هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

.

نوشته بودم:  نوشتن نوشته ای برای بعد از نبودنت کار سختیست. باید حواست به تک تک کلماتت باشد، به اینکه "غصه" عزیزانت را "غصه تر" نکنی...   ولی با هر جان کندنی بود بالاخره نوشتمش، طوری که امیدوارم غصه عزیزانم غصه تر نشود:  

بیهوشی ست دیگر، احتمالش فلان در فلان است و این یعنی احتمال وقوعش کم است، ولی معنی اش این نیست که احتمالش صفر است. برای همین بود که نوشتم. نوشتم که من این سالهای اخیر آنجا که میخواستم بودم، منظورم از آنجا یک مختصات جغرافیایی خاص نیست، منظورم یک جایگاه ذهنی ست. من در حال تلاش بودم و طبق جمله ی کلیشه ای "مسیر جزئی از هدف است" من به قسمتی از هدف ذهنی ام رسیده بودم، خلاصه اش این است که درست است اگر به آن جاها که میخواستم نرسیدم، ولی در مسیرش بودم و همین خوشحال و راضی نگهم میداشت، پس دلتان نسوزد برای جوانی ام، حتی دلتان برای کودکی پر از غصه ای که داشتم هم نسوزد، شاید برای رساندنم به اینجا ضروری بود. درضمن من مطمئنم بالاخره به جایی میروم -هرچند اگر بلافاصله بعد از رفتنم نباشد- که میتوانم یک موزیسین حرفه ای شوم، سفال گری یاد بگیرم، بنشینم پشت دار قالی، دراز بکشم و فیلم های خوب خوب ببینم و کتاب های خوب خوب بخوانم و موزیک های خوب خوب بشنوم، اصلا شاید حتی آنجا صدایم هم صدایی مناسب برای خواندن باشد و من به هر بهانه ای بزنم زیر آواز، تو ای پری کجایی بخوانم کیفش را ببرم :)

+ میم جان عزیز دلم ما به فدای حتی یک تار موی شما :)

+ تنها چیزی که دلم میخواهد این است که حتی اگر شده فقط یکی از بچه ها رابرگردانیم خانه شان و بعد از آن هوایشان را داشته باشیم، انقدر که دیگر هیچوقت اوضاعشان طوری نشود که مجبورش کنند از خانواده اش جدا شود :)

نارِن° جی

.

ما سرخوشانِ مستِ دل از دست داده ایم :))

"جناب حافظ"

نارِن° جی

.

دیوار های اتاق دارند حرکت میکنند، به طوری که انگار دیوار سمت راست قطب منفی یک اهنربا و دیوار سمت چپ قطب مثبت آن آهن رباست.  کاش ذره ای رحمشان بیاید، کاش فقط کمی هوا...!

نارِن° جی

.

قبلا ها یک چلچراغ خوان حرفه ای بودم، از همان مدل ها که شنبه اول وقت جلوی باجه روزنامه فروشی حاضر میشد! یکی از همان هاشنبه ها بود که اولین نوشته ای که برایشان فرستاده بودم در یکی از صفحات مجله  شان چاپ شده بود، خودشان عنوانش را گذاشته بودند "بچه مریض بود و تشنه و تب دار" :


برای آرام شدن نیاز به یک دوش آب سرد داشتم. هنگام بیرون آمدن از حمام یاد بچگی هایم افتادم، برای سرما نخوردنم مامان میگفت هر وقت دیدی یک قطره آب پایین میاید باید آن را سریع با حوله کشت، و من انقدر درگیر کشتن قطره های آب میشدم که موقع بیرون آمدن خشک خشک بودم و احتمال سرما خوردنم هم خیلی کم. 

درواقع همین خاطره  باعث شده بود دوباره یادشان بیفتم:

با اینکه بار اولم نبود اما ته دلم پر بود از استرس. سر و صدای زیادی بود، صدای بچه، جیغ، گریه، خنده، دعوای مربی ها و...  بالاخره در نهایت معذب بودن داخل شدیم. بچه ها نگذاشتند این حالت خیلی طول بکشد، یکی گوشه مانتو ام را کشید و گفت بشین، به محض نشستن خودش را در بغلم انداخت، قسمتی از صورت معصومش سوخته بود...  خیلی هایشان از دور نگاهمان میکردند، یک سری ها میامدند نزدیک تر، خلاصه طولی نکشید تا یخ هایشان باز شود و از سر و کولمان بالا بروند.

فکرکنم مشغول بازی نون بیار کباب ببر بودیم که آمد کنارم، سرش را به پهلویم تکیه داد، نگاهم کرد و با بی حالی گفت آب. به مربی شان که گفتم سری تکان داد.  بچه با چشم های معصومش زل زده بود به من، معلوم بود که چقدر تشنه است. باز به مربی شان گفتم، این بار گفت تازه آب خوردند. بچه سرش را خم کرد که بگذارد روی پاهایم، سرش خورد به دستم، تبش قابل لمس بود، بچه مریض بود و تشنه و چشم های تب آلودش این تشنگی را خیلی خوب به نمایش میگذاشت. دلم لرزید. هیچ دستی نبود که نگران برود روی پیشانی اش بشیند و تبش را چک کند، آن دختر بچه کوچک تشنه ی معصوم توی پرورشگاه هیچکس را نداشت...

پ.ن: نوشته را به دلیل افتضاح بنظر امدن ویرایشش کردم، بالاخره سال 92 که نوشتمش کجا و سال 95 کجا

نارِن° جی

.

+ اصن به نظر نمیاد قابل تکیه کردن باشه

- عوضش خیلی خوب ساز میزنه

+ خیلی خجالتی و بی دست و پا به نظر میاد

- عوضش خیلی خوب ساز میزنه

+ اصن صداش درنمیاد اینقد که بی سر و زبونه

- عوضش خیلی خوب ساز میزنه

+ شما توی دوتا شهر متفاوت با تفاوتای زیاد بزرگ شدین

- عوضش خیلی خوب ساز میزنه

+ تازه قدشم اصن به 190 و این حرفا نمیرسه

- عوضش خیلی خوب ساز میزنه


پ.ن: تا صبح هم عقلم با دلایل منطقی و غیرمنطقی بگه بدرد نمیخوره احساسم تو جوابش میگه: عوضش خیلی خوب ساز میزنه!

نارِن° جی

.

گفت یه آهنگه هست، میگه اندوه بزرگیست زمانی که نباشی، من همون موقع که شنیدمش با خودم گفتم اگه تو موقع سرودن این شعر پیش شاعرش بودی میگفتی؛پریدم تو حرفش و گفتم: بذار همون موقع راجبش فک میکنیم :))

+ پیرو پست قبل تر. نوشته شده در چهار فروردین 95

نارِن° جی

.

من عاشق وقتایی ام که میگم "بذار همون موقع راجبش فک میکنیم" که این یعنی سعی دارم یاد خودم و طرف مقابلم بندازم هنوز اتفاقی نیفتاده که بخواییم زانوی غم بغل بگیریم، که بخواییم غصه شو بخوریم، که الان توی همین لحظه ایم، که بهتره الانو زندگی کنیم، که حتی اگه بعدها اتفاقی ام بیفته بهش فک میکنیم تا حلش کنیم، که بیا با هم همین لحظه مونو از ته دل بخندیم :))

نارِن° جی

.

"هر پسری پدرِ پدر خودشه، پدر بوجود اومده که پسر بوجود بیاد"

پ.ن: این جمله اونقدر یه جوریه که ذهن آدمو به گزگز میندازه!

نارِن° جی

.

سخن عشق تو بی انکه برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم :)


" جناب سعدی "



نارِن° جی

.

دلمان تنگ شده برای چشم های خواب آلوده ی پشت عینک طبی تان

نارِن° جی

.

اینقدر آقایون در بکار بردن لفظ استاد، دکتر و امثالهم دست به افراط زدند که یکی از اساتید ما دلش نمی آمد بگوید "دکتر آیت الله زاده شیرازی" بجایش میگفت "مرحوم شیرازی"   بنظرش هنوز آنقدر ها به کلمه "مرحوم" دست درازی نکرده اند

نارِن° جی

.

انتخاب سختیست بین اینکه پنج ساعت و چهارده دقیقه بخوابی و روزت را با خستگی کمتر شروع کنی، یا اینکه چهار ساعت و چهل و شش دقیقه بخوابی ولی در عوض شب را با شنیدن موزیک های جان به پایان برسانی!

نارِن° جی

.

در یک جامعه ی دین دار شریعت باید تعیین کننده نظام ارزشی باشه، نه عرف. چون شرع یک حد پایین و بالا داره و فقط در همون حیطه عمل میکنه ولی عرف گاهی بالاتر از حد بالاییه و گاهی پایین تر از حد پایینی و بالعکس.

پ.ن: بیابیم جایگاه خود را در این راه!

پ.ن: اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (5)

نارِن° جی

.

هرگاه ظرف مقدس باشه مظروف هم تقدس پیدا میکنه. به عبارت دیگه وقتی یه عمل مقدس انجام بشه مکانش هم تقدس پیدا میکنه. حالا همین مساله و اعتقاد به مقدس بودن کارهایی مثل تعلیم، کسب حلال، پاکیزگی و... توی گذشته باعث شده کارهای معمارهای قدیم چه بازار باشه، چه خونه، چه مدرسه، چه حمام براشون دارای ارزش باشه و اونو با جون و دل بسازن و طراحی کنن

پ.ن: همی گفته ام و گویه ام بارها که آدم های قدیمی تر دغدغه های جالبی داشتند، دغدغه هایی که تهشان آرامش عجیبی نهفته بود :)

پ.ن: اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (4)

نارِن° جی

.

یه چیزی هست بنام نظریه های محتوایی که به چیستی ها و چرایی ها میپردازه، یه چیز دیگه هم هست بنام نظریه های رویه ای که به چگونگی ها میپردازه. حالا این وسط یه چیز دیگه ای به وجود میاد بنام عمل گرایی کاذب که معنیش اینه بدون پرداختن به نظریه های محوایی بری سراغ نظریه های روایی، یعنی هنوز چراشو نفهمیدی بری سراغ چگونگیش. درواقع عمل گرایی کاذب میتونه یه جامعه رو به نابودی بکشونه.

پ.ن: بیابیم جایگاه خود را در این راه!

پ.ن: اندر آموزه ها کلاس مبانی نظری (3)

نارِن° جی

.

او درحالیکه موبایل صفحه لمسی اش را در دست گرفته در حال مشاهده فیلم هایست که نوه بزرگ اش در تلگرام برایش فرستاده :)

+ مرجع ضمیر "او" برمیگردد به مادربزرگ جانِ هشتاد و سه ساله ی مدرن مان :)

نارِن° جی

.

یه چیزی هست بنام زیبایی شناسی، چیز دیگه ای هم هست بنام تجربه زیبایی شناختی که معنیش اینه تا چیزی رو نبینی، نشنوی و نخونی و به طور کلی تا تجربه اش نکنی نمیتونی درکش کنی.

پ.ن: برای درک و فهم چیز های خوب باید چیز های خوب رو ببینی، بشنوی و بخونی، و وقتی چیزهای خوب از دسترس خارج بشه، قدرت بشر نسبت به شناخت و درک اونها کم میشه: مثلا وقتی فیلم های مبتذل شبکه های ماهواره ای اینقدر بین مردم جا باز میکنه، مسلما فروش فیلم هایی امثال من سالوادور نیستم و پنجاه کیلو آلبالو به چهارده میلیارد تومن میرسه.  حالا میشه سر این رشته رو گرفت و برد توی موسیقی، توی فرهنگ، توی معماری و خلاصه توی همه وجه های زندگی.

پ.ن : اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (2)

نارِن° جی

.

عینیت فرهنگ میشه تمدن، درنتیجه فرهنگ نسبت به تمدن برتری داره ولی این دلیل نمیشه این دو روی هم تاثیر نداشته باشن : به این شکل که بعضی وقتها تمدن بالا میره و فرهنگ آسیب میبینه، گاهی هر دو با هم ارتقا پیدا میکنن و گاهی هم هر دو تنزل...!

+ پ.ن: بیابیم جایگاه خود را در این راه!

+ پ.ن: اندر آموزه های کلاس مبانی نظری (1)

نارِن° جی

.

نوشتن نوشته ای برای بعد از نبودنت کار سختیست، باید حواست به تک تک کلماتت باشد، به اینکه نباید "غصه" عزیزانت را "غصه تر" کنی

نارِن° جی

.

مثل نقاشی صبح یک روز تعطیل ادوارد هاپر:

چنین تنبلی و هیچ کار نکردنمان آرزوست!


نارِن° جی

.

وقت هایی که هوای یک آهنگ، تصنیف و آواز به دلم میزند و فرصت پیدا کردنش میان انبوه فلدرها نیست مجبورم به سراغ اینترنت و دانلود بروم.  و امروز هوای تصنیف زبان اتش استاد شجریان بود که امده بود به سراغم.  در حین دانلود بودم که چشمم خورد به نظر  "شجریان زمانی در قلب ما صندلی چارتری داشت، حیف شد"  کاش میشد پرسید عیب کار کجاست؟ وقتیست که میخواند  "ولی حق را برادر جان، به زور این زبان نافهم آتشبار نباید جست" ؟  کاش میشد گفت چه جمله ای انسانی تر از این، کاش میشد گفت بس کنین این دشمنی های لعنتی را.

نارِن° جی

.

فصل امتحانات فصلیه که میتونه از من موجودی بسازه که:
 انواع اقسام شیطنت ها به سراغش بیان
 
ساعت ها در حالت درازکش گوشش رو در اختیار موسیقی قرار بده

تمایل زیادی به بافتن رویا های مختلف بهم داشته باشه

دقیقه ها به حالت پوکرفیس به نقطه نامعلومی خیره بشه

تمایل زیادی به صحبت کردن درمورد انواع چیزهای باربط و بی ربط داشته باشه

انواع و اقسام حرکات عجیب و غریب از خودش به نمایش بزاره

و در نهایت زمان زیادیو صرف نوشتن این پست با استفاده از تصویر سازی های luana rios بکنه!
نارِن° جی

.

میگم:  داروهای بدمزه عطاری مثه یه مرد واقعی طعم تلخ و کوفتی خودشو قبول داره و با افتخار اونو به رخت میکشه و تو رو مجبور میکنه بهتر بتونی بخوریشون، ولی آب هویج مثه یه آدم مرموز سعی در خوب نشون دادن خودش داره و همینه که باعث میشه حال من بهم بخوره از خوردنش!

میگه:  تو خدای چرت و پرت گویی هستی! اب هویج به این خوبی!

نارِن° جی

.

خوشحالی یعنی ما باشیم و یک شماره ی ثبت چهار رقمی :)))

+ هر چند ملت اطرافمان این روزها دفتر فنی مهندسی ثبت میکنند و دنبال پول و کار و ... اند که البته عاقلانه اش هم همین است؛ ولی عاشقانه اش چیز دیگریست، عاشقانه ای که پول و رتبه و ... درش هیچ نقشی ندارد، ولی بجایش روحت پرواز میکند تا جایی که حتی فکرش را هم نمیشود کرد :))

نارِن° جی

.

به گمانم از اگر از اولین روز تا اخرین روز جهان را از بالا به شکل"طولی" نگاه کنی، مثل منظومه شمسی به نظر می آید:  بعضی جاهایش سیاه سیاه، بعضی جاها انگار سوسوی نوری ست، و بعضی جاها نور خیره کننده ای دارد. میدانی؟ انگار نقاط پرنور تر انسان هایی هستند کمی مهربان تر، کمی بخشنده تر، کمی عاشق تر.

نارِن° جی

.

میان این همه شلوغی و هیاهوهای گوش خراش 

فرکانس صدای تو جور دیگریست؛ یک جور غیر قابل توصیف :)

+ اثر gunnel moheim

نارِن° جی

.

باشد که ما باشیم و یک کنسرت از یک گروه سی نفری تنبور نوازان، انها بزنند و ما حال نماییم :)) 


+ البته یادمان نرود اینها به شرطی میتواند شدنی باشد که عده ای به بهانه های مختلف کنسرت زبان بسته را لغو نکند! باشد که همگی بفهمیم موسیقی بی بند و باری و فحشا نیست

نارِن° جی

.

ادم های قدیمی تر دغدغه های جالبی داشتند، دغدغه هایی که ارامش عجیبی تهشان نهفته است. بعضی از این غدغه هایشان را میشود در فتوت نامه های مربوط به حرفه های مختلف پیدا کرد:

اگر پرسند که کدام خصلت بنایان بیشتر بکار آید، بگو حیا، چرا که حیا و چشم پاک داشتن از خصلتهای جوانمردان است و بخصوص بنایان را بکار آید که چون بر کار بالا روند چشم پاک دارند و در خانه دیگران ننگرند و چون ناخواسته عورت دیگران بیند چشم بسته دارد و هرگز چون بر کار باشد به اطراف ننگرد و آنچه بیند چشم پوشد.

نارِن° جی

.

گفتی به غمم بنشین، یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا، بنشینم و برخیزم

" جناب سعدی "

نارِن° جی

.

از تئاتر متنفر بود، علاقه خاصی به لباس های مارک داشت، تکه کلامش عزیزم بود، عاشق یادگرفتن ارایش گری و طراحی ناخن و... بود، دلش میخواست مدل عروس بشود، از موسیقی سنتی بیزار بود، کلا با موسیقی رابطه چندانی نداشت، با سینما هم همینطور، او حتی یکی از کلاس های دانشگاهش را هم نمیپیچاند و توی کلاس جایش صندلی اول بود، او عاشق این بود که وقتش را صرف اشپزی کند، اصلا به نوعی زن زندگی محسوب میشد، در ضمن او عاشق پیاز داغ هم بود!

حالا در چنین شرایطی وقتی شخصی در تضاد کامل با تو روزگار میگذراند و کیفور است و تو را نیز دیوانه میخواند مسلما هنگام خرید وقتی میفرمایند: وای، عزیزم من از این مدل کیفی که براشتی 4 مدل مختلفشو دارم؛ آدم حق دودل شدن در پس دادن کیفش را ندارد؟!

نارِن° جی

.

قطعا

موسیقی صدای پای تو

دارای یک فرکانس کوفتیِ لعنتیِ عزیز دله :)

نارِن° جی

.

فقط باید نگاه کرد و لذت برد ^_^

نارِن° جی

.

سال 84 بود. چند ساعتی میشد لب پنجره منتظر دیدن میم جانی بودم که دیر کرده بود و موبایلش هم خاموش. دیگر شاید یک ساعتی میشد که لب همان پنجره گریه ام گرفته بود...

هوا گرگ و میش بود که تلفن زنگ زد، میم جان حالش بد شده بود، قرار شد بیایند دنبالم با هم برویم پیشش. تا آمدند مردم و زنده شدم، اما توی ماشین هیچ خبری نبود از دختر بچه ای که چند ساعتی لب پنجره منتظر بود، گریه کرده بود، مرده بود و زنده شده بود. حتی هیچ سوالی نمیپرسیدم، بجایش هرازگاهی حرف هایی هم میزدم راجع به ماشین کناری، فلان ساختمان اداری، فرم لباس مدرسه ام و...

 وقتی رسیدیم میم جان روی یک تخت بود، حالش بد بود، توان آن طور دیدنش را نداشتم. هرازچندگاهی ناله ای هم میکرد، ناله هایی که من توان شنیدنشان را نداشتم، انگار با هر ناله تکه ای از وجودم کنده میشد. گفتم خوابم میاید، میروم روی تخت اتاق کناری بخوابم. روی تخت اتاق کناری درحالیکه بی صدا زار میزدم، گوش هایم را گرفته بودم...

+ میدانی؟ همه فکر میکنند من یک آدم بی احساسم، ولی کاش میدانستند که من فقط یک آدم کوفتی درون گرا هستم

نارِن° جی

.

اولین دندانم که افتاد، یک قوطی کبریت برداشتم، خالی اش کردم، روسری ام را قیچی کردم و برایش تشک و پتو درست کردم، شب هم گذاشتمش زیر سرم و آرزو کردم صبح یک مداد رنگی بیست و چهار رنگ داشته باشم؛ شب از استرس خوابم نمیبرد، نمیدانستم فردا چه چیزی در انتظارم است، واقعا یک بسته مداد رنگی بیست و چهار رنگ دارم یا اصلا هیچ خبری نیست؟!

صبح که بیدار شدم هیچ کدام از این ها اتفاق نیفتاده بود، جعبه مداد رنگی کنار رختخوابم دوازده رنگ بود!  من به این نتیجه رسیدم که هر چه که از فرشته دندان بخواهی کمی کمترش را میدهد، برای همین دفعه بعد باید آرزوی مداد رنگی سی و شش رنگ را داشته باشم تا فرشته بیست و چهار رنگش را بیاورد!

نزدیک افتادن دندان بعدی بود که یادم نیست چطور، ولی میم جان یک جوری حالی ام کرد بسته مداد رنگی کار او بوده، درنتیجه بیشتر از این ها  از فرشته دندان توقع نداشته باشم و خودش به وقتش بیست و چهار رنگش را برایم میخرد:)  

+ ما به فدای میم جان مان :)

نارِن° جی

.

چند سال پیش بود که گفتند جایزه جدایی نادر از سیمین سیاسی ست، گفتند سیاه نمایی است، گفتند در فیلم تماما نماهایی ناخوب از ایران هست، اتاق های کوچک، شهر پر ازدحام و آلوده، دیوار های کثیف. گفتند انچه سیمین با خودش میبرد آواز شجریان است، همین کافی نیست؟ گفتند چرا باید فضایی که درش نفس میکشیم اینگونه مشوش نشان داده شود؟ گفتند رفتار های غیر منطقی و خشونت آمیز را نشان داده اند. گفتند و گفتند و گفتند؛ ولی نگفتند چه تعداد از مردم اتاق های کوچک دارند؟ چه  تعدادشان اتاق های بزرگ؟ اکثریت با کدام است؟ اصلا شهر چقدر تمیز و پاکیزه است؟ معماری شهری اش چگونه است؟ اصلا هنر چیست؟ ساز و اواز اصیل سرزمینمان چیست؟ نگفتند مردم ایران از نظر شاد بودن در چه جایگاهی هستند؟ نگفتند و نگفتند...

حتی با خودشان سوال نکردند مگر میشود متن یک جامعه  a  و b باشد و هنرش c و d؟ اصلا مگر به همین خاطر نیست که شاعر ها در دوران انقلاب حرف هایشان از جنس آزادی بود؟ و به حق که همینطور هم باید میبود. میدانی؟ وقتی محتوی جامعه مان این است، انتقاد ها هم به همان سمت میرود، کاش به جای برخوردن به تریج قبایمان خودمان را درست میکردیم.

+ انتقاد های بالا که جای خود دارد، عجیب تر از آن انتقاد هایی است به فیلمی که هنوز دیده نشده...

نارِن° جی

.

سر کلاس هندسه تحلیلی بودیم که یک دفعه یکی از بچه ها فریاد زد اصغر فرهادی اسکار گرفت! همهمه به پا شده بود، معلم مان که یک آقای تقریبا جوان بود و همیشه ی خدا کنترل کلاس از عهده اش خارج بود خندید و گفت آهان، اونوقت شما چجوری الان وسط کلاس اینو فهمیدین؟!

+ کاش باز یکی فریاد بزنه جایزه کن رو گرفتن و باز هم همهمه به پا شه :)

بعدا نوشت: نامبرده بسی خوشحاله از اینکه باز هم همهمه به پا شد :))

نارِن° جی

.

یعنی حتی پشنگ خان هم توان سر و سامون دادنِ ذهن آشفته منو نداره

نارِن° جی

.

میشه بری سر بنهی به بالین؟

 تنها مرا رها کنی؟

 ترک منِ خرابِ شب گرد مبتلا کنی؟


+ اقباس گرفته (!) از شعرجناب مولانا

نارِن° جی

.

میشه توی همین لحظه، همین مکان، همین حالت همه چیز متوقف شه؟ تا ابد؟

نارِن° جی