هــــِجاهای یک مِداد نارِنــــجی

+ کامنت ها تایید نمیشوند، جوابی بود نامبرده شخصا مزاحم میشود :)

+ بنویس...
از هر چه که هست،
از هرچه که نیست...
از هرچه که اتفاق افتاد،
از هرچه که قرار است اتفاق بیفتد...
از همین لحظه ها،
از همین بودن...
هر چه که در ذهن داری،
و هر چه که در دل...

طبقه بندی موضوعی

۲۴۲ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

.

میگه چرا میخندین؟ هیچی نمیگمُ همچنان لبخند زنان به کارم ادامه میدمُ تو دلم میگم: تا حالا ورق زنتون نبودیم که اونم شدیم!

نارِن° جی

.

امروز، ۱۵ آذر ۹۷، دقیقا سه ماه از اولین روز شروع کارم توی این پروژه، سه ماه و نیم از برگشت مون به این شهر‌ و چهار ماه و نیم از واگذاری گالری مان گذشته. 

+ خواه ناخواه همه چیز میگذرد، تا در آخر یک روز تمام شویم.

+ پس خوب بگذران، خوب تمامش کن...

نارِن° جی

.

نامبرده باید به درگاه خدا شاکر باشد که نگفت صورت وضعیت و صورت جلسه داریم اما "صورت پرداخت" دیگر چه کوفتیست؟! نامبرده چطور میتوانست با این ننگ همچنان صورت جلسه رسیدگی کند درحالیکه "در صورتِ پرداخت" را "در صورت پرداخت" خوانده است؟!

نارِن° جی

.

کاری که مغزم با من کرد و منو کشوند به این شهر.‌‌..

نارِن° جی

.

۸۰ درصد کیف چایی به اینه که هوا سرد باشه و دستا یخ، اونوقت انگشت ها رو بپیچونی دور استکان و شروع کنی به نوشیدن


نارِن° جی

.

آقای میم میم! من از شما خیلی خیلی ممنونم، ممنونم اول بابت اینکه همشهری هستین! دوم بابت اینکه حواستون هست کسی اینجا اذیتم نکنه، سوم اینکه منِ هوم سیک رو با خودتون و خانومتون و... بردین شمال، چهارم اینکه منو یاد داییم میندازین، همون که خیلی آدم خوبیه. اما شما ای آقای میم میم اینقدر زود نوسانات روحیِ منو درک نکنین و به محض اینکه دلم گرفت نپرسین اوضاع خوبه؟ چون منِ هوم سیک زمان میخوام، زمان برای کنار‌ اومدن با دلتنگی ها، برای عادت کردن ها...

نارِن° جی

.

چه کسی فکر میکرد روزی برسه که من از نبودن همکارِ هم اتاقم دلم بگیره؟! همون موجودِ عصاب خرد کنِ شوخی مسخره کنِ دراز گوشِ نخود مغزِ تیک عصبی دارِ لوس؟!

+ گرچه همچنان تمام صفات نسبت داده شده بهش رو داره، اما خب اینجا خیلی سکوته!

نارِن° جی

.

یاد من تو را فراموش.

نارِن° جی

.

وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است و از این حرفا

نارِن° جی

.

امروز یه چیزی رو خراب کردم که وقتی درخواست درست کردنش رو داشتم گفتن: اینو دیگه خدا هم نمیتونه درست کنه :|

+ کلا نامبرده از کودکی دست به خراب کردنش خوب بوده!

نارِن° جی

.

وقتی تو به کار دیگران میخندی و میگی از روی بقیه ی صورتجلسه های انجام کار کپی پیست میکنین؛ دیگران هم به تو میخندن وقتی تو برای محاسبه ی تعداد کمرکش ها میایی ضخامت سقف رو ازش کم میکنی! 

+ گهی پشت به زین و گهی زین به پشت و این صُبَتا دیگه :))

نارِن° جی

.

خب خب خب! خانوم! دیگه بسه اینطور فکر کردن و اینطور آبیاری باغچه ی ذهن! پس خطت رو بنویس، تاریخ امروز رو بزن پاش و بعد همین الان، همین جا، همه چیز رو خاک کن و بعد تمام.

نارِن° جی

.

همکارمون به اون یکی همکارمون در مورد ما فرمودن:

زده یه چیزیو خراب کرده که من تا حالا تو عمرم ندیدم خراب شه :))

+ اینم از قابلیت های مائه دیگه :))


نارِن° جی

.

هر چند همه ی این سالها رفیق جان همراه همیشگی سینما رفتنم بود، هر چند که جاش خیلی خالی بود، هر چند که دلم خیلی تنگ بود، اما میشه گفت با وجود همه ی این ها فیلمِ "مغز های کوچک یخ زده" چسبید

نارِن° جی

.

نامبرده از اون آدماس که رفیق های محدود ولی خیییلی رفیقی داره، نامبرده از اون آدماس که پایه ی رفیق هاشه و با هم مسافرت میرن، تفریح میکنن و در یک کلام خیلی خیلی خوش میگذرونن. نامبرده از اون آدما نیست که یهو با یه اکیپ که درست نمیشناسه بلند شه بره مسافرت، ولی درحال حاضر داره این کار رو انجام میده! حالا خودش هم دقیق نمیدونه چطور این اتفاق افتاد، شاید اثر همون هوم سیک لعنتیه که این مدت جونش رو به لبش رسونده!

+ نامبرده امیدواره حرف دختر خاله درست در نیاد که اونجا خیلی سرده، فکر کنم مجبور میشی بچسبی! چون داره با کسایی میره مسافرت که به هر کدومشون میگه "شما" و در موردشون فعل جمع بکار میبره!

نارِن° جی

.

دفعه اول اشتباه اینجانب به گردن "اوشان" افتاد. دفعه ی دوم اوشان به غلط اشتباهی را به اینجانب نسبت داد ولی اینجانب این را با اشتباه اول خودش یر به یر فرمود و هیچ نگفت! دفعه ی سوم باز اوشان اشتباهی را به غلط به اینجانب نسبت داد و سپس اینجانب را دعوا نمود و مسبب جاری شدن اشک های اینجانب در تنهایی اش شد! دفعه ی چهارم اشتباه مختصر اینجانب، موجب اشتباه غیر مختصر اوشان در مساله ای شده و اوشان حرف اشتباهی را در جلسه عنوان کرده و گویی عزت نفسشان خدشه دار شده! (نا گفته نماند گرچه نامبرده شرمنده است ولی وقتی این ماجرا را برای رفیق جان تعریف میکرد، خنده های بسیار میکرد!)


+ و خدا خود رحم کند که این چرخه تا کجا ادامه خواهدداشت و چه گریه ها و چه خنده ها در پی خواهد داشت!

نارِن° جی

.

حجت بر من تمام شد،

و

تمام شد.

نارِن° جی

.

تو ای دون پایه ی پا گُنده ی طفلکی!

نارِن° جی

.

و من بعضی وقتها، سر کار، کاری که دیگر برای زا و سا نیست، بد جور دلم میشکند، بدجور...

نارِن° جی

.

کاملا دوستانه گفت: ایشون دیگه سنی ازش گذشته، مثل سابق نیست و حواسش پرته، ولی شما حواست باشه. کاملا دوستانه لبخند زدم و گفتم: بله حتما، از این به بعد حواسم هست.

+ و هیچ کس نمیدوست عامل اصلی این اتفاق پرت بودن حواس اوشون نبود. در واقع گندی بود که بنده زده بودم!

نارِن° جی

.

داشتیم از روزهای خوش مون میگفتیم، از همون روزها که کلی امید داشتیم، کلی خیال بافی، کلی دل خوش، کلی ایده و کلی سرزندگی.


 بین خنده هامون ساکت شدیم و شنیدیم که میگفتن "با این حرف ها که میزنن، بین خنده هاشون گریه شون میگیره" و ما بلند تر خندیدم و همزمان اشک توی چشم هامون جمع شد. 

 ‏

 ‏حرف هامون مرور خاطرات شیرین گذشته بود، ولی چون فقط خاطره بود تلخ بود. دیگران میگن مقداری تجربه ی خوب و لذت بخش، ولی برای ما بزرگ تر از این بود که در یک کلمه ی "تجربه" گنجونده شه، برای ما اونقدر بزرگ بود که باعث شد چیز دیگه بجز اون به چشممون نیاد، اونقدر که آرزو میکنیم حالا که نیست کاش قبلا هم نبود.

نارِن° جی

.

گفتم: خدا لعنتشون کنه، شیره ی جونمو میکشن!

گفتند: بجاش تو هم شیره ی پرینترشون رو میکشی!

نارِن° جی

.

آدم ها عادت میکنند، اما تا عادت کنند جانشان به لبشان میرسد
و من جانم به لبم رسیده..‌.
نارِن° جی

.

و من به محض رسیدن به خانه سرچ کردم:

چگونه در محل کار خسته نشویم!

نارِن° جی

.

+ میبینی چه قدر پر کردن فرم اهدای عضو آسون شده؟ یادته ما برای پر کردنش یه صبح تا ظهر سختی کشیدیم؟!

- البته ما سختی نکشیدیم، سختی رو مسئولش کشید! همون که آخرش گفت فقط زود برین بیرون، دیگه نبینمتون!


[و هر دو میزنند زیر خنده]

نارِن° جی

.

میم جان فکر میکند از خوبی من است که همچنان اینقدر برایشان وقت میگذارم و با گذشت زمان و توضیح دادن چند باره ی همه چیز باز هم برایشان توضیح میدهم که چطور عکس بگیرند و ادیتش کنند، چطور فالوور هایشان را بیشتر کنند، چطور بسازند و چطور با نرم افزار کات مستر کار کنند، فلان چیز را از کجا و به چه تعداد و به چه قیمت بخرند. میم جان وقت گذاشتن هایم را میبیند و دعا میکند همانطور که من آنها را راهنمایی میکنم، کسی باشد که اگر نیاز داشتم او هم مرا راهنمایی کند. میم جان فقط میبیند و دعا میکند، اما نمیداند از خوبیِ من نیست که برایشان وقت میگذارم، میم جان نمیداند انگار که من بچه ای با خونِ دل بزرگ کردم و حالا عروسش کرده ام و فقط دلم نمیاید داماد با ندانم کاری هایش بچه ام را اذیت کند! میم جان نمیداند که این کمک کردن ها از خوبیِ من نیست...

نارِن° جی

.

فکر میکردیم روز واگذاری گالری مان خیلی دردناک باشد، فکر میکردیم نکند وقتی کلید ها را تحویل میدهیم بغض کنیم و مجبور باشیم گوشه چشم خشک کنیم؟ فکر میکردیم شب که برسیم خانه لابد در تنهایی مان کلی قطره ی شور از چشم هایمان میریزد.


روز واگذاری گالری مان دردناک نبود، از صبح زود رفتیم برای جمع کردن باقی وسیله هایمان. میخندیدم و سنگ کاغذ قیچی میکردیم تا سرنوشت وسیله های مشترک مان مشخص شود. تمام که شد وسط کارگاهی که برای اولین بار تمیز شده بود، فالوده بستنی خوردیم. بعد آنها آمدند. شروع کردیم به آمار برداری. ظهر رفتیم و عصر دوباره برگشتیم و باز هم آمار برداری. آخر شب هم پولمان را در کارت خوانمان کشیدند و کلید ها را گرفتند و رفتند. آن شب من و رفیق جان میخندیدیم و میگفتیم چرا گریه مان نمیگیرد؟!


روز واگذاری گالری مان گذشت و بغض نکردیم. فردایش هم گذشت و باز هم بغض نکردیم. اما فردای فردایش من سوار ماشین شدم و رفتم. کجایش را نمیدانم، فقط میدیدم تابلوی حد ترخص شهر را هم رد کردم و باز پایم را روی پدال گاز فشار میدادم و میرفتم. البته گریه نمیکردم! میشود گفت نعره میکشیدم! آخرِ آن روز فهمیدم رفیق جان هم روز مشابه ای را گذرانده.


فکر میکردم روز کارتن کردن وسیلهایمان دردناک باشد. اما دردناک نیست. ولی تجربه نشان داده گریه کردن ها و بغض کردن ها خیلی بهتر از آن سر به کوه و بیابان گذاشتن هاست...


نارِن° جی

.

اوضاع طوری شده که باید بیست و چهار ساعته هندزفری تو گوشم بخونه:


تنها منشین، برخیز و ببین

گلهای خندان صحرایی را

از صحرا دریاب این زیبایی را


با گوشه گرفتن، درمان نشود غم 

برخیز و به پا کن، شوری تو به عالم


تو که عزلت، گزیده ای 

غم دنیا، کشیده ای

ز طبیعت، چه دیده ای تو

تو که غمگین، نشسته ای 

ز جهان دل، گسسته ای

به چه مقصد، رسیده ای تو


زین همه طراوت از چه رو نهان کنی

شکوه تا به کی ز جور این و آن کنی

دل غمین به گوشه ای چرا نشسته ای

جانِ من، مگر تو عمر جاودان کنی


تا کی تو چنین باشی، عمری دل غمین باشی

گل گشت چمن بهتر، یا گوشه نشین باشی

تا کی باید باشی، افسرده در بند دنیا

خندان رو شو چون گل تا بینی لبخند دنیا

نارِن° جی

.

و فرمودند:

به تقدیری ک واست رقم خورده احترام بزار و در راستاش تلاش کن و نزار جبر جغرافیایی روت اثر بزاره!


و فرمودم:

تکبیر!


+ و با وجود قصار بودن جملات، من با لحن مسخره ی فیلسوف مآبانه ای خواندمشان، و هی تکرارشان کردم و آنقدر تکرار میکنم تا ملکه ذهنم شوند!

نارِن° جی

.

دست هامو مشت میکنم و فیگور قهرمانی میگیرم و با خنده میگم:

خوبیش اینه که حداقل هر کدوممون به اندازه یه پراید پول دراوردیم!

نارِن° جی

.

جا داره یادی کنیم از پلان کشیده شده ی گوشه ی جزوه ایستایی ام که شامل خودم و رفیق جان است روی صندلی های کلاس در حالیکه از هر طرف تحت نیروی تنشی هستیم! (بجز از سمت حاجی!)

نارِن° جی

.

من "نا زا" شدم و رفیق جان "نا سا"

و من اینطور نگاه میکنم که اضافه شدن این "نا" ها به اول اسم هایمان _هر چند دردناک است، هرچند غصه آور است، هر چند گوشه ی چشم خیس کن است، هر چند دل کندن به همراه دارد_ شروع راهی است برای رسیدن به چیزهایی که میخواهیم :)

نارِن° جی

.

گفتیم خب چرا اسم ما رو ننوشتین وقتی رفتیم داخل؟!

گفت چون شما کتک خورده این!

و ما چه قدر خندیدیم

نارِن° جی

.

پارسال چه قدر خندیدم به نوشته روی کارت و برای همه تعریف کردم.

امسال تلخ خندیم به نوشته روی کارت و نتوانستم برای هیچکس تعریف کنم.

+ و من ادامه میدهم، با این امید که این آغاز راهم باشد

+ کلمه زائو و نازا هیچ ربطی به زن حامله، بچه و هیچ کدام از این ها ندارد!
نارِن° جی

.

میگه خب فهمیدیم غلطِ بدی کردیم و دیگه از این غلطا نکنیم، تجربه شد واسمون. میگم کاش اونقدر بزرگ شیم که دیگه از این غلط های ترسناک نکنیم.

+ و خدا خودش پشت و پناه ما و کله خری های مان باشد!

نارِن° جی

.

کی باورش میشه دست همه چیو دادم تو دست هم که بریم از این شهر؟ کی باورش میشه گفتم لبتابُ خاموش کن اینا بی فایده اس، بجاش دفترُ بیار حساب کتابامونُ انجام بدیم؟ کی باورش میشه گفتم ببین اگه مستاجر میتونه زودتر‌ خونه رو خالی کنه که زودتر بریم؟ کی باورش میشه که من زدم به سیمِ آخر؟ 

نارِن° جی

.

دلمان کباب شد برای آنکس که با سرچ کردن جمله ی " اگر چشم را پشه نیش بزند " پایش به وبلاگم باز شده

+ هشتکِ پشه ها رحم ندارند!

نارِن° جی

.

خونده بودم یه جا:

اگه غمگینی یواش گریه کن تا

 شادی نا امید نشه...

نارِن° جی

.

و سرانجام همنشینی با "پشمک حاج مصطفی" و شنیدن پشت سر همِ عبارت پر مفهوم "پشمک رنگی با طعم توت فرنگی" به پایان رسید! 


نارِن° جی

.

و نامبرده به این‌ نتیجه رسیده هرچه تعطیلات عید مزخرف تر بگذرد، آن سال بهتر میشود! 

+ گویا قرار است امسال برای من بهترین سال عمرم باشد!

نارِن° جی

.

گویا وقتی تلاشش برای گرفتن اسباب بازی ای که مادربزرگش برای سرگرم کردنش از پشت گوشی موبایل نشانش داده بود نتیجه نداد، تا دو روز حاضر به حرف زدن با مادربزرگش نبود و به محض دیدنش شروع میکرد به جیغ زدن!

+ و لعنت به این فاصله های طولانی...


نارِن° جی

.

چو تخته پاره بر موجُ، رهاُ
این صُبتا
نارِن° جی

.

ایشون فرمودن بله مساله ای نیست خب کار خوب زمان میبره. ما هم تو دلمون فرمودیم بله کار خوب زمان میبره اما دقت ندارین که کار بد هم زمان میبره! ادم هی باید اشکالاتش رو رفع و رجوع کنه!


+ ایضا ما همون آدم هایی هستیم که یه تیکه چوب بردیم کارگاه و گفتیم یه جوری برش بزنین که اولش بشه چهارده و دو میل، آخرشم بشه چهارده و شیش میل! و بعد از اینکه سه نفر آدم عاقل و بالغ موفق به همچین برشی شدند و شادمانه پرسیدن "چنین خفن چرایی؟! و چنین خفن برای چه میخواهی؟!" اونجا بود که کل زحمتشون رو برای درست بریدن چنین اندازه هایی‌ از دست رفته میدیدن:


 هیچی یه کشو رو کج زدیم! حالا باز کردنش مکافاته! کار خیلی ظریفه و فضای کافی برای بردن دریل و باز و بسته کردن دوباره پیچ ها نیست! تازشم همه طرفش به همه طرفش پیچ شده! ریل هاشم زده شده و قوز بالای قوز! درنتیجه اگه بخواییم درستش کنیم کلی زمان میبره و جای پیچ هام یه مقدار هرز میشنه! برای همین ما هم گفتیم چه کاریه؟! دیگه شما زحمتتون در کشو رو کج بریدین راحت شدیم!

نارِن° جی

.

گفتم اگه اون موقع ها میدونستم کارم این میشه همون دو سه جلسه ای هم که رفتیم کلاس نقشه برداری نمیرفتیم و به روال جلسه های قبل به جاش میرفتیم کتلت دایی علی میخوردیم! یا مثلا چقدر کم گوش کردیم آهنگ سر کلاس معماری جهان و معماری اسلامی! یا چقدر حیف شد جلسه هایی که بین آنتراک کلاس هندسه بلند نشدیم بریم سینما مثل چند جلسه ای که این‌کارو کردیم! یا کاش بعد از آنتراک کلاس های طرح دیر تر از اونی میرفتیم سر کلاس که میرفتیم! یا بیشتر از اون چیزی که باید کارهای رو نگه میداشتیم واسه شب تحویل و حتی دقیقه های پایانی قبل از تحویل!


 گفتم خلاصه درسته که از چهارسال دانشگاه بهره ی علمی درستی نبردیم ولی اگر میدونستم قراره اینجوری بشه همون بهره علمی ای هم که بردم صرف تفریح و خوشگذرونی بیشتر میکردم!

نارِن° جی

.

و نامبرده همه پاستیل های زرد رو میده اوشون بخورن و قرمز ها و نارنجی هاشو خودش میخوره! همچنین ایشون میوه خشک های شیرین رو میدن اوشون بخورن و ترش هاشو خودش میخوره!

نارِن° جی

.

به یاد دوران دانشگاه دو تا نون باگت، دو تا دونه گوجه، یه چیپس نمکی و یه کنسرو لوبیا خریدیم و با اشتها  ساندویچ هامون رو تا ته ته خوردیم

نارِن° جی

.

روزهای اولی که بچه هایش میایند حواسش هست به ترتیب غذاهایی را بپزد که آنها دوست دارند. روزهای آخری هم که قرار است بچه هایش بروند باز حواسش هست غذاهایی را بپزد که آنها دوست دارند. ولی چه قدر فرق است بین غذا پختن روزهای اول و غذا پختن روزهای آخر...

نارِن° جی

.

زندگی باید طوری میبود که بشه از بعضی لحظه هاش اسکرین شات گرفت!
نارِن° جی

.

گفت امشب همه اعضای خانواده مون جمع شدن توی این شهر، حالا مهم نیست چند نفر از بیرون مرزهای ایران خودشونو رسوندن چند نفرم از داخلش! مهم اینه همین امشب خدا میخواد بزنه همه چیو صاف کنه کل نسلمون باهم منقرض شه!

نارِن° جی

.

هر گوشه خانه یک عروسک افتاده

و این برای خانواده ما کمی عجیب است

آن هم بعد از همه ی این سال هایی که طول کشید ما بچه ها بزرگ شویم :)


نارِن° جی