هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

بنویس...
از هر چه که هست
از هرچه که نیست
از هرچه که اتفاق افتاد
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد
از همین لحظه ها
از همین بودن ها
هر چه که در ذهن داری
و هر چه که در دل

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

.

مادربزرگی، دلم تنگ شده برای وقتایی که دلت تنگ میشد واسه نوه ی بزرگت، و بعد برای یه مدت طولانیِ پشت سر هم، فیلم هایی رو میدی که فرستاده و همزمان قربون صدقه ی نوه ی عزیزت میرفتی و بقیه ما نوه ها رو کلافه میکردی! :))
+ و متاسفانه من هیچوقت نتونستم جایگاه اول بین نوه ها رو تصاحب کنم و همیشه جام توی جایگاه دوم بود!

۰ نظر ۰۴ آبان ۰۰ ، ۲۱:۵۶
نارِن° جی

.

Home Sweet Home

به روایت احمدِ فیاض:
اونجا که تنهای تنها وایسادی جلوی آیینه روشویی،

اما مسواکت تکیه داده به مسواک اونکه عزیزترینه برات.

۰ نظر ۰۴ آبان ۰۰ ، ۰۰:۱۶
نارِن° جی

.

چه حقیقتی از زندگی حذف شد که به پس‌مانده اش گفتیم مجاز؟ چی دیگه این میون نیست که بخاطر نبودنش میگیم "حقیقت نیست، مجازیه". حرف که هست، صدا که هست، تصویر که هست؛ چی چی‌ نیست؟ این دنیا به ننگِ نداشتن چی آلوده است که رو پیشونیش زدن مجازی؟ این جهانِ مجازی چی نداره که مَجازه؟ چه گوهری باخته که بخاطر این باختن شایسته نام حقیقت نیست؟ جهان مجاز از سرِ بی بدنی مجاز شده. این جهان آغوش نداره، این جهان تن نداره، این جهان عطر و بو نداره. جهانِ بی تن و بو، جهانِ بی بغل و آغوش، جهانِ بی ادراکِ حضورِ دیگری، جهانِ مجازه.
+ پادکستِ انسانک

 

+ لعنتیه برخورد نکردنِ یک انگشت به انگشتِ دیگه، نبودِ هیچ دم و بازدمی در کنارت، نداشتنِ هیچ ارتباطِ چشمی. لعنتیه این قرنطینه. و به قولِ حسامِ ایپکچی توی پادکستش: چیشد بغل شد نقض تمامِ پروتکل ها؟

۰ نظر ۰۳ آبان ۰۰ ، ۲۰:۱۸
نارِن° جی

.

کاش الان هم مثل قبلا ها بود. همون موقع ها که پلانِ خودم و رفیق جان رو کشیدم که از همه طرف تحتِ تنشِ فشاری C قرار گرفته بودیم. از همه سمت، بجز از سمتِ حاجی وانتی. و بعد کلی خندیده بودیم.

۰ نظر ۲۹ مهر ۰۰ ، ۰۰:۵۹
نارِن° جی

.

قبلا ها سرما که میخوردم توی اتاقم نمیخوابیدم، میرفتم پیش میم جان‌. وقتی نصف شب حالم بد میشد یه دستِ نگران میرفت روی پیشونیم و تبمُ میسنجید و شربت میریخت توی قاشق و لیوانِ آب میداد دستم. سالِ اولِ دانشگاه که سرما خوردم، وضعیتِ تنهای مچاله شده ی زیرِ پتو و بوی سوپی که نپیچیده بود توی خونه و دستی که نیومد روی پیشونیم غم انگیز بود‌. الان از اونموقع هم غم انگیزتره‌. حتی برای دکتر رفتن هم نمیزارم کسی بخواد از هوایی نفس بکشه، که من توی ماشین قراره نفس بکشم.

۱ نظر ۲۶ مهر ۰۰ ، ۰۲:۱۵
نارِن° جی

.

اینقدر خسته ام که مغزم توانایی همراهی با کوچیک ترین فراز و فرودی با موسیقی رو نداشت، برای همین رفتم روی فُلدر بنان. تصنیفِ بهارِ دلنشین. و بعد یادِ سال های مدرسه افتادم که تحلیل طورانه میگفتم جوون ها ذهن شون توانایی همراهی با آهنگ های رپ رو داره، ولی مغز آدم های سن دار توانایی تطبیق و درک سرعتِ یک آهنگ رپ رو نداره!
+ و من، مغزِ فرتوتِ خسته ی خودم رو دوست تر دارم :))
+ ‏ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن و از این صحبتا :)

۰ نظر ۲۴ مهر ۰۰ ، ۱۹:۳۹
نارِن° جی

.

و قسم به تراسِ هتل اوسون!

قسم به هوای خنکِ اولِ پاییز :)

۰ نظر ۱۶ مهر ۰۰ ، ۱۷:۲۷
نارِن° جی

.

میگم گز به این خوشمزگی! پسته هم به این خوشمزگی! چرا باید اینارو قاطی هم کنن و هر دو رو خراب کنن؟! میگه خیلی خوب میشه اگه میفهمیدم این ذائقه تو چطوری شد که اینطوری شد! میگم من همون بچه ای ام که عصاره ی مالت واسش یکی از جذابیت های دنیا بود و همیشه شیشه ی حاوی عصاره ی مالتش باید توی یخچال میبود! میگم من همون بچه ای ام که وقتی عصاره مالت میخوردم بقیه هاج و واج نگاه میکردن!

۱ نظر ۰۴ مهر ۰۰ ، ۱۱:۱۵
نارِن° جی

.

...I'm coming back from the wrong way

۰ نظر ۰۳ مهر ۰۰ ، ۲۳:۲۲
نارِن° جی

.

توی کتابِ تولستوی و مبل بنفش، یه جایی نویسنده میگه: خوشبحال پسر کوچیکم که اونقدر خاله شو نشناخت که حالا بخواد اینقدر مثل من ناراحت بشه. ولی بعدترش میگه: پسر کوچیکم چه شانسی رو از دست داد که خاله شو نشناخت، چون درسته که سوگ زیادی رو تجربه میکرد اما وسعت سوگ به اندازه ی وسعت عشقه، به اندازه  خاطراتی که داشته‌. و اینجاست که نویسنده به این نتیجه میرسه فقط به پایان چشم ندوزه، که مسیر بخش مهمیه...

۰ نظر ۰۲ مهر ۰۰ ، ۱۸:۲۱
نارِن° جی

.

برای منِ همیشه فراری از یادگیری زبان، دیدنِ سریال های ۲۰ دقیقه ای با هدف تفریح و یادگیری، بینِ فعالیت های مختلفم جذابه. و این بار یکی از شخصیت ها نه اینکه من باشه، یا حتی اتفاق های کاملا مشابه براش بیفته‌، ولی کلیت ماجرا خیلی منو یاد من میندازه و یه جورایی سرنوشتش رو برام مهم میکنه! و کاش این سریال از اون سریالا باشه که تهش همه چی همونجاییه که باید.

۰ نظر ۰۲ مهر ۰۰ ، ۱۴:۵۸
نارِن° جی

.

همیشه یک شاید در هر هرگز وجود داره.
و شاید این همون امیدی هست که ته هر چیزی سو سو میزنه.

۰ نظر ۳۱ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۴۹
نارِن° جی

.

بعد از کنسرت شهر خاموشِ کیهان کلهر، وقتی از پله های سالن وحدت میومدیم پایین گفتم اپیزود چهارده پادکست کرن رو شنیدی؟ گفت آره. گفتم توام برداشت بردیا دوستی رو داشتی از تئاتری که موقع شنیدن آهنگ میاد جلوی چشم؟ گفت چطور؟ گفتم اون قطعه رو در طولِ یک روز دیده. یعنی رخ دادن فاجعه، بهت زدگیِ آدم ها، ترس ها و نگرانی ها، هق هقِ گریه ها،خداحافظی، و در نهایت ستایش زندگی. گفتم من قطعه رو با طول مدتِ زیاد دیدم، یعنی رخ دادن فاجعه، هفته ها مبهوت بودن و توی شلوغیِ اطرافیان گیج و گم بودن، و بعد یک‌دفعه تنها شدن و فهمیدن ابعاد واقعی ماجرا و شروع گریه های از ته دل، و بعد از ماه ها کم کم سرپا شدن، چون با وجود غمی که همیشه هست، زندگی همچنان جریان داره. گفت نه، منم مثل بردیا دوستی دیدم ماجرارو! بابا چیه اینقدر طولانی؟!‌ یه روزه جمعش کن بره پی کارش!

+ دلم میخواد توی ابعاد زندگیم همه چیو یه ذره زودتر جمع کنم بره پی کارش، هی توی ذهنم پلان نچینم که وقتی طبق برنامه پیش نرفت با طولِ مدت زیاد بشینم و غصه بخورم. که تحمل بی برنامه بودنِ بعضی چیزها رو توی خودم زیاد کنم و حجم زیادی از کلافه کنندگی برام به همراه نداشته باشه. که توی لحظه باشم، نه اونقدر آزاد و رها که به آدم های اطرافم حس عدم امنیت بدم، ولی یه ذره آزاد تر، یه ذره رها تر‌.

۰ نظر ۲۸ شهریور ۰۰ ، ۰۹:۵۹
نارِن° جی

.

پادشاه به تاسیس و راه اندازی دفتر نمایندگی خدا روی زمین پرداخت. ولی ماجرا به همین نقطه ختم نشد. طعم شیرین نمایندگی خدا آنقدر به ذائقه پادشاه دلپذیر آمد که در مرحله نمایندگی متوقف نشد و با شتاب به سمت تصاحب جایگاه اولوهیت پیش رفت و شعارهای تازه ای جایگزین شعاد اولیه شد: پادشاه یعنی خدای روی زمین! اطلاعت از پادشاه اطاعت از خداست! فرمان خدا و پادشاه یکیست. تعظیم در برابر پادشاه تعظیم در برابر خداست! مهم ترین هدف پادشاه از ترویج این شعارها تثبیت این باور در وجود مردم بود که پادشاه مستقیما از خدا فرمان میگیرد. هرچه میگوید از قول خدا میگوید، هر چه میکند به دستور خدا میکند، هرچه میدهد یا میستاند، هرکه را برمیدارد یا مینشاند هرکه را میکشد، یا محبوس میکند و در همه امور دستور خدا را اجرا میکند...!


+ کتاب دموکراسی یا دموقراضه

۱ نظر ۲۸ شهریور ۰۰ ، ۰۸:۵۶
نارِن° جی

.

چند هفته ای میگذره از اولین باری که کنده ی چوبی که از زیرِ درِ حیاطِ یه خونه ی قدیمی زده بود بیرون، یهو حرکت کرد! و البته که اون یه کنده چوب نبود و پوزه ی یه سگ بود! از همون روز حواسم جمعِ اون خونه شده و هر روز ساعت ۹ صبح موقع رفتن، و ۵ عصر موقع برگشتن چکش میکنم! و حالا دغدغه ی تنهایی این سگ هم به دغدغه های زندگیم اضافه شده! اینکه هر روز ساعت ها سرش رو از زیر در میاره بیرون تا فقط حرکت لاستیک ماشین ها و پای آدم ها و هیاهوی خیابون رو از اون درز باریک ببینه...! 

۰ نظر ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۳۵
نارِن° جی

.

مادربزرگی، من دلم خیلی برات تنگ میشه ها، هیچ میدونی؟ برای دستایی که هر چی باهاش میکاشتی سبز میشد، برای شعرهایی که همیشه برامون میخوندی، برای نگرانی هات، حتی برای اینکه نوه ی بزرگت رو بیشتر از من دوست داشتی، برای هوشی که همه رو متعجب میکرد، حتی برای وقتایی که لج میکردی بری، برای ساک هامون که همیشه اونقدر پرش میکردی که کمر درد میشدیم، برای نگرانی هات برای درختای پرتقال و نخل ها. برای چروک های دستات‌. آخ که بعضی وقتا بدجور دلم تنگ میشه برای جزئی ترین چیزها...

۱ نظر ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۳۷
نارِن° جی

.

وقتی بعد از مدت ها جیگر خوردم، رفتم چند سال قبل. اون موقع که کوله هامونو گذاشتیم توی کمد هامون. همون کمد هایی که کلیدش رو ترم سه گرفتیم و شانس آوردیم از اون کمد بزرگ جا دارهای طبقه همکف بود، نه کمد کوچیک های طبقه دوم. البته هر دو کوله رو گذاشتیم توی کمدی با قفل درست، نه کمدی که رفیق جان قفلش رو خراب کرده بود و شده بود انباری ماکت های قدیمی و مقواهای یک رو استفاده شده تا دوباره به ماکت های جدید و مقواهایی دو رو استفاده تبدیل شن! کیف ها رو گذاشتیم تا دلیلی باشه برای برگشتمون، که نشه مثل وقتایی که میرفتیم کتلت دایی علی و بعدش رو حساب اینکه نصف بیشتر راه رو به سمت خونه اومدیم کلاس نقشه برداری رو میپیچوندیم. همون کلاسی که باید توی آفتاب از پشت دوربین هی نقطه های مختلف روی زمینِ بینِ دانشکده خودمون و دانشکده دامپزشکی رو خوند. خلاصه که وقتی بعد از مدت ها جیگر خوردم، رفتم به اون سالی که کیف هارو گذاشتیم تو کمد و رفتیم جیگر بخوریم. که وقتی رسیدیم کیفی نبود که پولی توش باشه! که چطور پول خرده های توی داشبورد و جیب ها رو جمع کردیم و تونستیم دو سیخ جیگر و یه آب معدنی باهاش بگیریم! دیشب بعد از مدت ها یادم افتاد که چقدر کارهامون سوژه ی خاص و عام بود! که بیشتر از همه سوژه ی خودمون بود! :))

۱ نظر ۰۹ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۰۰
نارِن° جی

.

حقم نبود بعد از خوب کردن حالی که از صبح خوب نبود، چشمم بخوره به جمله ی منصور ضابطیان توی کتاب سباستین. جناب منصور خانِ ضابطیان! ما خودمون میدونیم جاش خوب نمیشه! شما دیگه نکوب تو سرمون!

۰ نظر ۰۷ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۳۵
نارِن° جی

.

یکی از قشنگی های این دنیا پادکست هاشه ^_^

۰ نظر ۰۶ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۳۴
نارِن° جی

.

از فروردین ماهِ امسال که خبرِ ۴ روز کار و ۳ روز تعطیلِ کشور ژاپن اومد، به عالم و آدم گفتم فکر میکنین توی کشوری مثل ژاپن که سیستم کاریشون اینقدر منظم و دقیق و پیشرفته است، ملت ۶ روز در هفته کار میکنن؟ نه، فقط ۴ روز کار میکنن! و بعد برای شنیدنِ مزیت های کم کار کردن ارجاع شون میدادم به شنیدن قسمت بیستم پادکستِ بی پلاس: آرمان شهری برای واقع گراها و بعد در ستایش بطالت های احسان عبدی پور و مجتبی شکوری رو میگفتم!
+ و حالا در ایران، تعطیلی پنج شنبه ها هم کم کم...!

۰ نظر ۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۲۵
نارِن° جی

.

و قسم به قطعی برق وقتی سر کاری و ساعت چهار رو نشون میده! و تو درحالیکه ابراز تاسف میکنی و دلت غرق خوشحالیه وسایلت رو جمع میکنی و میری! :))

۰ نظر ۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۶:۲۴
نارِن° جی

.

یعنی قراره یه حفره خالی شه؟ و بعد برای همیشه خالی بمونه؟ و سال ها بعد با فکر کردن بهش هم یه لبخندِ کمرنگ بیاد گوشه لب، هم یه قطره اشک گوشه چشم؟ یعنی با این اوصاف از این ترکیبِ نکبت بارِ "سگِ زندگی" استفاده نکنم؟

+ تصویر سازی: Miles Tewson

۰ نظر ۳۰ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۳۰
نارِن° جی

.

گفت بهشتم اینطوری نیست.
هر چند که بعدش تبصره داشت؛
ولی خب بهشتم اینطوری نیست  :)

۰ نظر ۲۹ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۴۱
نارِن° جی

.

توپ بازیِ میم جان و بچه ی پسر خاله، در حالیکه توی دوتا قاره ی مختلف هستن اینطوریه که بچه با ذوق و شوق میگه خب حالا بیا توپ بازی کنیم، و بعد توپ شو میندازه سمت گوشی و کاری از دست میم جان برنمیاد، نه توپی بهش رسیده، نه توپی داره که پرت کنه. فقط مجبوره بگه: مثلا قِلش دادم سمت تو: قِلللل قِلللل!
+ و باز هم لعنت به جبر جغرافیایی

۰ نظر ۲۵ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۱۷
نارِن° جی

.

+  یه جا شنیدم: توی هر کدوم از واحد های زیستی خودمون بعنوان یه سلول، تجربیات نسل های قبلی رو بگیریم، ببینیم به کجا رسیده و بعد دوباره اشتباهات اونارو مرتکب نشیم.

 

+ حالا من میگم چه فرقیه بین دیر امضا کردنِ یک قطع نامه‌ ی جنگ، و رضایت دیرهنگام به وارداتِ واکسن؟

 

+ یه جا شنیدم: مرگ یک نفر میتونه یه تراژدی باشه، اما مرگ ده میلیون نفر فقط یه آماره. تعداد تراژدی ها اگر زیاد شد اونارو بعنوان آمار نگاه نکنیم. تراژدی ها واقعا میتونن تک به تک، زندگی های زیادی رو نابود کنن

۰ نظر ۲۵ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۱۴
نارِن° جی

.

یه اصطلاح هست توی زبان انگلیسی که میگه:
yours ever
که در پایان نامه های رسمی بعنوان ارادتمندِ شما، یا قربانِ شما بکار برده میشه.
اما بنظر من اینو باید تحت الفظی معنی کرد: همیشه برای تو.

۰ نظر ۲۲ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۹
نارِن° جی

.

اونقدر همه چیزِ این خطه آشفته شده که
آدم دوست داره امید داشته باشه که:

 

پیدا کنیدش دوباره
بگو دوباره بمیرد
شاید دستم را بگیرد
پیدا کنیدش دوباره
هی هی سیرا ماسرا
سیرا ماسرای تنها
زخمی، پیدا کن مردی را
که بخواند چه گوارا

 

ولی اونقدر همه چیزِ این خطه آشفته شده که
آدم نمیتونه حتی امید داشته باشه و:

 

دست به هر جای جهان که کشیدیم
سُر بود و بالا رفتن مشکل
هیچ‌ بادامکی بر سفره‌ی ما نگذشت
هیچ کار معلوم نشد
به باد رفتیم بر هر چه که وزیده بود قبل از ما
وزیده بود بادِ فنا

۰ نظر ۲۲ مرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۸
نارِن° جی

.

در این شرایطِ دوشوارِ دل پر غصه کن، مگه اینکه این حجم از تخس بودنم بدرد بخوره و بس! مثلا صدا از ضبط‌ پخش شه: رفت آن سوار کولی و من بگم اِااا؟ اینطوریاست؟ باشه پس! بدرک!

۰ نظر ۲۱ مرداد ۰۰ ، ۲۳:۱۷
نارِن° جی

.

قسمت اول مغز، قشر پشت پیشانیه که آخرین قسمت در مغزه که تکامل پیدا کرده و انسان مدرن اونو داره. درواقع قسمت کت شلواری پوش و عاقل و شسته رفته و منطقی مغزه و رشدش برای هر آدم ادامه داره. این قسمت رفتارهای مار رو کنترل میکنه و جلوی رفتارهای غیرمنطقی ما رو میگیره.


قسمت دیگه بادامکه. جایی که حس کردن مارو میسازه و خاطره دردناک رو تداعی میکنه تا اینجوری بتونه به بقای ما کمک کنه. یه جوری انگار آژیر خطر دستشه و وقتی ما در معرض دوباره ی تجربه تلخی که بهمون آسیب زده قرار میگیریم، بادامک یادآوری میکنه که دقعه قبلی دیدی چی شد؟ پس الان حواست باشه.


قسمت سوم ساقه مغزه. درواقع قدیمی ترین قسمته. ساقه وقتی وارد عمل میشه که بادامک دستش رو میزاره رو آژیر خطر و میگه یه تجربه دردناک در انتظارمونه، و درواقع قسمت غریزی رفتار ماست و بسیاری از واکنش های سریع و ناخوداگاه کار ساقه مغزه.


وقتی اوضاع خراب میشه دیگه ساقه مغز پشت پیشانی رو تعطیل میکنه و خودش میشینه پشت فرمون و کنترل اوضاع رو بدست میگیره چون احساس میکنه در خطریم. و در این بین خیلی وقتا مغز ما در تفکیک و تشخصی خطر واقعی از خطر کاذب اشتباه میکنه و آژیر خطر الکی روشن میشه.


تروما یه آسیب روانی شدیده که از ادراک و کنترل ما خارج بوده. تروماها برای بادامک خیلی مهمن. وقتی ما یه تجربه حسی دردناک داریم بادامک به این خیال که نذاره بقای ما تهدید شه، اون تجربه رو ذخیره میکنه و دم دست میزاره تا دیگه تکرار نشه. حالا واکنش بادامک به تروما چند تا رفتار میتونه باشه: یکیش برانگیختیه، یعنی وقتی توی موقعیت مشابه قرار میگیریم خشمگین میشیم و جریان خون توی بدنمون زیاد میشه.
یکیش پرهیزه، یعنی اصلا نمیتونیم مواجه شیم با شرایطی که اون زخم رو تداعی میکنه و بعدیش هم مزاحمته، یعنی دائما افکار منفی توی ذهن مون پخش میشه تا حواسمون باشه اون ماجرا دوباره تکرار نشه.

 

حالا برای مدیریت این احساس های بد باید چیکار کنیم؟ سلام:
س: سخن گفتن: تعریف کردن ماجرا  بدون تجربه حسی
ل: لمس کردن: بیان احساسات و اثری که اون واقعه گذاشته
ا: اثر: اون واقعه چه اثری روی رفتار الانت داره؟ باعث شده کجا گیر بیفتی و خوب رفتار نکنی و الکی خطر تشخصی بدی وقتی خطری نیست.
م: مواجه: با مسایل پیش اومه مواجه شیم و به حس مون سلام کنیم و بزاریم رد شه.


"پادکست کتاب باز - مجتبی شکوری"

 

+ قسم به خودشناسی

۰ نظر ۱۵ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۴۲
نارِن° جی

.

میدونی؟ هیچیش به هیچی نیست.

و من دیگه خسته ام

۰ نظر ۰۷ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۱۸
نارِن° جی

.

بیست و نه مهرِ نود و نه از پادکست رادیو مرز نقل کردم:
من فکر میکنم چه -در ایران- بمونیم و چه -از ایران- بریم دچار احساس عدم تعلق وحشتناکی هستیم. تعلق به چیزی که نگهمون داره و ما خودمون رو جزئی ازش بدونیم. تو خیابون با هم نامهربونیم چون به نظر میاد آدم هایی که میبینیم یک بار مصرفن، خیلی وقتا بدترین رفتار رو میکنیم با هم چون مطمئنیم دیگه با هم چشم تو چشم نمیشیم. برف توی کوچه رو پارو نمیکنیم چون فکر میکنیم وظیفه ما نیست و یکی دیگه باید انجامش بده و به ما چه اگه کسی زمین میخوره. کنار دریا و جنگل مملو از آشغاله چون اونجا رو واقعا متعلق به خودمون نمیدونیم. ساختمونای قدیمی و اصیل که تاریخی پشت شونه خراب میشن، بخاطر همین عدم تعلق. شکل شهرمون هر ۱۵ سال یک بار داره عوض میشه. و بخاطر همین عدم تعلقه که قبل از اینکه به سهم خودمون تو درست کردن خرابی های کوچیک و بزرگ اطرافمون فکر کنیم، به رفتن یا فرار کردن فکر میکنیم. من فکر میکنم اون چیزی که باید در هم تقویت کنیم امید نیست، وطن پرستی و نوع دوستی و دعوت به اخلاق هم نیست. بلکه حس دوباره ی همین تعلقه. حسِ جزئی از چیزی بودن.


نه مرداد هزار و چهارصد میگم: دغدغه ده ماه پیشم حسِ جزئی از چیزی بودن توی مقیاسِ بزرگ بود. الان دغدغه ام حسِ جزئی از چیزی بودن توی کوچیک ترین مقیاس های زندگیم شده. اینقدر حسِ عدم تعلقم توی هر چیزی‌ بالاست که نمیدونم روندیه به سوی از دست دادنِ انسانیت؟ به سوی لاشی شدن؟ که اگه اینطوریه ما هیچ ما نگاه! که اگه اینطور نیست یعنی فقط واکنشیه به شرایطِ داغونِ موجود و راه حلی برای راحت تر کنار اومدن باهاشون؟ یا قراره این حسِ عدم تعلق بپیچه و ریشه بدوونه توی وجودمُ زندگیمُ همیشه باهام بمونه؟ این حسِ عدم تعلقِ کوفتی؟ اینکه وقتِ شروع بهترین حالتِ ممکن رو با دِدلاینِ شش ماهه توی ناخودآگاهم ثبت کردم. یا اینکه توی ناخودآگاهم ثبت کردم ممکنه هر روز آخرین روز کارم باشه اگه من هم یکی‌ از رفتارها رو ببینیم که دوتا همکار قبلی دیدن. و این ها همه ترسناکه. این حسِ بی قیدی، بی اهمیتی، بی ارزشی، حسِ خوشحال نبودن از داشتنِ چیزی‌ که در حالِ حاضر داری، حسِ عدم تعلق، حسِ جزئی از چیزی‌ نبودن. و این ها فقط ترسناک نیست، که دردناک هم هست.

۰ نظر ۰۷ مرداد ۰۰ ، ۰۹:۴۲
نارِن° جی

.

حافظ بهم گفت:
ما قصه سکندر و دانا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا نپرس
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

۰ نظر ۰۶ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۳
نارِن° جی

.

منِ مشورت جو گفتم مشورت بده بهم. گفت خیلی سوال سختیه اخه من اصلا نمیدونم بهت چه مشورتی بدم، من نمیدونم چرا  موقعیت های زندگیت اینقد سختن.
بارالاها! شما میدونی؟ شما روت میشه اصن تو چشای من نگاه کنی؟ حداقل میگم تو این شرایط درسته کمپرسور ماشینم خرابه و کولرم قطع و وصلی شده، ولی شما که واست کاری نداره یه فوتِ خنک بفرستی که تا مقصد همراهم باشه؟ همینم دریغ میکنی؟ چطوری دلت میاد اصن؟

۰ نظر ۰۶ مرداد ۰۰ ، ۰۸:۵۷
نارِن° جی

.

جانا به خرابات آ و از این صُبتا

۱ نظر ۰۵ مرداد ۰۰ ، ۰۸:۳۲
نارِن° جی

.

مرورگرم پر از پرنسس سوفیا ها و کرای بِیبی هاییه که موقع غذا خوردن واسش میذاشتم تا حواسش پرت شه و راحت غذا بخوره. و دفعه بعد که میاد معلوم نیست چه کارتونی دوست داره، معلوم نیست دوباره چقدر بزرگ شده، که همینقدر که الان دوستم داره دوستم داشته باشه یا نه؟ که فارسی حرف زدنش همینقدر خوب میمونه یا لهجه اش بیشتر میشه؟ که تا اونموقع هنوز دومَنِ صورتی دوست داره بپوشه یا نه‌؟
+ ‏و باز هم لعنت به جبر جغرافیایی

۰ نظر ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۵۵
نارِن° جی

اولین بار که اینجور جدایی رو درک کردم اول راهنمایی بودم. اونموقع که زن دایی و بچه هاش برای اولین بار اومده بودن ایران. آخرین شب بعد از اینکه یک ماه تمام شب و روز با هم بودیم، دور هم جمع شدیم و دایی نامه هایی که اونا برای ما نوشته بودنو ترجمه میکرد و همه آروم آروم گوشه های چشممونو پاک میکردیم. اون شب وقتی از فرودگاه برمیگشتیم روی صندلی عقب ماشین دراز کشیدمو تا خونه بی صدا گریه کردم.

از اون به بعد این فرودگاه رفتنِ لعنتی بارها با آدم های مختلف تکرار شد. بارها اون آخرین لحظه که برمیگردنُ دست تکون میدن و محو میشن تو اون پیچِ لعنتی تکرار شد‌. بارها اشک ریخیتم. بارها صورت های بغض کرده همو دیدیم، بارها اون ساک های لعنتی رو وزن کردیم و هی مجبور شدیم خالی و خالی ترشون کنیم تا به اون وزنِ لعنتی برسن. بارها وقتی برگشتیم خونه و با جای خالی شون مواجه شدیم بلند بلند زدیم زیر گریه.

 هر بار هر کی که میاد با خودم فکر میکنم این دفعه دیگه عادت کردیم، ایندفعه دیگه به شدت قبل غصه نمیخوریم، ولی این همیشه خیالِ باطله. همیشه موقعِ رفتن غصه میخوریم‌، بغض میکنیم و اشک میریزیم. همیشه یه چیزی پیدا میشه که باعث شه بدجور دلت بگیره. و این دفعه جدایی از بچه ی چهار سال و نیمی بدجور دل میسوزونه. صد بار گفتم، برای بار صد و یکم میگم:

+ لعنت به این جدایی ها

۰ نظر ۰۲ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۰۰
نارِن° جی

.

وقتی این فسقلی با این لهجه انگلیسیش، با اون طورِ خاصی که اسممو صدا میکنه و پشت تلفن میگه بیا منتظرم؛ مگه میشه آدم همه کارهاشو ول نکنه و نره پیشش؟

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۷:۴۹
نارِن° جی

.

با خودم گفتم یا رومیِ روم یا زنگیِ زنگ. ولی بعدش که اتفاق بده افتاد نمیدونستم بگم رومیِ روم شد یا زنگیِ زنگ؟ با خودم گفتم همونطور که معلوم نیست کدوم اینا خوبه کدوم بد، همونطوری هم نمیشه فهمید ماهیت این اتفاق خوبه یا بد؟ با خودم گفتم شاید این اتفاق که در حال حاضر بنظر بده ماهیتش در آینده خوبه؟
+ ‏با اینکه دیگه خسته ام. زیادی ام خسته ام اما: به کجاها برد این امید ما را؟

۰ نظر ۰۱ مرداد ۰۰ ، ۰۱:۲۶
نارِن° جی

.

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

 

"جناب عارف قزوینی"

۰ نظر ۳۰ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۴
نارِن° جی

.

آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی...
آب،
نان،
آواز،
آنچنان بر ما به نان و آب، تنگ سالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود...

 

"جناب شفیعی کدکنی"

۰ نظر ۲۸ تیر ۰۰ ، ۲۱:۲۸
نارِن° جی

.

مادر بزرگ، نمیدونم چی شده امشب که اینقدر دلم تنگه برات. برای اینکه واسم شعر بخونی، هسته های مختلف رو بکاری و سبز شه، واسم دعا بخونی و بگی دیگه دهنم خشک‌ شد اینقدر که واست دعا کردم، که هر بار برم بیرون بگی‌ مواظب خودت باش. آخ، مادربزرگ...

۰ نظر ۲۷ تیر ۰۰ ، ۲۳:۱۳
نارِن° جی

.

و نامبرده بهترین کیک تولد عمرشُ گرفت :))

۳ نظر ۱۸ تیر ۰۰ ، ۱۲:۰۵
نارِن° جی

.

ترسم از گربه برگشته. به همون اندازه ی اولش. بنظر قبلا دنبال این بودم که افتخار کنن به این غلبه به ترس. انگار الان دیگه افتخار کردنه مهم نیست، چون هیچ تلاشی برای نترسیدن نمیکنم. و چه بد که آدم بخاطر خودش تلاش نکنه.

+ بیا و بخاطر اینکه خودت به خودت افتخار کنی تلاش کن و غلبه کن به ترست.

۰ نظر ۱۸ تیر ۰۰ ، ۰۹:۵۵
نارِن° جی

.

اولِ یکی از کتاب هایی که خوندم نوشته بود:
تقدیم به همه
زیرا او را در همه می‌بینم...

۰ نظر ۱۵ تیر ۰۰ ، ۲۰:۲۳
نارِن° جی

.

یکی منو ببره

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم*

تازه من قول میدم برخلاف جناب فریدون مشیری فریاد هم نکشم. چه برسه فریاد بلند.

ساکت و آروم میشینم لب بامُ سر کوهُ دل صحرا رو نگاه میکنم.

 

* فریدون مشیری

۰ نظر ۱۴ تیر ۰۰ ، ۲۰:۰۴
نارِن° جی

.

+ وقتی انتظار یه چیزِ خوبُ از یه چیزِ بد ندارم ولی پیش میاد، میگم: "همچین بدی هم نیس". حالا بنظر جایی که از روز اول به همه گفتم مسخره اس، همچین بدی هم نیس.
+ پرسیدم من از توی ماجرا دارم ماجرا رو میبینیم پس شاید قدرت تشخصیم کمه، شاید دارم اشتباهی بیشترِ حقو به خودم میدم، شاید رفتارم نادرسته و نمیفهمم؟ لحنم بده و حواسم نیست؟ پس حالا که تو بیرون ماجرایی و همواره شاهد بگو چند درصد من مقصرم؟

وقتی با منِ فرندزی حرف میزد، به طرز جالبی وجه اشتراک ماجرا های جاری رو با فرندز  میگفت. اینجا هم اشاره کرد به لحنِ جویی که وقتی یه تیکه شیرینی برداشت و با پرخاشِ مونیکا و فیبی مواجه شد و گفت You Are So Mean. گفت چند وقته میخواسم بهش بگم You Are So Mean، ولی فرصت نشد. گفت پُر پُرش درصد تقصیر تو ۲۰ تاس. اینا رو گفت، ولی اینا هیچ درمونی نبود برای بولدوزی که از روی اعتماد به نفس من رد شده بود. ‏اما الان به طرز عجیبی همین جای مسخره داره میشه درمون. برای همین: همچین بدی هم نیس :)

۰ نظر ۰۸ تیر ۰۰ ، ۲۰:۵۷
نارِن° جی

.

اگه بحث کار و روز تولدو بزارم کنار هم:

سالِ اول، کار نوپا برای خودمون بود، حدود ده ساعت توی یه مدرسه دخترونه در حال کار بودیم و حدود هشتاد درصد اون تایم  آهنگ مردان خدای شهرام ناظری رو گوش کردیم. اون سال رفیق جان روی هدیه ای که بهم داد نوشته بود زائو تولدت مبارک! سالِ دوم، کارمونو داشتیم میدادیم دست آدمای غریبه که ادامه اش بدن و میدونستیم روزای آخره توی اون چهاردیواری که برای خودمون درست کردیم. اون سال رفیق جان روی هدیه اش نوشته بود تولدت مبارک خانوم نازا! سالِ سوم، توی کانسکسی بودم که چند روزی بود بخاطر اخطاریه شهرداری بصورت موقت جابجا شده بود و دیگه پنجره هاش ویو خیابون نداشت که برم پشتش. پنجره های کانکس جدید با کاغذ A3 پوشونده شده بود تا تردد کارگرهای مختلف اذیت نکنه. توی اون کانکس محمد یا داشت لیوانای چایی رو میبرد یا قندونارو پر میکرد و سعی میکرد جلوی لبخندشو بگیره ولی با یه لبخند گنده گفت دفتر کنار کارتون دارن و اگه میشه برین پیششون. رفتم. همه بچه ها بودن و کیک. سالِ چهارم تجهیز موقت کارگاه برپا شده بود و کانکس ها جمع شده بود و همه توی اتاق هامون بودیم. گفتن امروز هم ساعت ۴ جلسه است. گفتم ای بابا چه خبره؟! دیروز جلسه بودیم که! نمیشه نیام و حرفای چرت و پرت شون رو گوش نکنم و به این حجمِ زیادِ کار برسم؟ گفتن همه بچه ها باید باشن. رفتم. همه بچه ها بودن و کیک‌. سالِ پنجم نرسیده هنوز، ولی سالِ چهارم، ته فکرم این بود سال پنجم هم همونجایی هستم که سال سوم و چهارم بودم. اما الان مطمئنا اونجا نخواهم بود‌. اولین روزی که رفتم جای جدید، تولدِ یکی از بچه های اونجا بود، ته فکرم این شد احتمالا سالِ پنجم بین این بچه هام. اما مطمئنا اونجا هم نخواهم بود. سالِ پنجم احتمالا بین بچه هایی ام که تا اون روز، چهارده روزه که بین شونم و نهایت تا بیست و دو روز بعد بین شون میمونم. حالا من میگم کاش سالِ شیشم یه جای خوب باشم، یه آرامش خاطرِ خوب، یه لبخندِ گنده. کاش سال شیشم برخلاف سال پنجم جلوی خودم یه چشم انداز خوب ببینم.

+ زائو و نازا هیچ ربطی به بچه و مسائل مرتبط نداره.

۰ نظر ۰۶ تیر ۰۰ ، ۱۹:۲۲
نارِن° جی

.

ما ها بعنوان یه ادم از بدو تولد تا هر دوره ای که هستیم تجربه های مختلفی پشت سر میزاریم، چیزهای مختلفی یاد میگیریم آدمای مختلفی میبینیم، خاطرات تلخ و شیرین زیادی رو پشت سر میزاریم، کتابای زیادی رو میخونیم، فیلمای زیادی رو میبینیم و اینا هرکدومشون تجربه میشه برای ما  و هرکدوم از این تجربه ها مثل یه شیار روی انگشت سبابه دست ما میفته. مجموعه این شیار ها اثر انگشت مارو میسازه و گفته میشه در دنیا هیچ دو نفری وجود نداره که انگشت سبابه شون مثل هم باشه...

حمیدرضا شاه آبادی - پادکست کتاب باز

۰ نظر ۰۵ تیر ۰۰ ، ۱۷:۰۰
نارِن° جی

.

امروز که این آهنگ پخش میشد، جورِ دیگه ای درکش کردم، با یه تجربه ی زیسته ی جدیدتر:
این که باهات هیچ کاری ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سربه سرت میذارن
این که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی


+ جا داره تکرار کنیم:

 ای عرشِ کبریایی چیه پس‌ تو سرت؟

۰ نظر ۳۰ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۱۵
نارِن° جی

.

طول و عرض شهرُ که بریم و طول و عرض و موقعیت نصب بنر های تبلیغاتی انتخابات ریاست جمهوری رو که ببینیم، خودش نشون دهنده همه چیه. و متاسفانه که نشون دهنده همه چیه...

۰ نظر ۲۷ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۳
نارِن° جی