تعریف کوتاه مدت: حداقل یکی از عوامل ما ثابت است.
تعریف بلند مدت: دوره ای که به قدر کافی بلند است که همه داده ها متغیر اند.
+ و در بلند مدت همه ی ما میمیریم...
پ.ن: از سری آموزه های درس مدیریت مالی
تعریف کوتاه مدت: حداقل یکی از عوامل ما ثابت است.
تعریف بلند مدت: دوره ای که به قدر کافی بلند است که همه داده ها متغیر اند.
+ و در بلند مدت همه ی ما میمیریم...
پ.ن: از سری آموزه های درس مدیریت مالی
+ رفیق اونه که با خیال راحت براش از ریختن چاییِ جوش روی چشمِ چپت بگی و اینکه اومدی دکتر! اینکه بگی رفتی لیوان کوه تو پر کردی، عصاب مصابم نداشتی و در لیوانو کوبیدی بهم! بعد قسمتِ تاشوش جمع شد! بعد از سوراخ روی درش چاییِ جوش ریخت بیرون! رفیق اونه که اینارو بگی بعد با خیال راحت قهقه بزنی که چه خنده دارم هس ماجرا! بعد اون بگه وای عالی بود! اولش که گفتی هیچ جوره با عقل جور درنمیومد که چایی؟ چشم؟! ولی الان کاملا منطقیه!
+ رفیق اون نیست که از ترسِ نگاهِ عاقل اندر سفیهش، مجبور باشی چرت و پرت سرهم کنی!
+ لیوان کوه مو که دیدی؟! :))
صدای پخش شده میگه:
شب که میشه به عشق تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خونِ قصه ی تموم عاشقا میشم
من میگم:
شب که میشه به یاد تو
غزل غزل صدا میشم
ترانه خونِ قصه ی تموم فارغا میشم.
بعد میگم:
اگه نامهربون بودیم رفتیم
اگه بار گرون بودیم رفتیم
شما با خاندون خود بمونید
که ما بار گرون بودیم و رفتیم!
میگن: فلان اتفاق افتاده، حواست باشه، ماسکت رو بزن.
میگم: من یه طورایی دلم میخواد کرونا بگیرم، سر بزارم به بالین، بمیرم! :|
میگن: شما چرا؟ شما جوونی.
میگم: کو جوونی؟ سرِ پیری ام!
+ و باز ماهِ تیر از راه رسید...!
+ من یه خوره ی موسیقی ام! نه از اون حرفه ای ها که در مورد خواننده و انواع سازها و نوازنده ها و دستگاه موسیقی و گوشه و آلبومش میدونن. من فقط یه خوره ی معمولی موسیقی ام، یکی که با قطعه ها، تصنیف ها، آوازها و موسیقی ها زندگی میکنه.
+ تصنیف "چشم یاری" با صدای صدیق تعریف در حال پخش بود. تصنیفی که بارها و بارها شنیده بودم، ولی برای اولین بار بود که جور دیگه ای میشنیدم:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
شیوۀ چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
+ بالا و پایین های زندگی، سختی ها و خوشی هاش، خنده ها و گریه هاش، تجربه های جدیدی به آدم میده. تجربه هایی که درک آدم رو از زندگی، از حوادث و از احساسات بالاتر میبره.
با کلافگی میگم آخه جواب این لامصبو چی بدم دیگه؟ میگه یا بگو خاک تو سر بیشعورت و برای تلطیف فضا کنارش یه گل بزار! یا بگو خیلی ممنون و برای ادای حق مطلب کنارش یه گه بزار!
+ هشتگِ ما هیچ، ما نگاه!
یکی بیاد و بگه:
ای شرقی غمگین، تو مثل کوه نوری، نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی، مثل دریا مغروری، نذار خاموشی جون بگیره
آدم یکیو میخواد همینقدر آروم زیر گوشش بخونه:
بت من، کعبه ی من، قبله ی من...
میگه: ولی قبول کنین که مجموعه شما داره مجموعه ما رو اذیت میکنه! میگم: ولی شما هم قبول کنین دارین میزنین که میخورین!
+ نُه ساعتِ همراه با آرامشِ توام با صدای شجریان مان آرزوست!
بعد از چند بار شنیده شدن صدای در، درو باز میکنه و به سه نفر آدمی که نقشه به دست باهاش کار دارن میگه مگه نمیبینین تو جلسه ایم؟! ده دقیقه دیگه بیایین! هنوز چند دقیقه نگذشته که یکی دیگه در میزنه و میاد تو! با اخم بهش میگه مگه نمیبینی تو جلسه ایم؟! اونم یه جلسه ی خیلی مهم! اونقدر مهم که اگه میفهمیدی در مورد چیه کارو ول میکردی و تو جلسمون شرکت میکردی!
+ و اما جلسه ی مهم ما، با موضوع ازدواجِ اینجانب چند وقتیست در حال برگزاریست! همکار گرامی قصدش را از برگزاری این جلسات آن فرموده که میخواهد تا پایان پروژه دستم را در دست یک مرد بگذارد و با خیال راحت برود! بعد مردهای مجرد را تک به تک بررسی میکند و با همکار دیگرم در موردشان نظر میدهند! تعداد زیادی را با این دلیل که خانم فلانی را به هر کسی نمیدهیم خط میزند و بعد که تک تک شان را بررسی کرد، یکی دو نفر خط نخورده را نگه میدارد و میرود سراغ مزایای ازدواج! از آن میگوید که دیشب ظرف های خانه را شسته! علاوه بر آن همیشه کمک همسرش جارو میزند، لباس ها را میشورد، غذا میپزد و...! و بعد میگوید نگران نباش، از آنجا که الان هم مردها بیرون از خانه کار میکند و هم زن ها، مسئولیت کارهای داخل خانه تقسیم میشود! بعد من بر و بر نگاه میکنم و میگویم حس دختری را دارم که در خانه روی دست خانواده اش مانده و خانواده اش به هر دری میزنند تا او را شوهر دهند!
یه بار یه جا خونده بودم: گرچه خیال بافتن معصیته، اما گناهش کمتر از اونه که هنوز غم نیومده، آدم غم بخوره.
ای دل جهان به کام تو شد شد نشد نشد
دولت اگر غلام تو شد شد نشد نشد
این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست
یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد
این سکه ی بزرگی و اقبال و سروری
یک روز هم به نام تو شد شد نشد نشد
چون کار روزگار به تقدیر یا قضاست
تقدیر بر مرام تو شد شد نشد نشد
روز ازل چو قسمت هر چیز کرده اند
عیشی اگر سهام تو شد شد نشد نشد
چون باید عاقبت بنهی خانه را به غیر
آباده کاخ و بام تو شد شد نشد نشد
زان می که تر کنند دماغی به روز غم
یک قطره گر به جام تو شد شد نشد نشد
دامی به شاهراه مرادی بگستران
این صید اگر به دام تو شد شد نشد نشد
یک دم غنیمت است بنوشان و می بنوش
صبح امید شام تو شد شد نشد نشد
در درگه ملک چو غلامان بزی حکیم
بر حضرتش مقام تو شد شد نشد نشد
وقتی از پله های کارگاه میرفتیم بالا که پنل های داغون بتنی رو روی نقشه علامت بزنیم، بهش گفتم اون اوایل فلانی بهم گفت با شما بیام و صحت گزارش روزانه پیمانکارو چک کنم. منم چون شما خیلی بداخلاق بودین ازتون میترسیدم! برای همین تا یه مدت با این بهونه که من همچین آدمی نمیشناسم، از زیرش در رفتم! تا اینکه یه روز شما رو بهم معرفی کرد و گفت بیا اینم فلانی! ولی من باز هر بار با بهونه های مختلف پیچوندم! تا اینکه بالاخره عصبانی شد! عصبانیت هاشم که یادتونه چطوری بود؟! خلاصه بعد از تموم شدن غرها و دعواهاش آخرش گفت بخاطر خودت گفتم بری که ترست از کارگاه بریزه! منم تو دلم گفتم ترسم باید از فلانی بریزه! نه از کارگاه!
+ خاطره مو تعریف کردم و کلی باهم از ته دل بهش خندیدیم.
+ زمان چیز عجیبیه... خیلی عجیب.
یکی از خوبی های کنارِ سختیِ کار کردن توی یه کارگاه با کلی کارگر، وقت هاییه که از یه جا رد میشی و میشنوی یکی با سوز و گداز، با گویش خودش زده زیرِ آواز
دوست داشتن رسیدن نداره که همش تو راه بودیم خوش بودیمه. همش تو راه بودن و رفتن و رفتن و رفتنه، اونم آرووم، آرووم. انگار که سوار لاک پشت باشی، دنده عوض کردنم نداره، آهسته و پیوسته. اینجوری دیگه نمیگی رسیدیم و رسیدیم، کاشکی نمیرسیدیم.
" احمد فیاض"
میگم به تم شخصیتم برخورده! میگه جرا؟ میگم چون فلانی برگشته میگه تم شخصیتت عالیه! بنظرت وقتی فلانی این حرفو میزنه نباید نگران شم؟!
میخوام رنگِ تابلو رو شروع کنم، میگه بسم الله بگو که گند نزنیتوش! میگم اونو شما باید بگی که لیوان آبت روش خالی نشه! میگه شیطان رجیمش رو من میگم که شیطان نفوذ نکنه به لیوان آب! :))
از این پهلو به اون پهلو میشم و میگم: خوشحالم که اون تجربه ها رو داشتیم، که اگه نداشتیم رفتار امشبمون اینطور نبود، که ترسیده و وحشت زده خواب نمیرفتیم. و بعد توی دلم ادامه میدم: لذت بخشه لذت بردن از تجربه های سختی که رشد کردن مون رو بهمون یادآوری میکنه :)
من چهل متریِ پرصفای پایین شهرُ دوست تر دارم از هشتاد متریِ حاصل از سگ دو زدن های روزانه ی بالاشهر.
پارسال یه همچین روزی بود که شب قبلش لباسم خیسِ اشک هایی بود که دختردایی توی بغلم ریخته بود، که بهش گفته بودم امشب بیا پیش من، من فردا نمیرم سرکار و میمونم پیشت و ساعت ملاقات که شد خودم میبرمت پیش بابات. پارسال یه همچین روزی بود که صبح با اون خبر از خواب بیدار شدیم؛ که نرسید زمان ملاقاتی که باباش باشه و خودم ببرمش پیش باباش. پارسال یه همچین روزی بود که گفتن تو برو پیش دختردایی، تو یه کاری میکنی که بهتر از همه میتونی آرومش کنی. پارسال یه همچین روزی بود که شبش خواب به چشمم نیومد. که فرداش توانایی وایسادن روی پاهامو نداشتم، ولی من بهتر از همه میتونستم آرومش کنم، که همه ی اون دقیقه های تلخ باید بغلش میکردم و اون از امید به بلند شدن باباش میگفت برام. پارسال، فردای یه همچین روزی بود که باباش برای همیشه خوابید زیر خاک. که دیگه نشنیدیم خنده ها و شوخی ها و خاطره های شیرینِ باباشو...
بهترین رفیق این روزام شده جناب حافظ،
آخه کی اینقد خوشگل به آدم دلداری میده؟ :)
هرگز ز دل امیدِ گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دلِ امیدوار توست
" امیر هوشنگ ابتهاج "
گفتم: اولین روزِ معمارِ بعد از گرفتنِ مدرکمون مصادف شده بود با ساخت اولین محصولمون. دومیش مصادف بود با اولین سفر مستقل طورِ کاری مون. سومیش، هرچند با برنامه ی ذهنیم فرسنگ ها فاصله داشت، اما مصادف شده بود با اولین جلسه چهارنفره ی کاملا معمار طور. گفتم: مثل اینکه فردا روز معماره، ولی بنظر نمیاد هیچ اتفاق جذابی توش بیفته، بنظر یه روزه مثل روزای قبل. گفتم و تو چشام اشک جمع شد. گفتم و آهنگ امشب همه غم های عالم را خبر کنِ سپیده رئیس سادات رو پلی کردم.
مثلا یکی بیاد و بگه:
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود؟
میگم خدارو فرض میکنم که پشت سیستمشه و موس رو میبره رو کوید-۱۹ و دِرَگ میکنه رو کشورهای مختلف. البته موس نه، درواقع سیستم لمسیه. بعد میگم کاش خدا میرفت رو کوید-۱۹، سِلِکت سیمیلار میکرد، بعد دیلیلت میکرد. بعد عصبانی میشم میگم اگه نمیخواد اینکارو کنه پس کاش کنترل آ میزد، بعد شیفت دیلیت میکرد تموم میشد میرفت، اینقد عذاب نمیکشیدیم. بعد میگه اینقد پرو بازی درنیار، یه موقع تو رو دیلیت میکنه تا بفهمی دنیا دست کیه!
+ بارالاها! میشه از راه سِلِکت سیمیلارِ کوید-۱۹ عمل کنی؟ لطفا؟
همونطور که عباس حسین نژاد میگه: بیا و با برآورده شدن آرزوها، ما رو از خودت بیشتر راضی کن!
یادم نیست چه فیلمی بود، ولی تصویر رو دو قسمت کرده بودن و یه سمت نوشته بودن Reality و یه سمت Expectation. قسمت Expectatian تصوراتی رو نشون میداد که اون آدم داشت انتظار داشت توی اون موقعیت براش پیش بیاد، تصورات قشنگ و چیزهای دوست داشتنی. قسمت Reality واقعیت موجودِ اون موقعیت رو نشون میداد، چیزهای دردناک و سخت.
+ بعضی وقتا بدیهیه که انتظارها و واقعیت ها با هم منطبق نمیشن. از وقتی اون فیلم رو دیدم، توی موقعیت های بدیهی ذهنم به دو قسمت تقسیم میشه: یکی Expectation، یکی Reality.
اگه یکی پیدا میشد و میگفت یه روز میاد که یک کم دلت واسه کارت تنگ میشه، مطمئنا نامبرده یک نگاهِ غلیظِ عاقل اندر سفیه بهش میکرد! آاااما! الان با گذشت حدود یک ماه باید اعتراف کنم که یک کم بعله! مثلا یک کم واسه وقتایی که دوتا از صدا کلفتا در حال بحثن و یهو یکی دیگه از صدا کلفتا به رسمِ نامادری سیندرلا داد میزنه: دختراااا! دختراااااا! یا مثلا یک کم واسه ظهر پنجشنبه که غذا آبگوشته و تو ای پری کجاییِ استاد قوامی میزارن و باهاش میخونن! یا مثلا یک کم واسه وقتایی که دلشون شیرینی میخواد و میرن سراغ اکسلِ بدها که ببین کی منفی هاش پنج تا شده: فلانی دو تا منفی در فلان تاریخ، فلان ساعت بخاطر مزه پرانیِ بی مزه! یکی در فلان ساعت بخاطر استفاده از الفاظ رکیک! یکی هم دخالت بیجا در روابط عاطفی سرپرست کارگاه! یکی هم در فلان تاریخ، فلان ساعت که باز دچار مزه پرانی شده ولی چون این بار بامزه بود فقط یکی منفی گرفته! خب شد پنج تا! اینم از شیرینی امروزمون!
+ و اینجاست که باید اعتراف کنم که یک کم بعله!
یه چیزی تو سریال فرندز هست که بعد از رسیدن به قسمت آخرش، آدم نمیتونه در برابر دوباره ندیدنش مقاومت کنه؛ همون چیز تو کتاب پیرپرنیان اندیش هم هست که بعد از رسیدن به صفحه آخرش، آدم نمیتونه در برابر دوباره نخوندنش مقاومت کنه. این خیلی لعنتیه. از نوع عزیزِدلش البته ^_^
اصن اونجا که شاعر میگه دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند نشون میده که این غبار چقدر بی سوارِ، که نشستن در انتظار این غبارِ بی سوار چقدر بی ثمره. که این خودش به آدم میگه: جاست موو آن. و من هم میگم: چشم، آی موود اِوِی.
من در واکنش به یک ویدئوی مشخصِ ارسال شده میتونم سه واکنش داشته باشم. واکنش اول به حلقه ی سومِ آدم های دایره ی ارتباطیم: مرسی، خیلی خوب بود. واکنش دوم به حلقه ی دومِ آدم های دایره ی ارتباطیم: آخیش، چسبید:) واکنش سوم به حلقه ی اولِ آدم های دایره ی ارتباطیم: آخیش، چه چسبید. اصن منو مستقیم برد به سال نود و چهار. دقیقا فروردین نود و چهار کار من این بود که دائم این قطعه رو با تنظیم صدیق تعریف گوش کنم. چون اولین قطعه جدی ای بود که سنتورش رو من میزدم و تمبکش رو استادم. با شنیدنش کلی کیف کردم :)
+ لذت بخشه وقتی آدما از حلقه ی سوم جاشونو میدن به حلقه ی دوم، و از حلقه دوم به حلقه ی اول.
و برای شروع سال نو چی بهتر از اینکه جناب حافظ بهت بگه:
غبار غم برود حال خوش شود
بهار نود و هشت برای ایران با سیل شروع شد، و برای من با مریضیِ غیر منتظره ی دایی، با تحقق وعده های کاریِ زمستون نود و هفت. ادامه پیدا کرد با رفتن دایی، با همیشه رفتنِ دایی، ختم شد به شارتِ های نامردگونه. تابستون نود و هشت شروع شد با جای خالی میرغضب بینِ اونهایی که به نحوه ی برش کیکِ ربع قرن زندگیم خندیدن، ادامه پیدا کرد با رابطه ی جذابم با پادکست های صوتی، ختم شد به صورتجلسات تموم نشدنی وال پست و دیوار چینی، به مسافرت های دلچسب. پاییز نود و هشت شروع شد با دوباره دانشجو شدنم. ادامه پیدا کرد با اتفاق های تلخِ آبان ماه. ختم شد به پیاده روی های زیبا. زمستون نود و هشت با اتفاق تلخ هواپیمای مسافربری شروع شد، ادامه پیدا کرد با جناب سایه ی عزیز، با خودشناسی بیشتر، با تفکر بیشتر، ختم شد به عزیز و بسیار عزیز شدنِ جناب سایه، به همه گیر شدن کرونا و دل نگرانی های کرونایی. به دیدن فیلم های بسیار، خوندن ها و گوش کردن های بسیار.
+ بهار به خودم گفتم آروم باش، هیچ چیزی ارزش این همه دلهره رو نداره. تابستون از امید به ارغوانی گفتم که شاخه ی همخون به من چسبیده باشه. پاییز نقل قول کردم که ما امیدوارترین افسردگان جهانیم. زمستون باز نقل قول کردم که این قافله ی عمر عجب میگذرد، دریاب دمی که با طرب میگذرد.
+ و منِ افسرده ی امیدوار، امیدوارم سال نود و نه من، تو و همه مان امیدوارترین خوشحالانِ جهان باشیم...
میگه نمیشه بریم ببینیمش؟ من یه راهی پیدا میکنم که ببینیم ایشونو، که سوپرایزت کنم! میخندم و میخنده. میگذره و دوباره میگه به فلان پیج دایرکت دادم که چجوری امکان دیدنشون هست؟ اونم گفت همه همچین آرزویی دارن، فقط شما نیستی که! بعد دیگه منم هیچی نپرسیدم! قاه قاه میخندم و میگم حداقل جوابشو میدادی ببینی چی میگه! میشنوم که: نه، بد باهام برخورد کرد! انتظار داشتم بگه فقط زمانشو بگو جورش کنم واست!
+ و کاری که جناب سایه با ما کرد کس در جهان نکردِ دو :))
قسم به خاموش کردن چراغ، به دراز کشیدن، به بستن چشم ها و گوش کردن به آلبوم خراسانیات. قسم به این صدا، به این ساز. قسم به همه ی این ها؛ حتی اگر چندین و چند ماهِ انگار بی پایان فقط و فقط خبرهای بد شنیدی، خبرهای درد، خبرهای تلخ.
شِنیدُم رفتی و یاری گرفتی، نامهربون یار
اگه گوشُم شِنُفت؛ چَشمُم مَبیناد
و قسم به اون لحظه که شاعر گفته:
رفت آن سوار کولی، با خود تورا نبرده
و صد قسم به اون لحظه که شاعر گفته:
رفت آن سوار و با خود یک تار مو نبرده
من خطاب به یکی از رفیق جان ها: وقتی کتاب سایه تموم شد، فلانی پیشم بود. بهم گفت حالا که تموم کردی بده منم بخونم. منم گفتم نمیتونم. ببخشید، ولی واقعا نمیشه. بعد اون ناراحت شد. بعد زشت شد. بعد من مجبور شدم ۴۰۶ تومن بدم و کتاب رو بعنوان یک هدیه براش سفارش بدم!
میگه: یعنی تو عالی هستی! اینقدر غیرتت روی کتاب سایه ستودنیه
+ و البته که این کتاب مثل ناموس آدم میمونه و نباید قرض داد به کسی
+ و کاری که جناب سایه با ما کرد کس در جهان نکرد :))
"تا حالا هیچ وقت یکی اینقدر من نبود" رو لابلای نت های گوشیم پیدا کردم. اگه
همون موقع که نوشتمش اینجا هم منتشرش میکردم، مطمئنا جاش تو کتگوریِ "شاد نوشت" بود، ولی الان جاش تو کتگوری ای هست که حتی موجود نیست: کتگوریِ "غم نوشت"
+ وقتی رسیدم به صفحه های آخر، به بخش "روشن تر از آفتاب مردی..."، دستی که زیر سرم بود خیس شد از اشک. تمام که شد سمت چپ صورتم را روی جلد کتاب گذاشتم و به این فکر کردم که یک انسان تا چه حد میتواند انسان باشد. که قسم به انسان...
+ سایه آمیزه ای از تناقض هاست: نظم و بی نظمی، لجاجت و آسان گیری، جدیت و بازیگوشی، کفر و ایمان، عقل و عشق، آرمان و واقعیت؛ این تناقض ها بر بستر روحی او در حال کشمکش دائم اند. وقتی از دور به این کشمکش ها نگاه میکنی آن را شگرف، صمیمانه و گاه کودکانه میابی...
"نوشته میلاد عظیمی در کتاب پیر پرنیان اندیش"
+ با همه رنج و دردی که زندگی داره، زیبایی به زندگی ارزش زندگی کردن میده. زیبایی یک قطره شبنمِ که رو برگ میفته، همون میارزه به هزار سال رنج آدمی. با این دریچه هایی که آدمی برای کشف و درک زیبایی داره؛ یعنی این حواس، همین چشم و گوش و ذائقه و فلان. واقعا زیر پای آدمی زیبایی ریخته شده. ما زندگی رو خراب کردیم...
" از زبان سایه، در کتاب پیر پرنیان اندیش"
+ سایه برای من دریچه ای بود برای کشف و درک زیبایی... جلد کتاب را جایی گذاشتم که هر صبح با باز کردن چشم هایم ببینمش، این پیرِ پرنیان اندیش را...
+ و قسم به سایه...
آخ به قربونِ جناب سایه که میگه:
من یه خوشبیتی سرشتی به آدمیزاد دارم که هرگز اونو با چیزی عوض نمیکنم. وقتی میرم بانک و به من پول میدن، نمیشمرم. به محض اینکه من بشمرم یعنی قبول کردم که این بابا ممکنه حقه باز باشه و پول کم داده باشه. من حاضر نیستم بخاطر چند میلیون این باور خودمو به آدمیزاد از دست بدم. نه اینکه ندونم و نفهمم، نمیخوام این کثافتو ببرم توی خودم. نمیخوام خوشبینی سرشتی خودمو نسبت به آدم ها از دست بدم.
شاید هنوز سنم دو رقمی هم نشده بود که با تعجب به آدم های مجردی فکر میکردم که اسم بچه شان را هم انتخاب کرده اند و بعد به این فکر میکردم که برای چنین مساله مهمی دو نفر باید تصمیم بگیرند! نه یک نفر! این دیوانه ها چه فکری با خودشان میکنند؟!
حالا که خیلی وقت است عدد سنم دورقمی شده و باید بیشتر معنی مشارکت، هم فکری، توافق و مشورت را درک کنم به این نتیجه رسیده ام که اگر روزی دختربچه ای داشتم، اسمش فقط و فقط میتواند "سایه" باشد و بس! :))
+ باشد که "سایه" از "سایه" بیاموزد...!