزیزانم غصه تر نشود:  

بیهوشی ست دیگر، احتمالش فلان در فلان است و این یعنی احتمال وقوعش کم است، ولی معنی اش این نیست که احتمالش صفر است. برای همین بود که نوشتم. نوشتم که من این سالهای اخیر آنجا که میخواستم بودم، منظورم از آنجا یک مختصات جغرافیایی خاص نیست، منظورم یک جایگاه ذهنی ست. من در حال تلاش بودم و طبق جمله ی کلیشه ای "مسیر جزئی از هدف است" من به قسمتی از هدف ذهنی ام رسیده بودم، خلاصه اش این است که درست است اگر به آن جاها که میخواستم نرسیدم، ولی در مسیرش بودم و همین خوشحال و راضی نگهم میداشت، پس دلتان نسوزد برای جوانی ام، حتی دلتان برای کودکی پر از غصه ای که داشتم هم نسوزد، شاید برای رساندنم به اینجا ضروری بود. درضمن من مطمئنم بالاخره به جایی میروم -هرچند اگر بلافاصله بعد از رفتنم نباشد- که میتوانم یک موزیسین حرفه ای شوم، سفال گری یاد بگیرم، بنشینم پشت دار قالی، دراز بکشم و فیلم های خوب خوب ببینم و کتاب های خوب خوب بخوانم و موزیک های خوب خوب بشنوم، اصلا شاید حتی آنجا صدایم هم صدایی مناسب برای خواندن باشد و من به هر بهانه ای بزنم زیر آواز، تو ای پری کجایی بخوانم کیفش را ببرم :)

+ میم جان عزیز دلم ما به فدای حتی یک تار موی شما :)

+ تنها چیزی که دلم میخواهد این است که حتی اگر شده فقط یکی از بچه ها رابرگردانیم خانه شان و بعد از آن هوایشان را داشته باشیم، انقدر که دیگر هیچوقت اوضاعشان طوری نشود که مجبورش کنند از خانواده اش جدا شود :)

نارِن° جی

.

قبلا ها یک چلچراغ خوان حرفه ای بودم، از همان مدل ها که شنبه اول وقت جلوی باجه روزنامه فروشی حاضر میشد! یکی از همان هاشنبه ها بود که اولین نوشته ای که برایشان فرستاده بودم در یکی از صفحات مجله  شان چاپ شده بود، خودشان عنوانش را گذاشته بودند "بچه مریض بود و تشنه و تب دار" :


برای آرام شدن نیاز به یک دوش آب سرد داشتم. هنگام بیرون آمدن از حمام یاد بچگی هایم افتادم، برای سرما نخوردنم مامان میگفت هر وقت دیدی یک قطره آب پایین میاید باید آن را سریع با حوله کشت، و من انقدر درگیر کشتن قطره های آب میشدم که موقع بیرون آمدن خشک خشک بودم و احتمال سرما خوردنم هم خیلی کم. 

درواقع همین خاطره  باعث شده بود دوباره یادشان بیفتم:

با اینکه بار اولم نبود اما ته دلم پر بود از استرس. سر و صدای زیادی بود، صدای بچه، جیغ، گریه، خنده، دعوای مربی ها و...  بالاخره در نهایت معذب بودن داخل شدیم. بچه ها نگذاشتند این حالت خیلی طول بکشد، یکی گوشه مانتو ام را کشید و گفت بشین، به محض نشستن خودش را در بغلم انداخت، قسمتی از صورت معصومش سوخته بود...  خیلی هایشان از دور نگاهمان میکردند، یک سری ها میامدند نزدیک تر، خلاصه طولی نکشید تا یخ هایشان باز شود و از سر و کولمان بالا بروند.

فکرکنم مشغول بازی نون بیار کباب ببر بودیم که آمد کنارم، سرش را به پهلویم تکیه داد، نگاهم کرد و با بی حالی گفت آب. به مربی شان که گفتم سری تکان داد.  بچه با چشم های معصومش زل زده بود به من، معلوم بود که چقدر تشنه است. باز به مربی شان گفتم، این بار گفت تازه آب خوردند. بچه سرش را خم کرد که بگذارد روی پاهایم، سرش خورد به دستم، تبش قابل لمس بود، بچه مریض بود و تشنه و چشم های تب آلودش این تشنگی را خیلی خوب به نمایش میگذاشت. دلم لرزید. هیچ دستی نبود که نگران برود روی پیشانی اش بشیند و تبش را چک کند، آن دختر بچه کوچک تشنه ی معصوم توی پرورشگاه هیچکس را نداشت...

پ.ن: نوشته را به دلیل افتضاح بنظر امدن ویرایشش کردم، بالاخره سال 92 که نوشتمش کجا و سال 95 کجا

نارِن° جی

.

"هر پسری پدرِ پدر خودشه، پدر بوجود اومده که پسر بوجود بیاد"

پ.ن: این جمله اونقدر یه جوریه که ذهن آدمو به گزگز میندازه!

نارِن° جی

.

اینقدر آقایون در بکار بردن لفظ استاد، دکتر و امثالهم دست به افراط زدند که یکی از اساتید ما دلش نمی آمد بگوید "دکتر آیت الله زاده شیرازی" بجایش میگفت "مرحوم شیرازی"   بنظرش هنوز آنقدر ها به کلمه "مرحوم" دست درازی نکرده اند

نارِن° جی

.

در یک جامعه ی دین دار شریعت باید تعیین کننده نظام ارزشی باشه، نه عرف. چون شرع یک حد پایین و بالا داره و فقط در همون حیطه عمل میکنه ولی عرف گاهی بالاتر از حد بالاییه و گاهی پایین تر از حد پایینی و بالعکس.

پ.ن: بیابیم جایگاه خود را در این راه!

پ.ن: اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (5)

نارِن° جی

.

هرگاه ظرف مقدس باشه مظروف هم تقدس پیدا میکنه. به عبارت دیگه وقتی یه عمل مقدس انجام بشه مکانش هم تقدس پیدا میکنه. حالا همین مساله و اعتقاد به مقدس بودن کارهایی مثل تعلیم، کسب حلال، پاکیزگی و... توی گذشته باعث شده کارهای معمارهای قدیم چه بازار باشه، چه خونه، چه مدرسه، چه حمام براشون دارای ارزش باشه و اونو با جون و دل بسازن و طراحی کنن

پ.ن: همی گفته ام و گویه ام بارها که آدم های قدیمی تر دغدغه های جالبی داشتند، دغدغه هایی که تهشان آرامش عجیبی نهفته بود :)

پ.ن: اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (4)

نارِن° جی

.

یه چیزی هست بنام نظریه های محتوایی که به چیستی ها و چرایی ها میپردازه، یه چیز دیگه هم هست بنام نظریه های رویه ای که به چگونگی ها میپردازه. حالا این وسط یه چیز دیگه ای به وجود میاد بنام عمل گرایی کاذب که معنیش اینه بدون پرداختن به نظریه های محوایی بری سراغ نظریه های روایی، یعنی هنوز چراشو نفهمیدی بری سراغ چگونگیش. درواقع عمل گرایی کاذب میتونه یه جامعه رو به نابودی بکشونه.

پ.ن: بیابیم جایگاه خود را در این راه!

پ.ن: اندر آموزه ها کلاس مبانی نظری (3)

نارِن° جی

.

یه چیزی هست بنام زیبایی شناسی، چیز دیگه ای هم هست بنام تجربه زیبایی شناختی که معنیش اینه تا چیزی رو نبینی، نشنوی و نخونی و به طور کلی تا تجربه اش نکنی نمیتونی درکش کنی.

پ.ن: برای درک و فهم چیز های خوب باید چیز های خوب رو ببینی، بشنوی و بخونی، و وقتی چیزهای خوب از دسترس خارج بشه، قدرت بشر نسبت به شناخت و درک اونها کم میشه: مثلا وقتی فیلم های مبتذل شبکه های ماهواره ای اینقدر بین مردم جا باز میکنه، مسلما فروش فیلم هایی امثال من سالوادور نیستم و پنجاه کیلو آلبالو به چهارده میلیارد تومن میرسه.  حالا میشه سر این رشته رو گرفت و برد توی موسیقی، توی فرهنگ، توی معماری و خلاصه توی همه وجه های زندگی.

پ.ن : اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (2)

نارِن° جی