هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

بنویس...
از هر چه که هست
از هرچه که نیست
از هرچه که اتفاق افتاد
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد
از همین لحظه ها
از همین بودن ها
هر چه که در ذهن داری
و هر چه که در دل

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

.

همونطور که از قدیم فرمودن: 

ز کار و بار و یار و حال و فال و دل در گذر

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۵۷
نارِن° جی

.

میم جان: دمنوش چی میخوری؟
من: دمنوشِ ضدِ حس فلاکت چیزی داری؟!

۰ نظر ۰۱ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۴۱
نارِن° جی

.

اگه یه کم اشتباهات همدیگه رو تحمل میکردیم کمتر احساس تنهایی میکردیم، نه؟

" دیالوگ فیلم کپی برابر اصل "

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۲۲
نارِن° جی

.

یه نت پیدا کردم شامل مشکلاتی که ببینم استعفا لازم میشه یا نه! پس بعضی مشکلات بماند به یادگار، به قرار، به پذیرش، به نساختن بت: 

۱. هفته ای چند ساعت فقط وقت میگذره به تهیه جدول و ارائه گزارش به این و اون! از طرفی توقع گزارش پیشرفت دستور کار سازه رو از کسی داشته باشین که مسئولشه، من فقط گزارش مربوط به قسمت معماری رو دارم و بس.
۳. چطوری یه شاپ رو که من نگاه کردم، TQ ش هم خودم جواب بدم؟ ولی برای دستورکارها این روند نیست؟!
۴. از قبل هم گفتم که میخوام بیشتر شاپ رسیدگی کنم، ولی روندش این نیست تا یکی کوچکترین اشتباهی کرد همه ی شاپ ها رو از زیر دست اون بیچاره خارج کنین و به صورت جهادی بریزین سر من!
۵. فلانی خیلی شیک میگه دست نیروی من کار هست بیشتر از این تحت فشار نمیزارمش. من نمیگم اونطوری، ولی شمام یه کمم هوای مارو داشته باشین خب!
۶. برای دو روز و نیم مرخصی در ماه که حقمه، باید به هزار نفر جواب پس بدم!

+ پینوشت: همه اینارو نوشتم که بگم بت نساز، که همه جا خوبی داره، بدی هم داره. که اونجا هم کم اذیت نبودی. ولی حالا که میخونمش میبینم ته همه ی اون مسئولیت داشتن ها نشون میداد اونجا مهم بودم‌. که اینجا گیر کردم با یه نرم افزاری که درست نمیدونمش، که به چیزهایی اهمیت میدم که کسی بهش اهمیت نمیده، که مسئولیتی ندارم، که همه چی اینجا انگار سخت تره‌.

۰ نظر ۲۸ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۰۰
نارِن° جی

.

+ ما  پول داشتیم، چرا نگهش داشتیم؟ چرا مزخرف ترین ون دنیا رو داشتیم؟
- اینرسی؟
+ آره، اینرسی.

 

* اینرسی یا لختی: قانون فیزیک در مورد تمایل مواد به حفظ وضع کنونی خود و تغییر نکردن

" دیالوگ سریال برکینگ بد "

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۲۱
نارِن° جی

.

+ چهل روز از آخرین روز گذشت و بیست روز از اولین روز...
+ ‏یه سیبُ که میندازی بالا کلی چرخ میخوره تا برمیگرده...
+ ای ‏سیب! بچرخ تا ببینیم کجا قرار میگیری...

۰ نظر ۲۷ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۱۶
نارِن° جی

.

بنظر من همه تلاش‌های بشر، همه ی زندگی، همه معنای موجودیت اینه که لذت ببری و خوش باشی. هر کسی هم روش خودش رو برای این کار داره و ما نباید قضاوتشون کنیم. اگه اونها خوشحالنُ از زندگی لذت میبرن، ما باید بهشون تبریک بگیم نه اینکه سرزنش شون کنیم...

+ دیالوگ فیلم کپی برابر اصل

۰ نظر ۲۳ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۲۶
نارِن° جی

.

و من همیشه اون کاراکتری هستم که وقتی پنیرم جابجا میشه من باهاش جابجا نمیشم. همونی ام که حسِ تعلق به مکان، توم دیر بوجود میاد و وقتی بوجود میاد دیر از بین میره. این خیلی لعنتیه. خیلی‌.

۰ نظر ۱۰ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۰۳
نارِن° جی

.

یه ضرب المثل هست که میگه:

اگه اسبت مُرده، پیاده شو...

+ نارنجی، پیاده شو از همه ی اسب هایی که مردن.

۰ نظر ۲۸ دی ۹۹ ، ۱۱:۲۷
نارِن° جی

.

برنامه B رو گذاشته بودم بک آپ برنامه A، که اگه اونطور که میخوام نشه لااقل یه چیزی باشه که دلم به بودنش خوش باشه. در نهایت برنامه A از بیخ و بن اجرا نشد، چه برسه به اجرا شدن مطابق میل من. برنامه ی B هم همینطور! ولی از قبل آینده نگری کردم و برنامه ی C رو گذاشتم بک آپ اینکه اگه A و B اونطور که میخوام نشه. که خب اونم از بیخ و بن نشد که بشه! حالا ‏من میگم حتی اگه برنامه A مطابق میل من پیش میرفت، از کجا معلوم چند سال بعدش هم مطابق میل من بود؟ یعنی‌ میگم مگه علم من چقدره؟ به نظر من یه پِلَن هست که توانِ برنامه ریزیش از فکر محدود من خارجه. که اون پِلَن بدون اینکه خودمو واسش اذیت کنم به بهترین شکل اجرا میشه و بهترین شکل خودش رو برای همیشه حفظ میکنه، پس همونطور که نامجو میگه زیر لب بخون: بر آزردگی خود کمانچه بگذران، برو ونک به گوشه ای نشین و ساز زن، برو چنان به زیر آواز زن. دد بشو، بشو تهمتن و ز هفت خان گذر :)

۰ نظر ۲۷ دی ۹۹ ، ۰۲:۱۸
نارِن° جی

.

+ امشب از اون شب ها بود که دلم گرفت از این نابرابری ها و پِلی کردم:


جوانه می‌زنم
به روی زخم برتنم
فقط به حکم بودنم
که من زنم، زنم، زنم


چو هم صدا شویم و
پا به پای هم رویم و
دست به دست هم دهیم و
از ستم رها شویم


جهان دیگری
بسازیم از برابری
به هم‌دلی و خواهری
جهان شاد و بهتری

 

۰ نظر ۲۳ دی ۹۹ ، ۲۱:۲۳
نارِن° جی

.

+ پنج ساعتِ تمام، بدون وقفه فیلم دیدم. به هدفِ پرت کردنِ ذهن. موفق هم بود، تا وقتی که پنج ساعت شد پنج ساعت و یک دقیقه، یعنی دقیقا همون جا که لپتاپُ خاموش کردم و بلند شدم. دقیقا همونجا بود که اشک ها سرازیر شد.
+ بعضی لحظه ها هست که بهش میگن End of era، که این یعنی پایانِ دوران. برای من مثلِ پایان دوران زندگی در طبقه ی چهارمِ بلوک سی و دو، مثل پایانِ دورانِ دبستان، راهنمایی، دبیرستان، مثل پایانِ دورانِ زندگی در شهر پر دود، پایان دوران دانشگاه، دورانِ گالری، مثل پایان دورانِ زندگی در شهر ستاره ها، و حالا مثل پایانِ دورانِ پروژه.

+ عکسِ همون جایی که دخترونه بود! :)

۰ نظر ۱۷ دی ۹۹ ، ۲۳:۳۱
نارِن° جی

.

من دریافته ام که آدمیزاد برای راحت زندگی کردن به آرامش احتیاج دارد، کمتر از اکسیژن و بیشتر از همه چیز. حتی دوست داشتن و دوست داشته شدن. اصلا بدون آرامش مگر میشود دوست داشت؟! برای دوست داشتن، برای آرام بودن و برای راحت زندگی کردن آدمیزاد به کمی اخلاق محتاج است. بحث اخلاق که چه هست و چه نیست در این خلاصه نمیگنجد. اما عجالتا این جمله که نمیدانم مال کیست برای من یکی‌ می‌تواند راه گشا باشد: "من چیزی را که برای خودم نمی‌پسندم به دیگری روا ندارم"
+ عباس کیارستمی

۰ نظر ۱۴ دی ۹۹ ، ۲۳:۳۵
نارِن° جی

.

و سرانجام، تامام.

۰ نظر ۰۵ دی ۹۹ ، ۰۷:۲۴
نارِن° جی

.

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
و از این صحبتا...

+ جناب سایه

۰ نظر ۲۷ آذر ۹۹ ، ۲۰:۳۸
نارِن° جی

آخه حافظا! قربون شکل ماهت! مثلا تو بهم میگی: در ظلمت است نور. پس کو؟ نذار منم مثل محمد شیخی بگم: هر زمان فالی گرفتم غم مخور آمد ولی این امیدِ واهی حافظ مرا دیوانه کرد...

۰ نظر ۲۱ آذر ۹۹ ، ۰۰:۲۰
نارِن° جی

.

به طرز عجیبی خودمو توی فیلم و سریال و کتاب غرق کردم!

طوری که فرصت یک لحظه فکر کردن هم نداشته باشم!

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۹ ، ۲۳:۰۶
نارِن° جی

.

+ بیست و هفت اسفند نود و هفت به روزِ آخر فکر میکردم. به روزی که لابد مثل همین روز دور هم جمع میشیم و کیک میخوریم و دیگه نه به صورت موقت تا شروع سالِ جدید، که به صورت دائم از هم خداحافظی میکنیم. به اینکه لابد هم خوشحالیم از نتیجه گرفتن و تموم شدن و به ثمر نشستن کار، و هم ناراحتیم از جدایی ها و خداحافظی ها و تموم شدنِ این دوره از زندگی.

+ دوازده آبان نود و نه به روزِ آخرِ شرکت با اوضاع پیش اومده فکر کردم. به روزی نه چندان دور که لابد دور هم جمع میشیم و کیک میخوریم و بدون نتیجه گرفتن و تموم شدن و به ثمر نشستن کار، با دل نگرانی از هم خداحافظی میکنیم.

+ نوزده آذر نود و نه به روزِ آخرِ شرکت با اوضاع پیش اومده فکر کردم. به روزی نه چندان دور که تعداد انگشت شماری از ما دور هم جمع میشیم و لابد دل و دماغی هم برای خوردن کیک نداریم و از هم خداحافظی میکنیم. روزی که از فرداش من جایی میرم که هر یک ساعتش برام نه ساعت میگذره و هر نه ساعتش هشتاد و یک ساعت.

+ ‏حدودا دو سال و چهار ماه از گذروندن نه ساعت از بیست و چهار ساعتِ روزهام بین آدم های مشخصی میگذره. توی این مدت آدم های زیادی اومدن و رفتن. روزهای زیادی خندیدم و بغض کردم. چیزهای خوبی یاد گرفتم. بالا و پایین های زیادی داشتم. پیشرفت های خفنی کردم و خراب کاری هایی هم داشتم! و حالا روز های آخر رسیده. روزهایی که چهارنفر با دلخوری از مجموعه جدا شدن، دو نفر سر کار جدید مشغولن، و دو نفر دیگه تا آخر این ماه با ما هستن و در نهایت هم آدم هایی که میمونیم تا اواخر ماه دیگه از هم جدا میشیم. و همه این ها بدون اینه که روی سرامیک های ۱۲۰ در ۶۰ سانتِ سفید راه بریم و باکس های بتنیِ اجرا شده و ریبون ها و لایت های سقف کاذب رو ببینیم، بدون اینکه گرین وال ها و پوسته های بتنی اجرا شده و نمای کرتین وال و شیشه های اسپندرال لابی آسانسور و پارتیشن های شیشه ای رو ببینیم، یا خط کشی های کف پارکینگ و رنگ اپوکسی روی بتن های الیافی ها و کاور ستون ها قرنیز های استیل رو...

+ یه روز یکی بهم گفت: محیط کار و آدم هاش و اتفاق هاش، فشرده شده ی یه زندگیه؛ آدم ها میان، روزهای خوب و بدی رو میگذرونن، و بعد میرن و در آخر کلی خاطره است که میمونه...

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۸:۱۹
نارِن° جی

.

توی نت هام پیدا کردم:
بعد از روز سختی که گذروندم، از همه اتفاق های ناخوشایندش، اونجاشو تعریف کردم که فلانی اعصابش خرد شد و گفت ... سوخت! و وقتی همه گفتن اِاااا و به من اشاره کردن که توی جمع شون هستم و حواسشون به حرف زدنشون باشه، بهمانی برای جمع کردن ماجرا و با تاکید روی حرف "پ"، گفت یعنی منظورش این بوده که پولش سوخته!
یا مثلا اونجارو گفتم که فلانی میزان لات بودن منشی بیست و دو ساله ی جدیدمون رو برام تعریف کرده، که یه روز وقتی بهمانیِ چهل ساله زده زیر آواز و اون بهش گفته: ناز نفست قناری!

+ خندید و گفت پس خوش گذشته. خندیدم و هیچی نگفتم‌.

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۰:۲۶
نارِن° جی

.

یکی از خوبی ها یا بدی هام اینه که با یه بالا و پایین شدن یه چیزُ رهاش نمیکنم. یکی دیگه از خوبی ها یا بدی هام اینه وقتی یه چیزُ رها میکنم، خیلی خوب رهاش میکنم.

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۰:۱۰
نارِن° جی

.

وقتی صدای پر از ذوقِ دختر بچه اومد که میگفت: وااای! چقدر نووور؛ بهم گفت: ببین، بچه اینه، با یه ذره نورِ اینجا خوشحال شده.
+ و من انگار چند وقته قابلیتِ قشنگِ خوشحال بودن با چیزهای کوچیکمو از دست دادم... ای قابلیتِ قشنگ! برگرد. لطفا.

۰ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۰:۰۷
نارِن° جی

.

+ به میم جان گفتم ویس شاگردش رو برام بفرسته! وقتی دلیلش رو پرسید گفتم چون توش درس داره! 
+ ‏ویس شاگردش این بود: [با گریه و ناراحتی] خانوم اصن نمیدونیم چرا یه دفعه اینجوری شد، یه لحظه نمره مونو دیدیم، دیدیم دوازده شدیم.
+ ‏درسش این بود که خیلی وقت ها فکر میکنیم خیلی چیزها اهمیت دارن در حالیکه اینطور نیست. کلید خیلی چیزها دستِ "زمانِ"

۰ نظر ۲۵ آبان ۹۹ ، ۰۸:۲۸
نارِن° جی

.

از مشورتی که امروز گرفتم فقط اونجاش که: اولش که اومدی اینجا فکر میکردی اوضاعت اینجوری شه؟ اینقدر تغییرِ مثبت؟ یه سیبُ که میندازی بالا کلی چرخ میخوره تا برمیگرده. برو ببین چی میشه.
+ و من سیبُ میندازم بالا...

۰ نظر ۱۲ آبان ۹۹ ، ۱۹:۳۲
نارِن° جی

.

عجیب است... وقتی به این روند سقوطِ غم بار نگاه میکنم، سرچشمه ماجرا در اتفاق نیفتادنِ اتفاقی است انگار. از ناامید شدن های پی در پی. از ایت دازِنت وُرک های پشت سر هم. و الان منِ نا امیدی مانده و منی باید بیاید که دوباره سر بالا بگیرد و سبز شود. منی که از تهِ دل بگوید:

 میدانم، شام­های زیادی در پیش است.
میدانم، داغ­ های زیادی خاموش است.
میدانم، رودها و صداها خشکیده است.
میدانم، برف­ های گرانی باریده است.
اما...
صبح­ های عجیب و رودهای غریب و آفتاب­ نجیبی در راه است. میدانم، میدانم.
میدانم، قفل ­های گرانی می ­سازند.
میدانم، رنج­ های من و تو هم ­سازند.
میدانم، خارهای زیادی در راه­ است.
میدانم، راه های زیادی بن بست است.
اما…
دست ­های نجیب و راه ­های عجیب و کلیدهای غریبی در راه است. می­دانم، میدانم.

+ باید این "من" را پیدا کنم...

۱ نظر ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۳:۵۲
نارِن° جی

.

و قسم به نوشتن...

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۳:۲۹
نارِن° جی

میم جان یه لواشک گذاشت جلومو با واکنشی مواجه شد که انتظارش رو نداشت: تکون دادن سر به معنی نفی و یک نُچِ زیر لب. اونموقع بود که گفت: تازه الان فهمیدم واقعا حالت بده! فهمیدم که به فنا رفتی! که از دست رفتی! که عکس العمل باور نکردنی ای نشون دادی!

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۳:۲۸
نارِن° جی

.

یه روز یه جا خوندم:
آدم ها را لبریز نکنیم.
آستانه تحمل هر کس اندازه ای دارد،
هر آدمی‌ از یک جایی به بعد خسته میشود،
قسمت های آزار دهنده زندگی اش را جدا میکند،
و برای همیشه دور میریزد...

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۳:۲۵
نارِن° جی

.

از یه جایی به بعد بود ‌که کم کم خودم رو هم توی فعل ها و کلمه هایی که به کار میبردم اضافه کردم. مثلا دیگه نمیگفتم: میخوایین قوطی زیر سازیِ کاور ستون ها"تون" چند در چند باشه؟ بجاش میگفتم: توی نقشه های بزرگنمایی لابی آسانسور"مون" متریال پیشونی سقف راهروهارو نشون "ندادیم".

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۹ ، ۲۳:۱۶
نارِن° جی

.

من فکر میکنم چه -در ایران- بمونیم و چه -از ایران- بریم دچار احساس عدم تعلق وحشتناکی هستیم. تعلق به چیزی که نگهمون داره و ما خودمون رو جزئی ازش بدونیم. تو خیابون با هم نامهربونیم چون به نظر میاد آدم هایی که میبینیم یک بار مصرفن، خیلی وقتا بدترین رفتار رو میکنیم با هم چون مطمئنیم دیگه با هم چشم تو چشم نمیشیم. برف توی کوچه رو پارو نمیکنیم چون فکر میکنیم وظیفه ما نیست و یکی دیگه باید انجامش بده و به ما چه اگه کسی زمین میخوره. کنار دریا و جنگل مملو از آشغاله چون اونجا رو واقعا متعلق به خودمون نمیدونیم. ساختمونای قدیمی و اصیل که تاریخی پشت شونه خراب میشن، بخاطر همین عدم تعلق. شکل شهرمون هر ۱۵ سال یک بار داره عوض میشه. و بخاطر همین عدم تعلقه که قبل از اینکه به سهم خودمون تو درست کردن خرابی های کوچیک و بزرگ اطرافمون فکر کنیم، به رفتن یا فرار کردن فکر میکنیم. من فکر میکنم اون چیزی که باید در هم تقویت کنیم امید نیست، وطن پرستی و نوع دوستی و دعوت به اخلاق هم نیست. بلکه حس دوباره ی همین تعلقه. حسِ جزئی از چیزی بودن...

 

برگرفته از پادکست رادیو مرز

۰ نظر ۲۹ مهر ۹۹ ، ۲۱:۲۸
نارِن° جی

.

یاری اندر کس نمیبینیمُ از این صحبتا.

۰ نظر ۲۲ مهر ۹۹ ، ۱۷:۴۳
نارِن° جی

.

و بهترین همان بود که کیهان کلهر گفت:

جان از تن آواز رفت...

۰ نظر ۱۸ مهر ۹۹ ، ۲۳:۱۲
نارِن° جی

.

شاه اگر عادل نباشد مُلک ویران میشود...

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۹ ، ۱۸:۰۳
نارِن° جی

.

باز خوبه ۴۰ سانت اضافه ی آهن کشی های سمتِ غربِ رمپی که هر روز از جلوش رد میشمُ بریدن. اونم روزی که تعطیل بود. شاید همین ماجرا یه کم به بهبودِ بازوی دست چپم کمک کنه! سخت بود هر روز ۴ بار از جلوی یه اشتباه رد شم!

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۹ ، ۰۹:۲۹
نارِن° جی

.

دلم میخواست بگم:
ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا.
به جاش یه منطقیِ کوفتیِ درون دارم که گفت:
بالاخره هر کی نظر خودشو داره دیگه.

۰ نظر ۰۵ مهر ۹۹ ، ۲۲:۵۷
نارِن° جی

.

تو ماهِ مِهری.

بی مِهر نباش.

۰ نظر ۳۱ شهریور ۹۹ ، ۲۱:۰۶
نارِن° جی

.

میدانم، شام­های زیادی در پیش است.
میدانم، داغ­ های زیادی خاموش است.
میدانم، رودها و صداها خشکیده است.
میدانم، برف­ های گرانی باریده است.
اما...
صبح­ های عجیب و رودهای غریب و آفتاب­ نجیبی در راه است. میدانم، میدانم.

میدانم، قفل ­های گرانی می ­سازند.
میدانم، رنج­ های من و تو هم ­سازند.
میدانم، خارهای زیادی در راه­ است.
میدانم، راه های زیادی بن بست است.
اما…
دست ­های نجیب و راه ­های عجیب و کلیدهای غریبی در راه است. می­دانم، میدانم.

هر شب، تانک­ های سیاهی می ­آیند.
هرشب، خواب­ های عجیبی می ­بینند.
هر شب، بال­ های غریبی می ­کوبند.
اما...
در آتش فردا خواب های عجیب و تانک های مقوا میسوزند. میدانم، میدانم.

+ و انسان به امید است که زنده است.

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۱۹
نارِن° جی

.

یه روز یه جا خوندم:
تا وقتی چیزی به نام زمان‌ وجود دارد،
هر چیزی به چیز دیگری تبدیل خواهد شد.

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۹ ، ۱۹:۲۲
نارِن° جی

.

معنی it doesnt work میشه یه چیزی تو این مایه ها که: دیگه اثری نداره، این راهش نیست، پیش نمیره، بی فایده است، هبچ اتفاقی نمیفته. و این it doesnt work خیلی لعنتیه. خیلی.

 

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۲۲
نارِن° جی

.

آخه حافظا! قربون شکل ماهت! وقتی بهم میگی:
گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
به این فکر نمیکنی که خسته ام؟
آخه خدایا! قربون شکل ماهت! وقتی حافظ میگه:
به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
نمیخوایی خودی نشون بدی؟

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۹ ، ۲۰:۵۵
نارِن° جی

.

+ مادربزرگ، بیست شب گذشت از اون شب که خوابتو دیدم، که دیدم دارم میرم بیرون و تو مثل همیشه توصیه هاتو میکنی: که مواظب خودم باشم، که آهسته رانندگی کنم، که زود برگردم. که صدام زدی و من اومدم کنارت و بهم گفتی بِحل ام کن‌، که یعنی خواستی حلالت کنم. که گفتم این چه حرفیه میزنی؟ تو باید منو حلال کنی. تو بودی که وقتی بچه بودم دم دم های اومدن میم جان از سرکار باهام میومدی دم پنجره که اومدنش رو ببینم و منو روی پاهای خودت میشوندی و واسم شعر میخوندی، تو بودی که دانشجو شدم و اومدم پیشت و واسم حلیم میپختی. تو بودی هارو که ردیف کردم و پشت سر هم گفتم، همدیگه رو بوس کردیم و من از خواب پریدم.‌
+ مادربزرگ، نوزده شب گذشت از اون شبی که رفتی، که رفتی، که رفتی، که رفتی...
+ ‏یه فیلم از بچگی هام هست توی باغچه، توی بغل تو، بین گل ها و درخت ها. تو با دست پروانه هارو بهم نشون میدی و من چیزهای نامفهومی‌ میگم. همون موقع هاست که پسرخاله در خونه رو باز میکنه و میاد، تو صورتش رو میگیری توی دست هات و چند بار بوسش میکنی. من که این حرکتو میبینم همونجا تو بغلت با دست های کوچولوم  میزنمت... آره، من همینقدر حسودِ برای من نبودنت ام‌.‌‌.‌‌.
+ ‏دست و دلم به نوشتنِ این نوشته ها نمیرفت. چون میدونستم عزاداریِ اصلیم همون شبیِ که این نوشته هارو مینویسم...

۲ نظر ۱۹ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۰۴
نارِن° جی

.

برای یک مرد گذر از چهل سال خیلی سخته،

و برای یک زن گذر از یک سال...
+ مونولوگ سریال خانه سبز

۰ نظر ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۴۸
نارِن° جی

.

زندگی چیز عجیبی است. گذشت زمان عجیب تر. شانزده مردادِ نود و نه آخرین پراید تولید شد و تمام. بیست و شش‌ اردیبهشتِ هشتاد و سه آخرین پیکان تولید شده بود و تمام. به مثلا شانزده سال بعد فکر میکنم؛ به آخرین تولیدِ یک ماشینِ دیگر.

۰ نظر ۱۷ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۱۳
نارِن° جی

.

دفعه اول بعد از ملاقاتِ دایی رفتم سمتِ تالار وحدت و غرق شدم در جادوی مقداری چوب، تعدادی سیم و دو دست و در کنارش کمی نگرانِ این بودم که گوش دادن به موسیقیِ بی کلام دوستم را اذیت کند. دفعه دوم ویزِ احمق مرا در کوچه پس کوچه ها گرداند و دقیقا از جلوی بیمارستانی که روزی دایی در آن بستری بود، گذراند. دفعه دوم با دوستی رفتم که موسیقی را میفهمید و باز هم غرق شدم در جادوی مقداری چوب، تعدادی سیم و دو دست. دفعه سوم، هیچ فکرش را نمیکردم بیماری ای بیاید که اسمش کرونا باشد و همه را خانه نشین کند، که کنسرت ها را مجازی کند، که من تنها بشینم پای صفحه ی موبایل و برای دفعه سوم غرق شوم در جادوی مقداری چوب، تعدادی سیم و دو دست. با اینکه هنوز تجربه اش نکردم ولی میدانم برای بار سوم، کنار آن جادو، نه نگرانم و نه عصبی. کمی غمگینم.
+ و باز هم: قسم به قطعه "شهرخاموشِ کیهان کلهر"، به روایتش از حلبچه، به موسیقی اش، به تئاترش...

۱ نظر ۱۲ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۵۸
نارِن° جی

.

ای عرش کبریایی،
چیه پس تو سرت؟
کی با ما راه میایی؟

جون مادرت؟

۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۳:۵۳
نارِن° جی

.

فقط، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، چیزی بگو.

 

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۲۳:۰۵
نارِن° جی

.

امروز که داشتم موهامو زیر شالم مرتب میکردم، یاد این جمله افتادم که: موهاتم مثِ خودت یاغی ان.

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۱۹
نارِن° جی

.

قدم به قدمِ همه چی. اینا رفتن تا عمق تاریکی، رسیدن به ته چاه، ولی قدم به قدم. آدمیزاد قدم به قدمِ که این میشه، واسه همین حواسمون باید به قدم هامون باشه، به قدم های کوچیک مون باشه. توی نمای باز همه امام زاده ان، از دور که نگاه کنی همه قدیس ان، زوم که بکنی، قدم های کوچیکو که نگاه کنی اونموقع معلوم میشه که چیکاره ایم. قدم های کوچیکه که اگه حواسمون نباشه ممکنه کنار هم بیان و بفرستنمون ته چاه...
+ از پادکست بی پلاس - علی بندری

۰ نظر ۲۵ تیر ۹۹ ، ۲۳:۰۵
نارِن° جی

.

همون صبح هایی که هوا خوشگله و دلم نمیخواد فرمونو بپیچونم سمت راست و از خروجی خارج شم، همون صبح هایی که دلم میخواد فرمونو صاف نگه دارم و مستقیم برم سمت درکه، همون صبح هایی که از بین ابرهای قشنگ، پرتوهای نور با خط های باریک داره میپاشه رو زمین، همون صبح هاس که یاد این جمله میفتم: بیشتر از همیشه بتاب به من. پس لطفا بیشتر از همیشه بتاب به من...

۳ نظر ۲۳ تیر ۹۹ ، ۰۸:۵۷
نارِن° جی

.

خب این نامه خبر‌خوشی نداشت. همین است دیگر یک روز خوب است یک روز نیست یک روز گم میشود یک روز پیدا میشود یک روز پروین میرود و یک روز میآید. زندگی همینطوری است. باید قبول کرد.
+ از کتاب من خانه م. پاره نامه هایی از عباس کیارستمی

۰ نظر ۱۴ تیر ۹۹ ، ۲۳:۳۱
نارِن° جی

.

کِیف یعنی‌ فردا امتحان داشته باشی و از صد و پنجاه صفحه فقط پنجاه صفحه خونده باشی، ولی بشینی پای خوندنِ پاره نامه هایی از عباس کیارستمیِ عزیز:
+ تعحب میکنی که از کجا شماره تو را دارم، شماره جدید تو را. خوب از ۱۱۸ گرفتم اینکه کاری ندارد پرسیدم اول نمیشناختند. نشانی دادم گفتم اونکه قدش بلند است موهایش روشن است. اغلب پشت سرش میبندد. چشم هایش سبز روشن است. لبهای قشنگی دارد، سینه هایش کوچک و خوش فرم است. کمرش این روزها باریک تر است. نشناختند... گفتم آنکه دماغش خیلی قشنگ است و گردنش باریک و بلند است و همیشه تند راه میرود، اونکه لباس های خیلی قشنگ میبافد، یک پسر قشنگ دارد، که خیلی هم خوب است اسم خوبی هم دارد، اونکه هم زن منست و هم رفیق من، و هم معشوق من، اونکه صادق است و هیچ وقت دروغ نمیگوید، اونکه حساب جداگانه ندارد. اونکه هیچوقت ولخرجی نمیکند، تازه پول درآر هم هست‌ کمک کرده تا خانه درست کنم، پرده هایش را خودش انتخاب کرده، اونکه املت با کنیاک دوست دارد، اونکه سوپ جو دوست دارد، اونکه دل من برایش تنگ شده.
+ ‏فردا تعطیل است برای شما و کار است برای ما. و برای دلخوری همین کافی است، نه اینکه وقتی من کار میکنم شما تعطیل هستید، من دلم میخواهد شما همه اش تعطیل باشید و استراحت کنید، منظورم این است که زن و شوهری که زیر یک سقف میخوابیدند، با هم گرمشان میشد و با هم سردشان، با هم گرسنه شان میشد و تشنه شان باهم غمشان میشد و با هم شادیشان، حالا باید آنقدر فاصله داشته باشند که تعطیلی این یکیشان با کار آن یکیشان با هم باشد نه مثل آن موقع که با هم بود تعطیلیشان و کارشان و بارشان و بهارشان و زمستانشان، پاییزشان، تابستانشان، قولشان و قرارشان، نهارشان و شامشان، قهرشان، آشتی شان، حسابشان و کتابشان، خوابشان و خوراکشان، بی خوابی شان و بی تابی شان، قرابتشان و غرابتشان.
+ ‏ ما یک اطاق داریم فقط که عین عمله ها چراغ خوراک پزی را میگذاربم یک گوشه اش کاسه بشقاب را میگذاریم یک گوشه ی دیگر و رختخواب را میگذاریم یک گوشه اش، و رختخواب احمد را میگذاریم یک گوشه اش، شام احمد را زود میدهیم ۸ شب میخوابانیم، روی چراغ خوراک پزی ماهیتابه میگذاریم. ۵ تا زده تخم مرغ با گوجه فرنگی. پوست تخم مرغ ها را میریزیم توی سطلی که گذاشتیم آن گوشه اش، با نان سفید که برمیداریم از آن گوشه اش میخوریم و با کنیاکی که برمیداریم از توی یخچال آن یکی‌گوشه اش، میزنیم.بعد پهن میکنیم رختخوابی را که گذاشته بودیم آن گوشه اش، میبینیم احمد بیدار است از آن گوشه اش، میریم روی پشت بام که پر از ستاره است هر گوشه اش.

۱ نظر ۱۴ تیر ۹۹ ، ۲۳:۲۹
نارِن° جی