هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

بنویس...
از هر چه که هست
از هرچه که نیست
از هرچه که اتفاق افتاد
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد
از همین لحظه ها
از همین بودن ها
هر چه که در ذهن داری
و هر چه که در دل

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

.

یه اصطلاح انگلیسی هست که میگه:
When it rains feels like it's pouring
که اینجور مواقع بکار برده میشه:
when something bad happens other bad things usually happen at the same time
که من میگم بنظرم باید تهش این جمله باشه:
But eventually it'll cease

۰ نظر ۲۴ خرداد ۰۰ ، ۰۹:۴۲
نارِن° جی

.

میدونی چی خوب بود؟ اگه یکی کل بچه گی مونو فیلم برداری میکرد، اونوقت دیگه لازم نبود در مورد چیزی بحث کنیم. هر وقت هرچیزی رو به شکل های مختلف یادمون میومد میگفتیم بریم فیلمش‌ رو ببینیم، و بعد میدیدم واقعا قضیه چی بود. 
اولین بار که داشتن اندازه عینکم رو میگرفتن یادمه. تا اونموقع همه چیو تار میدیدم، تا اینکه عینک های مختلفُ روی صورتم گذاشتن. کلی لنز که هر کدوم دید رو تار تر یا دقیق تر میکردن. در عرض یک دقیقه دوازده بار دیدم نسبت به دنیا تغییر کرد. گمونم هرکسی بچگیش رو با لنز به خصوصی میبینه، با چشم انداره مختلف...


+ سریال This is Us

۰ نظر ۲۲ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۱۳
نارِن° جی

.

حداقل آدمایی که با تاکید روی کلمه ی من میگن "قیمت آدمارو من تعیین میکنم" سر راه مون نذار!

۱ نظر ۱۷ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۱۴
نارِن° جی

.

یونانیا دو کلمه برای زمان داشتن. یه کلمه به نام "کرونوس" که به معنی زمان کمیه و یه کلمه به نام "کایروس" که زمان کیفیه و میتونه چند ثانیه باشه، میتونه طول یک رابطه عاشقانه باشه، میتونه لحظه ای از مکاشفه باشه...
+ مجتبی شکوری - کتاب باز

 

بارالاها! کایروس های مارو زیاد کن!

۰ نظر ۱۴ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۰۸
نارِن° جی

.

دیشب توی خواب رفتم سفر‌. طلوعِ آفتابِ کویر رو دیدم ^_^

۰ نظر ۱۴ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۱۰
نارِن° جی

.

همیشه داستانِ آدمی که نصف ماه با حقوقش اشرافی زندگی میکرد و نصف دیگه ماه گدایانه، بنظرم اغراق آمیز میومد. ولی میتونه اغراق آمیز نباشه اگه اینطوری نگاه کنم که چند سال بی وقفه کار کردم و حالا اشکالی نداره برای چند ماه هم که شده روزها کمی دیرتر بلند شم و شب ها کمی دیرتر بخوابم. اشکالی نداره چون میتونم بیشتر فیلم ببینم و کتاب بخونم و پادکست گوش کنم. چون میتونم سفر برم. اشکالی نداره اگه از پس اندازم خرج کنم چون اسمش پس اندازه. 
و به قول احسان عبدی پور:
It's a part of Life

 

+ فعالیت روزانه در خدمت چیه؟ این ریتم سریع دویدن و دویدن در خدمت چیه؟ ما شبیه مردمی شدیم که سیب زمینی میکارن که سیب زمینی بخورن که بتونن سیب زمینی بکارن...*
* مجتبی شکوری - کتاب باز

۰ نظر ۱۳ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۱۸
نارِن° جی

.

قسم به اون دایره کمرنگ که ظاهر میشه، به اون رنگِ سرخ که توش میپیچه و هی پر رنگ و پر رنگ تر میشه و بالا و بالا تر میاد. قسم به باد خنکِ دریا که میخوره توی صورتت و گرمای خورشید که میپاشه روی پوستت. قسم به انعکاس نورِ زرد توی آبیِ دریا. قسم به طلوعِ کنارِ ساحلِ مه گرفته...

۰ نظر ۰۹ خرداد ۰۰ ، ۱۰:۴۵
نارِن° جی

.

و قسم به یکی دو جمله هایی که مینویسمُ با " قسم‌ به" شروع میشن. توش پر از بویِ زندگیه...

۰ نظر ۰۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۷
نارِن° جی

.

قسم به خورشیدِ نارنجیِ غروب، وسطِ سبزیِ شالیزارهای برنج...

۰ نظر ۰۸ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۰۹
نارِن° جی

.

و عجیبه اگه منِ همیشه فراری از رانندگی بگم:
و قسم به رانندگی! ولی:
قسم به رانندگی توی جاده ی باریکِ پر پیچ و خمِ دو طرف سبز...

۰ نظر ۰۸ خرداد ۰۰ ، ۱۹:۲۱
نارِن° جی

.

یعنی میاد یه روزی که وقتی این آوازُ با صدای محمدرضا شجریان بشنوم قلبم اینطور مچاله نشه از یادآوری اون حجم از غصه موقع پخش آواز؟

به کشت خاطرم جز غم نروید
به باغم جز گل ماتم نروید
به صحرای دل بی‌حاصل ما
گیاه نا امیدی هم نروید...

۰ نظر ۰۶ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۲۹
نارِن° جی

.

کاش میشد ویو پشتِ پنجره های اینجا رو بِکنمو با خودم ببرمو پشتِ پنجره های خونه خودمون پهنش کنم :)

۰ نظر ۰۵ خرداد ۰۰ ، ۲۲:۰۷
نارِن° جی

.

در تمامی شرایطی که داشتم و به زندگی و دور و برم نگاه کردم دلایلی خیلی خیلی زیادی برای ناراحت بودن میتونستم پیدا کنم، ولی در کنارش دلایلی خیلی خیلی زیادی هم برای خوشحال بودن میتونستم پیدا کنم. چه روزایی که حالم خوب بوده و اگر میگشتم دلیلی بر نارحتی وجود داشته، چه روزایی که حالم بد بوده و اگر میگشتم دلیل بر اینکه حالم بهتر بشه وجود داشته برام. مواقعی که حالم بده اجازه میدم که حالم بد باشه ولی هی میگم حالا شروع کن تو این حال بدی که داری خوبی هارم ببین...

+ گنج و مار و گل و خار و عم و شادی به هم اند...

سروش صحت - کتاب باز

۰ نظر ۰۴ خرداد ۰۰ ، ۱۴:۰۲
نارِن° جی

.

باز جا داره تکرار کنیم:
شاه اگر عادل نباشد مُلک ویران میشود...

۰ نظر ۰۴ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۳۱
نارِن° جی

.

پندارم این بود که ما هنوز به زندگی‌نرسیده ایم
و برای رسیدن به آن زندگی موعود ذهنی ام
من و تو و مامان و لیلا و سینا
سوار بر سورتمه ی زمان به پیش میرفتیم
و کسی نبود که به ما بگوید:
هی! عمو!
زندکی همین تلویزیون آر.تی.آی سیاه سفید
همین میگرن های موروثی
همین هار شدن بخاری نفتی
همین جست و خیزها و خنده های بی دلیل
همین برف ها و کلاغ ها که لهجه لری داشتند انگار
آری! کسی نبود که به ما بگوید
تا ما همیشه ندانیم
همین کلک زمان است تا بگذرد و بگذری
و این چنین شد که گذشت و گذشتیم...

+ حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم‌ برد.

 

حسین پناهی - کتاب نامه هایی به آنا

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۴۳
نارِن° جی

.

+ خدا در دل هر تنابنده ای شهری بنا کرده انگار، با عمارت و میدان و شوارع و بساتین. دل ما هم شهری است: سوگند میخورم به این شهر. و تو ساکن این شهری.

+ حامد عسکری - کتاب پریدخت

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۳۶
نارِن° جی

.

+ دل، خمره سیر ترشی نیست که به بندش کنی و هفت سال بگذاری برسد و عمل بیاید. پیاز داغ است، شش دانگ حواس میخواهد. رو برگردانی جزغاله شده است.

+ حامد عسکری - کتاب پریدخت

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۳۴
نارِن° جی

.

و به این رسیده ام که کسی و چیزی را به تمامی قبول یا رد نکنم،

زیرا جهان بسیار بسیار پیچیده است.


+ کتاب شهروند خط صفر - اردشیر رستمی

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۲۳
نارِن° جی

.

.Sometimes things have to fall apart to make way for better things

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۱۹
نارِن° جی

.

گفتم آدمِ همینجور نشستن و هیچکار نکردن نیستم ولی انگاری دلم شکسته از تلاش هایی که کردم و هیچوقت نتیجه اش رو ندیدم. گفت الان فکر میکنی ته دره ای. اما این دره نیست‌، کافیه شروع کنی...
 ‏+ و من قول میدم به زودی شروع کنم، و تو قول میدی دره نباشه؟ :)

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۱۷
نارِن° جی

.

دقیقا یک ساعت بعد از اینکه هق هق گریه سر دادم و وحشت کردم از تبدیل شدن به منی که دیگه من نیست، یکی بهم روز معلمُ تبریک گفت و در جوابِ مگه من معلمم گفت آره، خیلی چیزا بهم یاد دادی، و بعد اولین‌ کلمه ای که نوشته بود این بود: انسانیت...
+ و اگه این اسمش نشونه نیست پس چیه؟ :)

۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۴۱
نارِن° جی

.

بر آزردگی خود کمانچه بگذران، دخترک.

۳ نظر ۱۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۴۰
نارِن° جی

.

دو تا دیوار با متریال های مختلفُ فرض کن که با وسواس پی شون رو ریختم، دونه دونه آجرهاشو روی هم گذاشتم و تا میتونستم از ناشاغول اجرا شدنش جلوگیری کردم و چشم دوختم به آینده ای که براشون متصور بودم. الان دومین باره که به صورت همزمان بمب افتاده روی دیوارهامو بجز خرابه چیزی نذاشته. من میگم بمب افتادن روی یه دونه از دیوارها هم سخته، چه برسه روی دوتاشون، اونم بطور همزمان. من میگم برای دفعه بعد، هرکدوم از دیوارهارو که شروع کردم به ساختنِ دوباره، یه پشت بند، یه مهار بند، یه سازه نگهبانِ محکم بهشون بزن. خب؟

۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۰:۱۲
نارِن° جی

.

و من امروز فهمیدم انسان بودن به حرف زدن از حافظ و سعدی و خیام نیست، به گوش دادنِ حرف های هوشنگ ابتهاج و رشید کاکاوند نیست، به گریه کردن با آوازهای محمدرضا شجریان نیست، به استفاده درست و به موقع از کلمات زیبا نیست. فهمیدم انسان بودن یعنی رعایت کردن و عمل کردن به چهارچوب هایی که همیشه برای بشر بوده و خواهد بود. چهارچوب هایی که برای همه عیان هست، چه از حافظ و سعدی و خیام بگن و چه نگن. چه به حرف های هوشنگ ابتهاج و رشید کاکاوند گوش کنن چه نکنن. چه با آوازهای شجریان منقلب بشن، چه نشن.

 ‏و من امروز فهمیدم مهم نیست آدم ها چطور مفاهیم بنیادی رو تعریف میکنن و وقتی از انساسیت، تملق، تعهد، خیانت، حسادت، دوست داشتن، صداقت و... صحبت میکنن، از چه کلماتی برای بیان شون استفاده میکنن. فقط مهم اینه آدم ها به این چهارچوب ها عمل کنن‌...

تو از آئین انسانی چه میدانی؟

کردار بیار و گرد گفتار نگرد...

۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۵۵
نارِن° جی

.

تو بذار وقتی غروب شد برو
هر وقت زیر پات خالی شد برو
زندگیت که پوچ و توخالی شد برو
وقتی نور خونه ضعیف شد
کاسه صبرت که لبریز شد برو
اگه اجاقت کور شد برو
همه چیزت رو بفروش و ول کن برو
خونه رو خونه رو خونه رو خونه رو
تو بذار آسمون که افتاد رو زمین برو
اگر چنان گشت و چنان شد و چنین برو
با چشمای پف کرده و نمناک و حزین
تو بذار وقتی پاییز شد برو
دنیا خیلی غم انگیز شد برو
آب که یه وجب از سرت گذشت یا صد وجب
خبرا که ضد و نقیض شد برو
تو بذار وقتی که چیز شد برو
خون رقیقت که غلیظ شد برو
همسایه دیوار به دیوار به دیوار همه رو ول کن،
همه رو ول کن برو

" گروه بمرانی"

 

پی نوشت: چنان گشت و چنان شد و چنین.

۱ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۳:۱۵
نارِن° جی

.

بنظر سرعت جهش کرونا از سرعت پیشرفت علم انسان ها بیشتره! بنظر ششمین رویداد انقراض جمعی مثلا سر رسیده! اگه نظرهام درست بود میشه لطفا من به اون مراحلِ خیلی سختش نرسم؟!

۰ نظر ۰۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۲:۴۵
نارِن° جی

.

یه بار یکی بهم گفت وقتی میخوایی کسیو بشناسی موقع رانندگیش بشین کنارش. ببین زود از کوره درمیره؟ ببین اگه از کوره در میره چه حرف هایی به زبون میاره؟ ببین به دیگران راه میده؟ ببین صبر و تحملش چقده؟
+ آره، یه بار یکی حرف قشنگی بهم زد.
    وقتی میخوایی کسیو بشناسی، از رانندگیش بشناس.

۲ نظر ۰۵ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۲:۰۰
نارِن° جی

.

قسم به رفیقی که میتونی بهش بگی یه اتفاق افتاد که فقط و فقط خودت میتونی درکش کنی و بس! و بعد که براش که تعریف میکنی، همونقدر متعجب میشه که تو، همونقدر نمیتونست جور دیگه ای باشه که تو، همونقدر براش نشد بود که برای تو.

۱ نظر ۰۳ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۱:۰۵
نارِن° جی

.

+ میم جان برای اینکه شرایط کاریمو شبیه سازی کنه، طبق تعریف های من از سرکارم شبکه هارو بالا پایین میکنه و میرسه به یه آهنگِ پاپِ به قولِ من آبگوشتی و میگه این آهنگِ سلیقه ی فلانی! اگه‌ آهنگ سلیقه فلانی هم خواستی بگو برات بزارم! اگه فلانی هم خواستی که  میرم شجریان میزارم واست :))

۰ نظر ۲۳ فروردين ۰۰ ، ۰۹:۴۹
نارِن° جی

.

میگه الان برنامه‌ تون معلومه؟ اینکه چه ساعتی شروع کنین و چه کاری انجام بدین؟ میگم اونا که میرن! بیخودها دورکارن! میگه خب پس خداروشکر تو این مجموعه بیخود هستی! اگه جای قبلی بود باید میرفتی و تو این کروناها نگرانت میشدم!
+ ما به فدای مثبت نگریِ میم‌ جان :)))

۰ نظر ۲۱ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۰۵
نارِن° جی

.

گفتم شما از اینجا مستقیم میرین استرالیا؟ گفت نه من از اینحا میرم دوحه، اونجا یه پرواز عوض میکنم میرم کوالالمپور، اونجا میرم بالی بعد استرالیا. بعد رفت و ما رفتیم صبحونه خوردیم و یه کمی تو خیابون تاب خوردیم و اینا. بعد از دو ساعت و نیم برگشتم. در آسانسورُ زدم و پرفسور داخلش با ساک و کیف و چمدون. گفتم پروفسور چی شد؟ گفت من از پرواز جا موندم. حالا اون میگه جا موندم و ری اکشن من: از پرواز جا موندی؟ یعنی پرواز اینجا به دوحه؟ دوحه به کوالالامپور؟ کوالالامپور به بالی؟ بالی به ملبورن؟ همه چی تموم شد؟ همه چی از دست رفت؟ همه چی باد هوا؟ یهو نگاه کرد و همینجوری گفت
 It's a part of Life
من میگم هزاران بار تو زندگیم یه چیزایی از دست رفته، یه چیزایی پس و پیش شده، یه چیزایی سر جاش نبوده، یه چیزایی یهو آوار شده، پیش اومده؛ میرم تو اسانسور و درو میبندمو وایمیستم جلو آینه و میگم بابا، بچه، 
It's a part of Life
هیچی نمیشه...

" احسان عبدی پور_کتاب باز "

۰ نظر ۲۱ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۱۲
نارِن° جی

.

حرف زدنِ زیاد دلیل بر نزدیکی نیست، دیدار زیاد دلیل بر نزدیکی نیست. درک کردن و فهمیدنِ همدیگه دلیل نزدیکیه. ما به همدیگه زنگ میزنیم: سلام چطوری؟ بد نیستم. چیکار میکنی؟ بد نیستم. کیفت چطوره؟ بد نیستم. اصل حالت چطوره؟ بد نیستم. کیفت کوکه؟ بد نیستم. ما چون زیاد واژه رو بکار میبریم اصن اهمیت واژه ها رو نمیدونیم. جدایی یعنی اینکه من حال تو را از دهان خودت بشنوم، جدایی یعنی که من ضربان قلبت را از گذاشتن دستم بر روی نبضت بفهمم. جدایی یعنی اینکه با تو باشم، با من باشی، با هم نباشیم.
" اردشیر رستمی_کتاب باز"

۰ نظر ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۴۴
نارِن° جی

.

یه بار داشتم یه جایی وسیله ای میبردم به یک‌ عزیزی بدم و پیاده رفتم یک مسیری رو. خیلی خسته شدم. اون عزیز گفت چرا  ماشین نگرفتی؟ گفتم میخواستم بخاطر تو خسته شم...
" اردشیر رستمی_کتاب باز"

 

+ و اینا رگه هایی از سایه اس که تو اردشیر رستمی هم هس.

۰ نظر ۱۵ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۳۷
نارِن° جی

.

مثلا باورش بشینه تو قلبم که:
این راز بشنو از من هرگز مگو جهان هیچ
هرگز مگو جهان پوچ، تا انتظار باقی‌ست.*
مثلا دیگه نگم:
ز کار و بار و یار و حال و فال و دل در گذر.

مثلا این قدر نا امید نباشم از همه چیز و همه کس‌.

* محمدرضا شفیعی کدکنی

۰ نظر ۰۸ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۲۱
نارِن° جی

.

بیست فروردینِ نود و شیش نوشته بودم:
- چرا هر چی بزرگتر میشیم اینجوری تر میشه همه چی؟!
+ چه جوری تر؟
- همینجوری دیگه، همینجوری که هست، همینجوری که میبینی.
+ نمیدونم
- اگه "اینجوری شدن" با سرعت بزرگ شدنمون متناسب باشه تا چند سال دیگه چیز خوبی هم میمونه واسه آدم؟!
+ بستگی داره
- اره بستگی داره الان اون نقطه ای که هستیم کجاست، یکی از اون پستی هاییه که بعدش بلندی داره؟ یا نه، فقط یه جایی هست توی سراشیبیِ پیش رو
+ باید صبر کرد
- ولی کاش میشد zoom out کرد و دید مسیر ترکیبی از شیب مثبت و منفیه یا از یه جایی به بعد فقط منفیه؟
[ + خودم       - خودم ]

شیش فروردین هزار و چهارصد مینویسم:
نمودار "حال و احوالات از زمان تولد تا امروزو" بصورت خلاصه و با تقسیمات ۵ سال ۵ سال کشیدم که بگم دائما یکسان نباشد حال دوران و از این صوبتا. که بگم همون یه ذره تحلیل تکنیکالی هم که بلدی همین مصرع رو میگه، که یادت باشه مسیر همواره ترکیبیه از شیب مثبت و منفی.

۰ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۱۶
نارِن° جی

.

نبودی که از پنجره نگاه کنی ماشینمو که داره میاد و دست تکون بدی، نبودی که وقتی از آسانسور میام بیرون بغلم کنی و بوسم کنی و بهم بگی کفشاتو بیار تو، یه بار دزد اومده کفشارو برده، نبودی که واسم فالوده بیاری بگی فلانی رو فرستادم واست بگیره چون تو دوست داشتی، نبودی که برنج زعفرونی هاتو با مرغ بکشی واسم و بگی بخور. نبودی. نبودی. نبودی. مادربزرگ، نبودی که اینارو بگی...
+ آخ که چادرت هنوز روی مبله، که هنوز عکس نتیجه ات گوشه گوشه ی خونه است، آخ که هنوز نتونستم پامو بزارم توی اتاقت

۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۳۸
نارِن° جی

.

یه روز یه جا خوندم:
قبول کن که هر حرفی ارزشِ شنیدن نداره و هر قضاوتی ارزشِ بحث کردن. قبول کن که بعضی وقتها آدم ها به قدری لبریز امواج منفی ان که همون بهتر که به روی خودت نیاری. تو اونقدر قوی باش و بی تفاوت  که بدون اینکه خم به ابرو بیاری، از کنار آدم های منفی رد شی و دغدغه ی مقصد خودتو داشته باشی، نه حرف ها و کنایه هایی که فقط مانع آرامشت میشن پس بی تفاوت باش و رها کن. پس بزرگ باش و در پیِ اثبات خودت به ذهن های کوچیک نباش. که بعضی جاها، همون بهتر که ناشناخته بمونی. 

 

دی ماهِ نود و پنج نوشته بودم:
من مبتدی یک سال و نیم کار، خوش و خرم در کارگاه درک ریتم استاد نوید افقه اسم نویسی کرده بودم، وقتی وارد کلاس شدم فهمیدم همه ی شرکت کنندگان یا خودشان استاد هستند یا حداقل  شش سالی سابقه ی کار کردن روی یک یا چند ساز آن هم از نوع کوبه ای را دارند، اصلا آنجا فهمیدم خیلی از استاد ها جرئت شرکت در این کلاس را بخاطر رفتن آبرویشان ندارند!
+ جلسه ی اول هماهنگ بودن با بقیه و پریدن از تقسیمات شش تایی آن هم از یک راست دو چپ یک راست دو چپ به تقسیمات پنج تایی یک راست یک چپ یک راست دو چپ بعد پریدن به تقسیمات دوتایی برایم سخت بود. در آکسان دادن به نت های مختلف که واقعا افتضاح بودم، آن هم بین آن همه ادم های حرفه ای!
+ استاد هنوز نمیدانست که من فقط یک سال و نیم کار کرده ام، آن هم ساز زهی نه کوبه ای، برای همین وقت هایی که دست هایم از عقلم تبعیت نمیکردند و جاهایی که باید آهسته میزدند و خلافش را عمل میکردند کلافگی توی چشم هایشان موج میزد، من بدتر هول میشدم. همه چیز بدتر و بدتر میشد.
+ از یک جا به بعد تصمیم گرفتم به استاد و نگاه کلافه اش نگاه نکنم، حواسم را فقط و فقط به خودم جمع کردم. دقیقا از همانجا به بعد بود که در حد توان خودم از کلاس بهره بردم...
+ بعضی وقت ها توی زندگی آدم باید چشم هایش را روی همه چیز و همه کس ببندد، فقط و فقط به خودش نگاه کند، تلاش کند، امید داشته باشد، یادش باشد که زمان محدود است، که باید از همانجا که زمین خورده بلند شود، باید از همه ی داشته هایش نهایت استفاده را بکند، که زندگی در "حال" است که معنی دارد...


الان مینویسم:
سالها قبل همچین درسی از زندگی‌ گرفته بودی دوباره اینقدر راحت برگشتی به نقطه ی قبل از داشتن این تجربه؟

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۹ ، ۰۸:۱۶
نارِن° جی

.

فارغ شدن در فرهنگ لغت دهخدا یعنی فراغت یافتن، آسوده شدن، بار نهادن، بار انداختن. و چه خوبه کنار همه اتفاق ها و رویدادهای زندگی، یه دکمه سویچ گذاشت که هر وقت بارش روی دوشت زیاد شد، هر وقت احساس سختی زیادی کردی، هر وقت که فهمیدی برای اون اتفاق و رویداد بیشتر از ارزشش سرمایه گذاشتی، خیلی راحت سوییچش رو بزنی و بعد فارغ شی.
+ و اینجاست که میشه گفت قسم به فارغ شدن

۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۲۲:۰۰
نارِن° جی

.

نارنجی دقت کن به تعریفِ درستِ "حقِ هر انسان" که اگه یه روز رسیدی به جایی که قرار شد چارچوب هایی برای دیگران مشخص کنی، احترام بزاری به آدم ها و عقاید و رفتارها و عادت ها و شخصیت شون. که نخواهی آدم ها توی چاچوبِ علایقِ شخصی تو باشن. که یادت باشه چارچوب ها رو اونقدر تنگ نکنی که به سلامتِ روح و شعور آدم ها ضربه بزنه. که یادت باشه بعضی چیزها "حق" ان. حقِ هر انسان، فارغ از جایگاه شون. که یادت باشه طوری رفتار کن که میخوایی باهات رفتار کنن. که چارچوب های محکمی داشته باش، ولی چارچوب هایی که هیچوقت توش به هیچکس توهین نمیشه.

۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۵۳
نارِن° جی

.

انسان معاصر دچار بوسه های بین قاره ای هست، همدیگه رو میبوسن ولی هزاران کیلومتر از هم دورن. باهم زندگی‌ میکنن ولی‌جلوی هم گم شدن، با هم هستن ولی باهم نیستن.

" اردشیر رستمی-کتاب باز "

۱ نظر ۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۱۲
نارِن° جی

.

ما انسان های چهار فصل هستیم، اگه در یک روز به چهار تا شخصیت تبدیل نشیم در هفته یا در ماه چهارتا شخصیت خواهیم داشت چون طبیعمون هم چهار فصل هست.

" اردشیر رستمی-کتاب باز "

۰ نظر ۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۱۲
نارِن° جی

.

قبل تر ها نوشته بودم:

آیا نباید وقتی رییس جمهور یک مملکت فرمودند: "آب را بریزید همانجایی که میسوزد. انقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دان تان پاره شود. از تره بار نزدیک خانه ما خرید کنید، چرا از جاهای گران خرید میکنید؟ در محله ما قیمت ها ثابت است و..."

 همگی مثل نهنگ ها خودکشی دسته جمعی کنیم؟

 

قبل تر ها نوشته بودم:

سوپر مارکت محل تصمیم جدیدی  برای راحتی کارش میگیرد، تا شب که مغازه اش را میبندد جعبه هایش را توی پیاده رو ول میکند. استادمان تصمیم جدیدی در مورد شیوه تدریسش میگیرد، حالا دیگر مشکلی در درک آن درس نداریم. مدیر فلان کارخانه تصمیم جدیدی در مورد نیرویش میگیرد، برادرش قرار است جای برادرمان را بگیرد. میوه فروش سر کوچه برای افزایش مشتری تصمیم جدیدی میگیرد، قرار است سود میوه هایش را کمی کمتر کند. کافی شاپ مورد علاقه مان تصمیم جدیدی در مورد دکوراسیونش میگیرد، دیگر میز همیشگیمان وجود ندارد. رییسمان تصمیم جدیدی درمورداضافه کاری و اضافه حقوق میگیرد. دیگر نمیشود تا فلان تاریخ خانه مورد علاقه مان را بخریم. همسایه تصمیم جدیدی در مورد نظمش میگیرد، دیگر کفش هایش دم در پخش و پلا نیستند. خواهر زاده مان تصمیم جدیدی در مورد زندگی اش میگیرد، میخواهد از همسرش جدا شود. فلان کارگردان تصمیم جدیدی در مورد ساخت یک مجموعه میگیرد، پس از دیدن اثرش بینشمان نسبت به فلان مسئله کاملتر شده.
تصمیم های بزرگ و کوچک اطرافیانمان که ریشه در تفکر و بینش هر فرد دارد، خواه ناخواه روی زندگی ما هم تاثیر میگذارد. حالا میگویید فرقی نیست بین بینش و رفتار و صحبت و عمل هرکس؟

 

الان مینویسم:

درست است که اثر پروانه ای فلان است و فلون ولی انگار اتفاق های خرد تاثیر خاصی روی اتفاق های کلان ندارد، اینکه رئیس جمهور یک مملکت بگوید آن ممه را لولو برد یا نگوید، فرقش در این است که چند صباحی جک های بیشتری میشنویم و بس! وقتی خانه از پایبست ویران است، ویران است...

 

اردشیر رستمی میگه که: 

ما هر وقت در هر سنی بخونیم چیزهای دیگه ای یاد میگیریم، من دریافتی که امروز از حافط دارم ۱۰ سال پیش نداشتم، ۲۰ سال پیش نداشتم. هر سنی دارای شعور خودش هست اگر کسی چیزی رو نمیفهمه نه اینکه نفهم هست نه، زمانش شاید فرا نرسده یا ابزارش رو نداشته یا نشنیده یا اصلا تمرین نکرده. باید کار بشه، باید خونده بشه، باید یاد گرفته بشه. ما باید یاد بگیریم. خیلی زیاد هم باید یاد بگیریم.

 

من میگم که:

تفاوت برداشت ها، صحبت ها، ادراک ها به مرور زمان، و دنبال کردن اون ها جذابه بنظر. و معلوم نیست سالها بعد من چی مینویسم و چطور نوشته های بالای خودم رو باز نقض میکنم؟

۰ نظر ۲۱ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۰۷
نارِن° جی

.

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را؟

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۳۱
نارِن° جی

.

توی کتاب شوایک سرباز پاکدل، شوایک یک انسان ساده ایه که بخاطر سادگیش از طرف جامعه احمق قلمداد میشه. جالبه که خب جامعه اصلا انسانِ پیچیده ایه شده. همه از جنگ فرار میکنن ولی این چون عاشق دفاع از میهنش هست میخواد بره بجنگه و میگن این دیونه است و میبرنش تیمارستان‌. ببین میهن دوستی اینجا برابر میشه با دیوانگی. ببینین جهان چقدر عجیبه، نه شوالک. بعد که از بیمارستان ترخیص میشه میگه:

 

من نمیدانم چرا مردم این همه از تیمارستان بد میگویند، آنجا تو میتوانی هرکسی که باشی باشی، ادعای هرکسی را که میخواهی بکنی. دوستی داشتم که آنجا خودش را مریم مجدلیه میدانست‌. یا دوست دیگری که خودش را جلد شانزدهم اینسکولیپلیا میدانست و معتقد بود که خوب صحافی اش نکرده اند و خوب باید صحافی شود. آنجا میتوانی هر ادعایی بکنی، هر کس و هر چیز را هر چقدر که دلت میخواهد گاز بگیری، به هر کسی هرچقدر که دلت میخواهد فحش بدهی. بی شباهت به پارلمان نبود. آنجا دموکراسی ای وجود دارد که حتی سوسیالیست ها خوابش را هم نمیبینند. 
+ این تعبیر آزادی رو من خیلی جاها نتونستم به این زیبایی پیدا بکنم.

 

" اردشیر رستمی- کتاب باز "

۱ نظر ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۲:۴۸
نارِن° جی

.

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم پس قهوه خانه ها به چه درد میخوردند؟
اگر نتوانم با تو بی آنکه هدفی داشته باشم راه بروم پس خیابان ها به چه دردی میخورند؟
اگر نتوانم اسم تو را بی آنکه بترسم مزه مزه کنم پس زبان ها به چه درد میخورند؟
اگر نتوانم فریاد بزنم دوستت دارم پس دهانم به چه درد میخورد؟

ما با اینکه تو شهریم ولی انسان های شهری نیستیم، ما هنوز انسان های اینجایی نیستیم، هنوز توی عشق مون دنبال اسطوره هاییم، تو زندگی مون دنبال اسطوره هاییم. ما باید همه این هارو بیاریم تو خیابون، بیاریم تو شهر، بیاریم تو کافه، بیاریم همینجا، هر جا که میتونیم و ظرفیت دیدن همدیگه رو داشته باشیم. ما ظرفیت دیدین همدیگه رو نداریم، ظرفیت اینکه یکیو دوبار ببینیم نداریم، دوبار که با هم سلام علیک میکنیم فکر میکنیم فتحش کردیم اون شخص رو و دیگه چیزی برای کشف نداره. این بخاطر بی ظرفیتی ماست..‌.

" اردشیر رستمی- کتاب باز"

۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۵۱
نارِن° جی

.

شاعری یک شعری داره و برخلاف اون شعر رو شاعری دیگه داره، من هر دو شعر رو دوست دارم، دلیل نمیشه من این رو چون دوست دارم اونو دوست نداشته باشم.
یکی میگه:


من در شور عشقم محبوب من
چه نعمت بزرگی است اینکه صبحگاهان چشم باز کنی
و کسی را ببینی که صدایش میکنی محبوب من

 

یه شعر دیگه دقیقا ضد این هست:
چقدر زیباست وقتی که صبح از خواب برمیخیزی
و مجبور نیستی به کسی بگویی دوستش داری
وقتی که دیگر دوستش نداری

 

هر دو شعر موفقی ان، خب من بیام بگه این شعر بده؟ نه. وقتی خب کسی رو دوست نداری بدترین کار اینه ‌که بگی دوسش داری، به دروغ بگی. نباید دروغگو باشیم ما. ما بخاطر عشق به عشق خیانت میکنیم، بخاطر انسان به انسان خیانت میکنیم. و تو نقد هامونم باید بگیم هم این درسته و هم اون درسته. این سخنگوی زندگی خودشه و اون هم سخنگوی زندگی خودشه. مهم اینه که ما صادق باشیم، دروغگو نباشیم. الکی عاشق نباشیم، الکی‌ از عشق صحبت نکنیم.

 

+ قسمتی از شعر اول: 
من در شور عشقم محبوب من
چه نعمت بزرگی است اینکه صبحگاهان چشم باز کنی
و کسی را ببینی که صدایش میکنی محبوب من
چقدر خوب است که قهوه را در دست های تو بنوشم
و شب را در باغی معطر بگذرانم.
من به همه ی زبان های دنیا دوستت داردم
آیا تو نام دیگری به غیر از محبوبِ من داری؟
اصلا به این فکر نمیکنم که تو را تغییر دهم
اگر طبع وحشی تو را عوض کنم چه چیزی از تو باقی میماند؟
اصلا به فکر ادب کردن تو نیستم
اگر کودکی بازیگوشت را ادب کنم دیگر چه چیزی از تو باقی خواهد ماند؟
اگر ورق های افتاده بر تخت خوابت را جمع کنی‌ چه چیزی از تو باقی خواهد ماند؟
و اگر من آنچه را که نمیدانم به تو بیاموزم چه چیزی از تو باقی میماند؟

" اردشیر رستمی-کتاب باز 

۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۴۲
نارِن° جی

.

چه گزاره ای رو در مورد موفقیت بدیهی میپنداشتی ولی تو عمل، در تجربه زیسته ات متوجه شدی که اینطور نیست؟ من مثلا یه چیزی که فهمیدم بطالت بوده‌. من فهمیدم واقعا تو بطالت چیزی وجود داره. بر خلاف خیلی کار کن، کار کن، که البته ادم باید بجنگه، تلاش کنه یاد بگیره، ولی من دیدیم بسیاری از جاها مثلا ارشمیدش تو دفتر کارش مهم ترین کشفش رو نکرد، تو وان این کارو کرد!


+ و در ستایش بطالت :))

"مجتبی شکوری-کتاب باز"

۰ نظر ۱۴ اسفند ۹۹ ، ۱۰:۱۲
نارِن° جی

.

اولش مثل رابین فریک زدم از فریکی که زدم و نوشتم:
+ به گمونم اینجا همونجاییه که میتونه منو از آهنگِ دوست داشتنیم "یه جوری" کنه! و اینجا هیچ کلمه ای معادل"یه جوری" پیدا نمیشه انگار. یه چیزی نه به شدت کلمه ی نفرت یا انزجار، نه به شدت افسردگی کلمه ی ناراحت یا غصه دار، نه به شدت هیجان کلمه ی خشم یا عصبانیت. یه چیزی بین همه ی این ها، با شدتِ کمتر.


بعد ترش، یه ذره آروم تر که شدم، نوشتم: 
+ ز کار و بار و یار و حال و فال و دل در گذر.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۳۸
نارِن° جی

.

اتفاقا من نمیگم بیا بار سفر بندیم از این دشت. من میگم بیا بار سفر بندیم از این شهر، و بعد در یک دشت پهنش کنیم. خب؟

۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۰۲
نارِن° جی

.

+ رنجِ بی حوصلگی تا حدِ مرگم زیاد است اینجا!
+ ‏این همه‌ نشستن و زل زدن به کامپیوتر زیاد است اینجا!
+ ‏حتی نبود صدای زنگِ لعنتی تلفن با همه ی اعصاب خرد کنی اش کم است اینجا!
+ ‏خنده های از ته دل کم است اینجا!
+ و ای ‏کاش که بس کنم این مقایسه های بی فایده!

۱ نظر ۰۵ اسفند ۹۹ ، ۱۷:۴۵
نارِن° جی