گیلبرت بلایتِ من باش.
عباس معروفی قشنگ میگه اونجا که میگه:
تو انتخابم نبودی،
سرنوشتم بودی،
تنها انگیزه ی ماندنم در این وانفسای شلوغ، در این زندگی بی اعتبار.
از بچگی دستِ آدم هایی که دوسشون داشتم برام چیز مقدسی بود
و قسم به دست ها...
Home Sweet Home
به روایت احمدِ فیاض:
اونجا که تنهای تنها وایسادی جلوی آیینه روشویی،
اما مسواکت تکیه داده به مسواک اونکه عزیزترینه برات.
یه اصطلاح هست توی زبان انگلیسی که میگه:
yours ever
که در پایان نامه های رسمی بعنوان ارادتمندِ شما، یا قربانِ شما بکار برده میشه.
اما بنظر من اینو باید تحت الفظی معنی کرد: همیشه برای تو.
قسمت اول مغز، قشر پشت پیشانیه که آخرین قسمت در مغزه که تکامل پیدا کرده و انسان مدرن اونو داره. درواقع قسمت کت شلواری پوش و عاقل و شسته رفته و منطقی مغزه و رشدش برای هر آدم ادامه داره. این قسمت رفتارهای مار رو کنترل میکنه و جلوی رفتارهای غیرمنطقی ما رو میگیره.
قسمت دیگه بادامکه. جایی که حس کردن مارو میسازه و خاطره دردناک رو تداعی میکنه تا اینجوری بتونه به بقای ما کمک کنه. یه جوری انگار آژیر خطر دستشه و وقتی ما در معرض دوباره ی تجربه تلخی که بهمون آسیب زده قرار میگیریم، بادامک یادآوری میکنه که دقعه قبلی دیدی چی شد؟ پس الان حواست باشه.
قسمت سوم ساقه مغزه. درواقع قدیمی ترین قسمته. ساقه وقتی وارد عمل میشه که بادامک دستش رو میزاره رو آژیر خطر و میگه یه تجربه دردناک در انتظارمونه، و درواقع قسمت غریزی رفتار ماست و بسیاری از واکنش های سریع و ناخوداگاه کار ساقه مغزه.
وقتی اوضاع خراب میشه دیگه ساقه مغز پشت پیشانی رو تعطیل میکنه و خودش میشینه پشت فرمون و کنترل اوضاع رو بدست میگیره چون احساس میکنه در خطریم. و در این بین خیلی وقتا مغز ما در تفکیک و تشخصی خطر واقعی از خطر کاذب اشتباه میکنه و آژیر خطر الکی روشن میشه.
تروما یه آسیب روانی شدیده که از ادراک و کنترل ما خارج بوده. تروماها برای بادامک خیلی مهمن. وقتی ما یه تجربه حسی دردناک داریم بادامک به این خیال که نذاره بقای ما تهدید شه، اون تجربه رو ذخیره میکنه و دم دست میزاره تا دیگه تکرار نشه. حالا واکنش بادامک به تروما چند تا رفتار میتونه باشه: یکیش برانگیختیه، یعنی وقتی توی موقعیت مشابه قرار میگیریم خشمگین میشیم و جریان خون توی بدنمون زیاد میشه.
یکیش پرهیزه، یعنی اصلا نمیتونیم مواجه شیم با شرایطی که اون زخم رو تداعی میکنه و بعدیش هم مزاحمته، یعنی دائما افکار منفی توی ذهن مون پخش میشه تا حواسمون باشه اون ماجرا دوباره تکرار نشه.
حالا برای مدیریت این احساس های بد باید چیکار کنیم؟ سلام:
س: سخن گفتن: تعریف کردن ماجرا بدون تجربه حسی
ل: لمس کردن: بیان احساسات و اثری که اون واقعه گذاشته
ا: اثر: اون واقعه چه اثری روی رفتار الانت داره؟ باعث شده کجا گیر بیفتی و خوب رفتار نکنی و الکی خطر تشخصی بدی وقتی خطری نیست.
م: مواجه: با مسایل پیش اومه مواجه شیم و به حس مون سلام کنیم و بزاریم رد شه.
"پادکست کتاب باز - مجتبی شکوری"
+ قسم به خودشناسی
اولِ یکی از کتاب هایی که خوندم نوشته بود:
تقدیم به همه
زیرا او را در همه میبینم...
+ خدا در دل هر تنابنده ای شهری بنا کرده انگار، با عمارت و میدان و شوارع و بساتین. دل ما هم شهری است: سوگند میخورم به این شهر. و تو ساکن این شهری.
+ حامد عسکری - کتاب پریدخت
+ دل، خمره سیر ترشی نیست که به بندش کنی و هفت سال بگذاری برسد و عمل بیاید. پیاز داغ است، شش دانگ حواس میخواهد. رو برگردانی جزغاله شده است.
+ حامد عسکری - کتاب پریدخت
آدم یکیو میخواد همینقدر آروم زیر گوشش بخونه:
بت من، کعبه ی من، قبله ی من...
میون این آشفته بازار
من یکی
به یادت، به عشقت
فارغ از قیمت و گرونی
به امیدی که مهربونی
اومدی که بیایی و بمونی
این دلُ به پات میشکنم
به کوه میگویم او را میخواهم جواب میدهد من هم
به دریا میگویم او را میخواهم جواب میدهد من هم
در خواب میگویم او را میخواهم جواب میشنوم من هم
اگر یک روز به خدا بگویم او را میخواهم، زبانم لال، چه جواب خواهد داد؟
"آتشبدون دود_نادر ابراهیمی"
بیا به هم قول بدهیم
تو موسیقی بشوی،
من گوش.
+ خودم را در اختیار تو قرار بدهم :)
من باشم و تو،
زندگی من باشد و تو.
یک نخ همراه با سوزن اش بیاید،
همه را به هم وصله پینه کند و برود!
تو وقتی می بینی که من افسرده ام
نباید بگذری، سکوت کنی، یا فقط همدردی کنی!
بنا کننده ی شادی های من باش
مگر چقدر وقت داریم؟
یک قطره ایم که می چکیم در تن کویر و تمام می شویم؛ لعنتی*
* لعنتی توسط نامبرده به متن اضافه شد!
+ نادر ابراهیمی
یکی از بزرگترین قفسه های ذهن ام متعلق به توست، بیا و با همه خاطرات خوب پرش کن :)
تو به اشتباه روزی
قدمی به خانه ام نِه
که رسد دلی به جانی
چو کنی تو اشتباهی
" جنابِ نمیدونم کی! "
جهان روشن به ماه و آفتاب است
جهان ِ ما به دیدار تو روشن :)
" جناب سعدی "
من سرم که نمیشود، هیچ
دلم هم نمیشود،
کلا هیچ جایم نمیشود!
+ بنده کاملا مشرف به ابن موضوع که گند زدم به شعر جناب قیصر هستم
یادش بخیر اون زمانایی که مینشتم توی ماشینو اینو به گوشجان میسپردم :))
چه رعنا و چه زیباست تو را رو
چه ناز است در آن دیده و ابرو
از انرو که بدیدیم تو را رخ
نگیریم به غیر از تو به کس خو
گفته ام و گویه ام بارها، یکی باید باشد که آدم را مثل کف دست بلد باشد ^_^
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
که خنجر غمت از این خراب تر نمیزند
« هوشنگ ابتهاج »