لعنت به تو و باغچه های بیخودی که توی ذهنت آبیاریشون میکنی
نامبرده در حال راه رفتن بود که یهو فریاد آخ گفتنش بلند شد، رفیق جانش با هراسیمه پرسید تو را چه شده است؟! و نامبرده جواب داد یه لحظه فشار زندگی انگار داشت کمرمو میشکوند, درد خیلی وحشتناکی بود
عمیقا نگرانم!
این ترم نیاز به معدل بالایی دارم و به همین دلیل برای اولین بار دستم رو برای ارائه کنفرانس های مسخره درس های عمومی بالا بردم و با ارائه این کنفراس، در نهایت سه نمره به هر نمره ای که گرفتم اضافه میشه. و حالا من عمیقا نگرانم مبادا در حدی درس بخونم که نمره ام بیشتر از ۱۷ بشه!
کاش دست های من, دست های مجید دلبندم بود و من توانایی اینو داشتم در همین حالت لم داده اونارو از روی اپن به سمت یخچال ببرم و بستی شکلاتی رو بردارم.
دست های مجید دلبندم جز بهترین دست هاس حتی اگه روزی بیست وهفت بار مثل هنزفری توی هم گره بخوره :))
چهار ستون بدنم در حال لرزیدنه, همینطور قلبم هم در حال گولوپ گولوپ کردنه و دلیل همه این ها یک سوسک به اندازه یک بند از یک انگشته.
+ و من برای اولین بار توی عمرم یک سوسک کشتم!
شاید اگه خونه بودم فردا میرفتم پارکینگ پروانه, بعد با یک جفت گوشواره اناری برمیگشتم
+ رعنا ها رو دسته جمعی بخونید :))
نرمک نرمک از لب چشمه می آید رعنا
خندان خندان ناز و کرشمه می آید رعنا
مه رو رعنا سیه مو رعنا
مایه مازی عمر درازی گل مایی رعنا
چه بلایی رعنا
اندک اندک در سر کویت افتادم رعنا
لنگان لنگان راه صالت پیمودم رعنا
دلبر رعنا ستمگر رعنا
بانگ امیدی صبح سپیدی گل مایی رعنا
چه بلایی رعنا
دریا دریا درشب هجرت خون گریم رعنا
یک دم بازا تاکه ببینی چون گریم رعنا
باز آ رعنا خدا را رعنا
باد بهاری صبر وقراری گل مایی رعنا
چه بلایی رعنا
+ خواننده: ملوک ضرابی
خداوند روز اول آفتاب را آفرید
روز دوم دریا, روز سوم صدا را
روز چهارم رنگها را, روز پنجم حیوانات
روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است
انگاه خیال برت نداره که تو را برای من آفرید
بلکه یک چیزی آفرید به نام خواب!
چیزی که در حال حاضر میتوانم ساعت ها توش غرق بشم :))
+ بنده کاملا مشرف به این موضوع هستم که گند زدم به شعر جناب پل الوار
این سری وقتی رفتیم پیش بچه ها، امیرعلی چهار ساله با لهجه غلیظ اینجایی گفت
خاله من میخوام بیام تو کوشت
و این یعنی
من میخوام بیام تو بغلت :)
انگار نه انگار همین دیروز بود که درس مقدمات 1 رو داشتیم و اونموقع انگار سالهای خیلی زیادی مونده بود تا رسیدن به طرح 5 و طرح نهایی
مقدمات 1، مقدمات 2، طرح 1، طرح 2، طرح 3، طرح 4، طرح 5، طرح نهایی
و همه اینها دقیقا به اندازه مدت زمان نوشتنشون توی این پست طول کشید, نه به اندازه سالهای خیلی زیاد
انسانیت مون به باد رفته, شهرهامون, روابطمون, زندگی مون, شرفمون و خیلی چیزهای دیگه مون؛ ولی ملت دلشون خوشه بجای سلام بگن درود و بجای خداحافظ بدرود, بجای خطبه عقد عربی, خطبه عقد به سبک کوروش بخونن و خیلی چیزهای ظاهری دیگه.
تا وقتی باطنمون درست نشده اینها چه معنی ای میتونه داشته باشه؟!
یکی باید باشه که کارتون های خالی کوفتی رو بذاره دور و برم و دستور بده جمع کن و من جمع کنم همه لباس ها, کیف ها, کتاب ها و کفش ها رو, و بعد دست کوفتی مو بگیره و منو ببره ایستگاه راه آهن و من تلک تلک تلک برگردم. برگردم به خونه, خونه ای که الان بدون شک جای سخت پارکینگش برام راحت شده.
یکی باید باشه, باشه و دستور بده جا بده و من جا بدم همه لباس ها, کیف ها, کتاب ها و کفش ها رو, و بعد دست کوفتی منو بگیره و منو ببره آب اناری روبرو گلدیس و برام یک آب انار مخصوص پر از لواشک و الوچه بخره و بگه کوفت کن و من بغضم رو همراه با آب انار برای همیشه بدم پایین.
این نهایت نامردیه که من هفت تا درس برداشتم ولی شیش تا امتحان و پنج تا پروژه دارم
زمانیکه ما میرفتیم مدرسه مناطق یک تا پنج باهم تعطیل میشد, خدارو شکر دیگه مدرسه نمیرمو نمیبینم منطقه یکی ها تعطیل ان ولی پنجی ها نه
+ گفته ام و گویه ام بارها که تعطیلی یکی از مهم ترین اتفاقاییه که میتونه تو زندگی من رخ بده, ینی در این حد مهم :))
بنده بیزارم از وقت هایی که مجبورم بگم :
میدونی؟ هیچیش به هیچیش نیست.
واین یعنی اوضاع داغونه, اونم از نوع خفن
و تو همیشه زیباترین راندو ها رو به آسمون این شهر میزنی همراه با زیباترین تونالیته رنگ ها و من در عجبم چطور سه سال و اندی پیش وقتی به این شهر اومدم , دلم از ترکیب رنگ های زیباش میگرفت و هوای آسمون سیاه و دود گرفته شهر خودم رو میکرد
+ دیگه توانایی برگشت به شهر شلوغ و غبار گرفته خودم رو ندارم گویا
من یه موجود کلی کار روی دستش مونده ی سرما خورده ی تب دار فین فین کن ام که یک یا چند پشه بیشعور چندین و چند نقطه از بدن مبارک رو به نیش خودشون مهمون کردن :((
پیوست: البته که شکر.
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یکلحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
«افشین یدالهی»
من پر از آرزو شدم وقتی چشم های معصومش پر از اشک شد و اروم گفت بغل. آرزوی من بغل کردنش برای همه عمر بود.
من پر از اشک شدم، وقتی بقیه بچه هارو صدا کردم تا بسپرمش به دست های کوچولوی بچه های بزرگ تر از خودش.
من لرزیدم وقتی صورت کوچولوشو بوسیدمو از بغلم جداش کردم و چشمهای قرمزم به چشمهای قرمزش گره خورد.
من سراپا آرزو ام، برای کوچیکترین دختر جدیدا اضافه شده به پرورشگاه
من سرم که نمیشود، هیچ
دلم هم نمیشود،
کلا هیچ جایم نمیشود!
+ بنده کاملا مشرف به ابن موضوع که گند زدم به شعر جناب قیصر هستم
- میدانم شیخ!
من فکر میکردم برای رنگ کتاب ها - قرمز یا سبز بودنش - حرفی داشته باشن، همینطور برای رنگ جعبه مداد رنگی ها - صورتی یا ابی -
- و مفتیان به قتل تو فتوا دهند...
من فکر میکردم ای کاش تراش هم بود، برای وقتیکه سر مداد رنگی های کوچیک تموم شده باشه
- میدانم شیخ!
من فکرم به موهای سرم بود، به مژه هاو ابرو ها، من فکرم به پوشاندن همه اینها
- و در میدان چهار باغ به دارت اویزند...
درد لعنتیه خیلی کوفتی شان خیلی بود، آنقدر که خیلی ها توان گفتن سبز یا قرمز رو نداشتن، چه برسه به اینکه رنگ دیگه ای به جز اونی که به دستشون رسیده بخوان
- میدانم
دست و دلم لرزید وقتی کتاب رو دادم به مادر بچه ای که پرستار گفت حالش خیلی بده، همان بچه کوچیک مچاله شده روی تخت، چشم هام قرمز شد از فکر اینکه کتاب نقاشی هیچوقت رنگ آمیزی نشه، کتابی سفید برای همیشه
- میدانی و اینگونه خفته ای که صدای دق الباب را نمیشنوی؟
پیوست: لعنت به کتاب خوندنی که بین هر جمله هزار فکر نشسته باشه
نامبرده اینقد ذوق زده میشه وقتی ساعت موبایلشو کوک میکنه و عدد بزرگتری از ۷ رو توی عبارت زیر میبینه که نگو و نپرس:
alarm set for 7 hours and 1 minutes from now
آدم کار روی دست مونده خسته آدمیه که:
ساعت کوکی آبیشو روی شیش صبح تنظیم میکنه ولی هفت صبح بلند میشه و هشت صبح به این نتیجه میرطه که خیلی خوابش میاد و نه صبح هم تصمیم میگیره دوباره بخوابه
مادرم میگه ازدواج خوب ازدواجیه که سن مرد ۵ - ۶ سال بیشتر از زن باشه و قدش ۱۰- ۱۵ سانت بلندتر. من نمیدونم اونچند سالشه ولی میدونم قدم از اونکوتاه تره و این از پاییز هم غم انگیز تره.
منولوگ فیلم شاعر زباله ها.
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که میدانی که زیبایی
رهی معیری
+ میدونی؟ یه کم داغونمون کرد، یه کم غرور مونو له کرد، یه کم عزت نفس مونو خدشه دار کرد، خدشه که چه عرض کنم جر وا جر کرد. البته از سر مهربونیش بودا! ولی نمیفهمید داره باهامون چیکار میکنه
- شما رو یا همه رو؟
+ اگه عمومی بود که اصن مهم نبود. شخصی بود، ینی فقط ما
- خب حالا چی شده؟!
+ قرار بود ....، :)))))، بعدش ....، :))))))،
بعد ...، :))))، خلاصه ... :))))، بعدشم ...
:))))))))، .... داغون شدیم دیگه :)))))))
- ینی ....؟! :)))))))
+ اره دیگه :)))))))
« دیالوگ های سانسور شده من و میم جان »